|
|
|
مطالب اینجا برایم خیلی جالب بود. موفق باشید.
َآهر |
Homepage |
05.10.03 - 10:06 pm | #
|
|
نمي دانم اجازه دارم رفيقتان بخوانم يا خير؟ متاسفام كه دير پايم به صفحه شما باز شد. ولي اولين پيامم را اتفاقا از سر همين اولين ديدار اينجا نگاشتم . در زير نام رفيق و ياد سرود هايي كه بسيار خوانده شدند و آن كردند كه از سالها پيشش آنهايي كه زير دست سر پاس مختاري ها جان دادند و شرح قصه شان را از دو لب دوخته شان شنيديم ، آرزويش را داشتند. نمي دانم مشكل كجا بود كه امروز بايد بخوانم ......و شب شط عليلي بود.........
نمي دانم مشكل چيست كه امروز پس از اين سالها دوباره چارك ( مقصودم يك چهارم پدر بزرگ جلادش است آن قبلي را برايمان علم ميكنند .
هوا سرد است و در بسته است ولي ميخوانم هوا دلپذير شد را به ياد دانشيان و به اميد روزهاي روشن.
روزگارتان خرُم ........
تيشت |
Homepage |
02.12.03 - 2:51 am | #
|
|
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد
adik |
Homepage |
02.10.03 - 7:12 pm | #
|
|
):
Ali |
Homepage |
02.10.03 - 1:32 pm | #
|
|
با درود
مهشید عزیزم
اشک رازی ست لبخند رازی ست ، اشک آن روزها و این روزها لبخند عشقمان بود و هست.
پیروز باشی
peykav |
02.10.03 - 12:25 am | #
|
|
تا با هم هستيم آزاديم گيرم اسير تبعيد يا دربند خفقان، آزادی در روح آدمی است. آزادی ما را هرگز نتوانستند از ما بگيرند چون خون دوستان و رفقایمان اين آزادی درونی را به ما فديه کرده است آنان چيزی که بخشيدند پس نمیگيرند. پس پاساش بداريم و ارجاش بنهيم.
Shabah |
Homepage |
02.09.03 - 9:19 am | #
|
|
اولين با که با سروصورت خونی به جمع دوستانم در بازداشتگاه پيوست فرياد شادی و هلهله سرکشيدم و با خوشحالی گفتم بچه من هم حسابی کتک خورد!(البته جملهی ديگری گفتم با همين مضمون که نمیخواهم اينجا واگو کنم!) هنوز همان حس و حسرت در جانام شعله میکشد.
مهشيد جان! ما برای آزادی بهای گزافی پرداختيم و سهم خودمان را در جامعه جهانی ادا کرديم.
Shabah |
Homepage |
02.09.03 - 9:16 am | #
|
|
مهشيد جان
حتي من هم با وجود اينکه از آن روزها فقط روزي را به خاطر دارم که روي دوش بابام توي تظاهرات شرکت کردم و يک آقايي يک بيسکويت ويفر بهم داد، اما با شنيدن اين آهنگها، که اين روزها کافي است تلويزيون را روشن کني تا بشنوي، با تام مخالفتم با اساس هر انقلابي، حس دلتنگي غريبي بهم دست مي ده. حسي که منو به ياد اون بچه دبستاني مي اندازه که سرگروه سرود بود و کتابي داشت که تويش همه اين سرودها نوشته شده بود... حس بچگی هایی که با ستایش انقلابیگری دود شد و به هوا رفت.
shadi |
02.09.03 - 8:19 am | #
|
|
ma ham ba inke anroozha ra nadidim vali chenin khaterati darim roozhaye 18 tir baraye ma ham az in dast khaterat darad ba i tafavot ke dar haman chand rooz hameye omideman bar bad raft
ye sanaz dige |
Homepage |
02.09.03 - 6:47 am | #
|
|
نميگذاري كه!
هر اهنگ را كه گوش ميكنم صد تا خاطره يادم ميايد.
اول اشتباه با لا را اصلاح كنم: باغچه. و بقيه كلامم كه از جسارتم بگذر.
بعد اينكه آنروزها كار من در خانه گوش كردن به اين سرودها بود و كتاب خواندن و نوشتن خاطراتي كه همه گم شد.
يكروز مادرم سر نماز گفت : من از سر و صدا حواسم پرت نميشه اما اين نرانه ها اونقدر دلنشينند كه حواسم رو پرت ميكنند.خواهر شيطونم گفت:اگه بدوني مامان خانوم كه اين ترانه ها كمونيستيه چي؟مامانم گفت:خب كمونيستها مگه بنده ي همون خداي من نيستند؟.. خواهرم خواست بيشتر شيطنت كنه كه مادرم گفت: بسه ديگه، نميخواد بمن ياد بدي چي خوبه چي بده. من به حرف دلم گوش ميكنم نه به صوت تو.ببخشيد!
سينا-& |
Homepage |
02.09.03 - 3:35 am | #
|
|
عزيز جان!
راستي، يادم رفت كه از تو تشكر كنم، بخاطر همه چيز، هر چند كه با مهر تو فعلا به آن باغپه سرنميزنم.اما شايد يك روز با هم به آنجا رفتيم.تا آنروز شاد و اميدوار باشي.
و يك پند ،رفيق جان! به نداهاي دلت اهميت بده، و به آنها گوش كن.ببين كدام صدا تو را آرام ميكند و كدام تو را متشنج.
از بدها پرهيز كن و به خوبهايش نزديك شو. به پيامهاي دل پر مهرت اعتنا كن.
گنجي داري در دل ، قدر آن بدان و تلفش نكن.و آينده را محقق كن.زير پايت بيابان سينا.
از جسارتم
سينا-& |
Homepage |
02.09.03 - 3:05 am | #
|
|
عزيز جان!
در اين نيمه هاي شب كه دارم تاريكي را به سپيدي ميدوزم،و در سكوتي كه همه خوابيده اند، از آن راه دور، اشك ما را در مياوري و ككت نميگزد؟!
باوفا!بس كن ديگر. همينقدر بس است.
نگاهم را از آينده مبر.
ما زنده ايم، و از يك هوا نفس ميكشيم...ما هم عصريم ، هم ساليم، هم آسمانيم...بيا اميدوار باشيم.ما ميتوانيم. با نگاهي مهربان و بي غرض...
اما اشك است كه امانم نميدهد...با وفا
سينا-& |
Homepage |
02.09.03 - 2:54 am | #
|
|
دورادور گونه هايت را برای دل تنگيهايت (هايمان می بوسم . دلتنگ نباش . و اما من هيچگاه اميدم را برای ديدن اين چنين روزهای هرگز هرگز از دست نداده ام . باشد که همه آنان را که نانشان و آرزوهايشان را با ما قسمت کردند و ميکنند ( اگر چه بسياريشان امروز در ميان ما نيستند را دريابيم.
هيچگاه گمان نکن که تنهايی حتی آن زمان که دشنام می دهی و می شنويی. دوستان اين چنين اند.
کنجک |
02.09.03 - 2:34 am | #
|
|
يک سوال درباره زنان در بلاگ من.
Amir Hossein |
Homepage |
02.08.03 - 10:55 pm | #
|
|
بادلتنگيت خطي از عاطفه رسم كن امتدادش بده به نقطه تجميع خاطره ها كه رسيدي بايست وپساپشت سرت را نگاهي بيانداز خواهي ديد انچه را كه كم اورده ايم واين روز هاي دلتنگي در كنارمان نيست اتحاد قلب ها ودست هاست وتفرقي كه تسمه از گرده هاي تنهاييمان مي كشد. فكر كن كه ميشه ايا دوباره دستها ودل ها سرود رهايي بخوانند با ترانه هاي عشق واوازشان در سراپرده اين جهان پهناور طنين بيندازد كه سپيده در حال دميدن است . ايا ميشود ؟
davar |
Homepage |
02.08.03 - 10:33 pm | #
|
|
اینروزا چه خبره...همه یه جوری شدن...منفعل... واقعا چرا؟
rebel |
Homepage |
02.08.03 - 8:18 pm | #
|
|
Commenting by HaloScan
|