|
|
|
سلام هما جان
واقعا به نظر من هم زندگي در جايي خوب است كه بتوان در آنجا براي آينده برنامه ريزي كرد
نه اينكه سال عوض شه همه چيز دو برابر بشه
فرهنگ ها هم مطمئنا جاهاي مختلف فرق مي كنه ولي اصول انساني ثابت هستند
خوشحال شدم
خوش باشيد
امين |
Homepage |
04.27.08 - 9:14 pm | #
|
|
سلام
ایکاش من هم به نتایجی که رسیدی رسیده بودم.
من شاید اشتباه کنم شاید هنوز زود باشد برای نظر دادن ولی احساس می کنم استرالیا هیچوقت خانه نخواهد شد.
میخندم به حرف های خودم که به اکرم که میخواست به ایران برکردد زدم.
بلند بلند میخندم به خیلی از افکارم وقتی که در ایران بودم.
این به این معنی نیست که اینجا خوب نیست و ایران خوب است.
شاید به این معنی باشد که مهاجرت سخت است. دلتنگی دارد... دوری دارد... بی انگیزگی دارد ...گم شدن در کوچه های ریز و درشت زندگی را دارد...
و ...خیلی چیز های دیگر...
خیلی خوشحالم که شما در کنار آقا بهرام گل این سختی هارو ÷شت سر گذاشتین و به این مراحل رسیدین.
موفق باشید
علیرضا
alireza |
04.27.08 - 10:21 pm | #
|
|
هماي عزيزم ... مرسي از نوشته خوبت ... براي مني که هميشه شک دارم حتي از الان که مهاجر نشدم نوشتههات يکم دلهره آوره و در کل آموزنده
مرسي که تجربياتت رو با ما شريک ميشي ... نميدوني چقدر کمک ميکنه
پر |
Homepage |
04.28.08 - 3:39 pm | #
|
|
سلام هما جان .
فرمايش شما قبول و متين . ولي لااقل اين مساله رو شما اونجا ديدي نه تو ايران . !!!!يه اكيپ دوست بوديم كه بعد ده سال يكي از دوستان رو از گروه حذف كرديم . اين دوست ما ادعاي همه چيز داشت . مخصوصا صداقت ! ميدوني صداقت تو چي داشت ؟! اينكه به همه بفهمونه كه با هر مردي ارتباط برقرار مي كنه و اينكه حتي اگه شوهرش ازش بپرسه اون حقيقت رو مي گه . انگار يه جور افتخار بود براش هم تو زنها و هم تو مردها !اين خانوم با بدبختي و التماس مدرك گرفت . بعدش نشست تو خونه و عمرش رو به سيگار كشيدن و خيره شدن به در و ديوار گذروند . بعد سعي كرد نقشه بكشه كه با هر كدوم از آقايون دور و برش چه جوري و از چه راهي رابطه برقرار كنه . حتي همسر هاي بهترين دوستانش . از اينكه زندگي ديگرون رو بهم بزنه ناراحت نبود . از اينكه به دوستاش تو روابطش دروغ مي گفت فكر نمي كرد ناصداقتيه . وكلن زن و شوهر بزرگترين عيب رو داشتن و اين بود كه هميشه تا يكي از جمع خارج مي شد شروع به شستشوي ذهني بقيه عليه اون نفر مي كردن و بعد سعي مي كردن كه رابطه خودشون رو با همه بهترين كنن . و... حوصله ات رو سر نبرم . ولي اين خانوم روزي كه داشتم باهاش خداحافظي مي كردم كه ديگه نبينمش . آخه بدون دعوا ازش جدا شدم . هر چند كه به انزجار رسيده بودم ولي ترجيح مي دادم كه احترامات رو حفظ كنم . بهم گفت : بابام راست مي گه كه من بچه هام رو براي زندگي تو ايران تربيت نكردم .تربيت بچه هاي من بدرد اونطرف مي خوره ! باور كن من قصد زندگي فلاني ( يكي از دوستانمون)رو نداشتم من فقط مي خواستم با شوهرش س ك س داشته باشم . وگرنه من شوهرم رو دوست دارم . و يه تار موش رو هم به كسي نمي دم.!!!!!!!
اشي |
Homepage |
04.29.08 - 4:09 pm | #
|
|
سلام همای عزیز خوبی آره همه جای دنیای چیزهایی که اصولن بد و خوبن به یه معناستو آخه همه انسانیم .
مریم |
Homepage |
04.29.08 - 6:43 pm | #
|
|
چه خوب كه شهر قشنگ تر شده.
درمورد آدمها و گرفتن ظاهر فرهنگها و اداي متمدن شدن كه نگو...
آتريسا |
Homepage |
05.01.08 - 4:04 pm | #
|
|
از اون ور پشت بوم نیفتیم پایین. راست می گی واقعا. خیلی ها رو دیدم که هی رو پست بوم پشتک وارو می زنن و از اونورش میافتن پایین. آخه در اوایل مهاجرت فکر کنم این از رو بوم افتادن تا حدودی طبیعی باشه. یه مدت طول می کشه تا اوضاع احوال دستمون بیاد و بتونیم درست حسابی رو بوم مستقر بشیم
دو نقطه دی
خشایار |
Homepage |
05.04.08 - 5:34 pm | #
|
|
دهه! پس کامنتی که من گذاشتم کوش؟
پیشی برد؟
خشایار |
Homepage |
05.05.08 - 9:19 pm | #
|
|
سلام هما جان ... اميدوارم موقعهايي که اينجا نيستي داري کارهاي خوب خوب ميکني و بهت خوش ميگذره...
گفتي چرا نوشتم ترسناک ... راستش شايد به خاطر اون پستي که از برگشتت بعد از 2سال حرف ميزدي يا اينکه وسط جملات اميدوار کنندهات
اينجوري مينويسي
"
شاید اگر باز هم طاقت بیاورم خانه ام هم بشود."
بازهم ...مرسي که تجربياتت رو به اشتراک ميگذاري
خيلي کمک ميکنه
پر |
Homepage |
05.05.08 - 10:05 pm | #
|
|
سلام
شعرم رو بخون و لطفاً نظرت رو بده
http://palermo3.blogfa.com/post-34.aspx
مگه از ما چه ديدي؟!
کامبيز |
Homepage |
05.06.08 - 2:32 am | #
|
|
خوشحالم ه خوشین
.
جایی که ما هستیم اگه با هموطن بیزینس نکنیم ارامش روحی و روانی امان پا برجا است
و هزاران بار خدا را باید شکر کرد برای این ارامش
نگاهی نو |
Homepage |
05.08.08 - 2:11 pm | #
|
|
عزیز یه خورده مطالبتا مرتب کن ببین چی می خای بگی.چیه این حرفا؟پریشانی ذهن داری مگه؟یا حداقل پریشانی لفظ.به قول قدیمیا مذنه نادانی.چیه این اراجیف ردیف کردی هر چی به ذهنت رسیده می گید.چرا مثل احمدی نژاد اینقدر نیانداخته می برید.واقعا چه وقتی دارید شما ها.یه خورده تو آینه صحبت کنید با خودتون ببینید چه خبر درونتون. واقعا من نگرانم برای سلامتی روانتون.خواهش می کنم خودتون چندین بار بخونید نوشته هاتون یه تجدید نظری بکنید.تماما بی محتوا و هرزه گویی یاوه گویی ست.همش زیر سر این رژیم که با این فرهنگ حاکمش مغز نسلها را به نابودی کشونده.یه خورده کتاب بخونید ببیند بزرگان حتی همین شاعران خودمون در مورد سخن گفتن چی می گفتندحتی بزرگان فرنگی هم از یاوه گویی بیزارند.اگر هم کتاب خون نیستید. برید بیرون با دوستاتون. موسیقی گوش بدید. فیلم ببنید و هزاران کار جور واجور دیگه. به جا این صحبت هایی که اصلا هیچ محتوایی ندارند و همش پریشان گوییست.به قول آمریکایی ها so what?لطفا اقلا به وقت بازدید کننده احترام بزارید.تشکر
------------------
IP: 209.190.26.154
مهرداد |
05.10.08 - 8:19 am | #
|
|
من البته استرالیا نیستم ولی ایران هم نیستم برای همین به خودم حق میدم اینجا حرفی بزنم ! ... حرف دلم را ...
می بینید چه دنیایی شده آدم باید حرف دلش را تایپ کند و بگذارد توی وبلاگ که بلکه یکی بخواند ... چرا ؟ چون در کشورت نیستی و هرجای دیگر که باشی سنخیتی با آدمهای دور و برت نداری و اگر بخواهی با آنها دردل کنی اول باید یک دوره کامل آشنایی با فرهنگ عمومی جایی که در آن نشو نما کردی را برای طرف برگزار کنی تا بنده خدا حس همدردی کند و حرفی بزند ... که البته این به زحمتش نمی ارزد ... و دردل آدم را ساکت نمی کند
وقتی در ایران بودم میتوانستم از میان صدها و هزارها آدمی که دور و برم بودند جمعی را که به خودم بیشتر شبیه بودند یا من میخواستم به آنها شبیه بشوم انتخاب کنم ... حق انتخاب زیادی داشتم ... ولی حالا چه؟
چطور می توانم برای اروپایی هایی که برایشان جابجا شدن و مهاجرت در حکم رفتن از شهری به شهری است آن هم فقط بایک ساک ! توضیح بدهم من دلم برای خیابان های دود گرفته تهران تنگ می شود... دلم برای خیابان های شلوغ .... داد و بیداد دست فروش ها ... دلم برای همه چیزهایی که آزارم میداد تنگ می شود ... چطور بگویم که من دلم میخواهد وقتی توی تاکسی نشسته ام در میزگرد سیاسی – اجتماعی آقای راننده با بقیه مسافرها شرکت کنم ... اینجا از این خبرها نیست و من همه مهارت هایی اجتماعی که سال های سال ذره ذره به دست آوردم حالا اینجا چندان به کار نمی آید
چطور برای یک غریبه توضیح بدهم که روحم به چه چیزهایی نیاز دارد وقتی که خودم هم از آن بیخبر بودم ... وقتی از ایران می آمدم فکر میکردم یادم نرود چند تا CD موسیقی ایرانی و آلبوم عکس ها را با خودم داشته باشم تا دلم تنگ شد مرهمی باشد ...
میخواهم بگویم که خیلی از ما ایرانی ها(البته آنهایی که به دنبال زندگی بهتر آمدند و کلی برنامه ریزی کرده بودند نه آنهایی که باری به هرجهت راه افتادند) فکر همه چیز را کرددیم الا غذای روحشان ...
و اینطوری شد که حالا که من در خیابان های این شه�
نوشین |
05.11.08 - 8:20 am | #
|
|
هماي نازنيين سلام سعدي فرموده:
سعديا گر چه حب وطن حديثي است عظيم
نيرزد به سختي مردن كه من اينجا زادم
بدرود سينا
sina |
09.18.08 - 12:59 am | #
|
|
Commenting by HaloScan
|