|
|
|
سلام
من همیشه بلاگ شما رو می خونم ولی به ندرت کامنت می زارم... ولی این پستت رو که دیدم به خودم گفتم که حتما باید این رو ببینی
http://www.theinterviewwithgod.com/
view presentation بر روی آیکون کلیک بکن... امیدوارم ازش خوشت بیاد
------------------------------
هما: سلام رایان. ممنون از لینک. از کامنتت هم ممنون. دمت گرم که به فکر من بودی مرسی.
رایان - ملبورن |
12.30.07 - 2:55 am | #
|
|
اول- من فکر میکنم اون گمشده یه جای خیلی سادهتر، خلوتتر و خودمانیتر جاگذاشته شده باشه اینکه مشترک موردنظر اکثر وقتها در دسترس نیست شاید به دلیل اتخاذ نکردن راههای ارتباطی مناسب، دوستانه و موثر باشه
دوم- من فکر میکنم آدمی که برای فرار از خودش و شاید بهتر باشه که گفته بشه برای دست نیافتن به خودش چنین ایدههایی تو ذهنش هست باید تو زندگی اقتصادی آدم موفقی باشه
سوم- بازم فکر می کنم فرق ملل پیشرفته و توسعهنیافته در این هست یا بهتر باشه که گفته بشه یکیش میتونه این باشه که ملل پیشرفته رسیدن به چنین ایدههایی رو برای رسیدن به خودش میخوان و ملل توسعهنیافته برای فرار از خودشون
چهارم- با گزینههای پیشنهادی که نل یا هاچ زنبور عسل هستن موافق نیستم اما گزینهی مناسبی به ذهنم نمیرسه
--------------------------------
هما: مرسی مهدی از کامنت مبسوط. در جستجوی خوشبختی چطوره؟ اوشین بود یا هانیکو؟
شاهی فر |
Homepage |
12.30.07 - 8:13 am | #
|
|
همای خیلی عزیزم، خانم نازنین امیدوارم که سال نو سال دسترسی به همه یا اقلا" بیشتر آرزوهای ریز و درشت باشه برات. برای هر سه تاتون.
گلام انشالله هر چی خاک پدر هست عمر شما باشه ولی میدونم اون جای خالی هیچ زمان پر نمیشه. میدونم هر روز دلتنگشون هستی. مرسی عزیزم که از حسات گفتی و باهام اون رو سهیم شدی. امیدوارم که زمان انقدر برات پر از عشق باشه و احساسهای مثبت که کمتر به یاد جای خالی پدر بیفتی.
روی ماهات رو میبوسم و همینطور پسرک گلات رو. به همسر نازنین هم سلام ویژه برسون از طرف من و سال نو رو پیشاپیش تبریک بگو. به امید ایام بهتر عزیزم، به امید ایام بهتر.
xx
------------------------------------------
هما: مرسی هاله عزیز. سال نو شما هم مبارک. من هم برای همه ساکنان سرزمین آفتاب موفقیت و خوشحالی آرزو می کنم. ممنون
هاله |
Homepage |
12.30.07 - 11:11 am | #
|
|
هما خانم سلام. عجب نوشته ای بود که دقیقن شرح حال من است و متاسفانه پدرم در مورد من میگه مثل اینکه تو نمی دونی چی می خواهی ولی من فکر می کنم که می دونم که همه چی می خوام و همزمان هیچی نمی خواهم. بهر حال نوشته های شما همیشه به تفکرات و دغدغه ها و شخصیت من خیلی نزدیک بوده. شاید برای همین هست که من کمتر می نویسم!
---------------------------------------
هما: اوممممم. جالبه. فکر کنم خدا به یه جایی که رسیده از آدمهاش کپی گرفته. چون ظاهرن من و تو تنها اینطوری نیستیم و خیلی های دیگه هم هستن. خودش همه مون رو به بی نیازی برسونه انشالله 
babak |
Homepage |
12.30.07 - 7:10 pm | #
|
|
آخ هما چی نوشتی . از اول تا آخر پستت نیشم تا بناگوشم باز بود . این که منم . جدا فکر میکنم این بیماری خردادی هاست . خدا به هممون صبر بده و عقل .
---------------------------------------
هما: نیش منم از کامنتت باز شد. خوشحالم که این جنون منحصر به فرد نیست
نیکات |
12.30.07 - 11:09 pm | #
|
|
هماي عزيز
مادر بزرگم خدابيامرزم ميگفت ... خوشي زير دلت زده بچه جان...البته اين رو داخل پرانتز بخونش
ميدونم که خيلي زود براي خودت يک کاري که حسابي هم مشغولت کنه...جور ميکني که البته تا حالا هم بيکار نبودي
اما برات همه چيزهاي خوبي که خواستي و نخواستي رو آرزو ميکنم
------------------------------------
هما: آره می دونم. اینو همه میگن. همه اونهایی که توی پاراگراف اول توصیفشون کردم. اما اگه منم مثل اونها فکر می کردم خوب بود. اما اینطوری نیستم دیگه. حالا خوشی زیادی یا بی پولی هر چی می خوای اسمشو بذاری خیلی فرقی نداره. مرسی پر عزیزم از محبتت
پر |
Homepage |
12.30.07 - 11:10 pm | #
|
|
نوشته یه بانوی خردادی، مگه میشه وصف الحال یه بانوی خردادی دیگه نباشه! درکت میکنم و خیلی خیلی جالب این حس رو توصیف کردی. خدا کنه که بهش برسی و برسیم .
راستی عنوان کتابی که میخونی برام خیلی جالب بود. هرچند که این کتابها اینجا یا پیدا نمیشه یا کلی باید پول براش بدی چون فقط اورجینالش هست.
--------------------------------------
هما: هاها می بینم که خیلی هم بد نگفتم ها. ظاهرن همون دستگاه کپی خردادی کار خودش رو کرده :D
کتابها اینجا هم گرونند. حتی برای ماها. بیست دلار سی دلار حداقل قیمت کتابه اینجا که بازم زیاده.ولی خوب میشه خرید هر چند وقت یه بار
آتریسا |
Homepage |
12.30.07 - 11:56 pm | #
|
|
هميشه تو زندگي آدمها جاي خالي افراد و يا چيزهايي كه نمي دونن چيه خالي مي مونه مثل وقتي كه دلت يه چيزي مي خواد بخوري ولي نمي دوني چي و يا كاري رو مي خواي بكني ولي تو اون لحظه نمي دوني چه كار ؟به هر حال خودت خوب مي دوني كه فقط تو اينطوري نيستي ولي هيچ وقت يادت نره كه " زندگي اونقدر بلند نيست كه بخواي به فكر چيزهايي كه نداري و يا نمي دوني چيه باشي " پس قبل از اينكه دير بشه از چيزهايي كه داري لذت ببر.
موفق باشي
-------------------------------
هما: هوم. آره درسته. مرسی
مسافر كوچولو |
Homepage |
12.31.07 - 4:57 pm | #
|
|
بابا چی نوشتی! داغ دل هرچی خردادی تازه کردی.همین طوری دارن از در و دیوار میریزن تو و کامنت می ذارند.حالا منو بگو که 13 خردادی هم هستم. چه شود. ولی مهم نیست. میدونی که زود خوب میشه و اگه نشه هم حداقل تبدیل میشه به یه حسه دیگه.فقط امیدوارم دوباره به اون حس خشم و اعصاب خوردی تبدیل نشه و دوباره اون هیولای درون بیدار نشه که اون موقع نوشتهات بدجوری استرس وارد می کنه. پس به امید ایام بهتر و خیال آسوده در سال جدید.
--------------------------------
هما: بله بله. ممنون
رامین |
01.01.08 - 2:52 pm | #
|
|
همه ماها یه حس گمشدگی و در واقع گم کردکی داریم.
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست
یکسری از افراد خیلی سریع و راحت به موضوعات خیلی ساده و پیش پا افتاده دلخوش می کنن، مثل همونایی که خودت اسم بردی. گویی که به هدف خودشون رسیده اند. اما این فقط یه ظاهر بیشتر نیست.
خیلی هم نگران نباش همین که به فکر هستی که آمدنم بهر چه بود؟ خودش خیلی خوبه. چون خیلی از ماها می آییم و می ریم اما یادمون هم نمیاد که به این چیزا فکر کنیم.
---------------------------------
هما: مرسی حامد. فکرش که خیلی هستم. اما جواب هنوز یافت می نشده است
به قول یو-تو
I still have'nt found what I'm looking for...
حامد |
Homepage |
01.01.08 - 7:28 pm | #
|
|
سلام هما جان من تازه با وبلاگت آشنا شدم.راستش ما تازه تصميم به مهاجرت گرفته ايم وهنوز توي انتخاب بين كانادا واستراليا دودل هستم.مي خواستم از تجربه شما استفاده كنم از استراليا راضي هستي؟و مي شه بگي ساعت كاري آنجا از چند تا چند هست؟ممنونم
-------------------------------
هما: سلام سارا جان
ساعت کاری کجا از چند تا چند است؟
اینجا هم بانک داریم هم مدرسه هم شرکت، هم مهد کودک هم رستوران هم سینما هم بار و کافه. ساعت کاری کدام را پرسیدی؟
معمولن شرکتها 40 ساعت در هفته کار برای کارمند در نظر می گیرند که می شود روزی 9 ساعت! اگر از نظر حقوق کارگر و کارفرمایی سوال می کنی. بسته به محیط شرکت هم معمولن صبح ها بین هشت تا نه و نیم و بعد از ظهر ها هم بین پنج تا شش- هفت کار می کنند. بلکه هم بیشتر چون اینجا سیستم مچ گیری نیست و آدمها خودشان بر اساس وجدانی که دارند و شاید هم ندارند ساعت کاری را تعیین می کنند
من هم ممنونم
سارا |
01.01.08 - 9:31 pm | #
|
|
خیلی قشنگ نوشتی...ولی من خودم هنگم اساسی!5-6 ساله که دارم جدی فکر می کنم که بیام اونور یا همینجا بمونم!یه روز می گم اینجا خبری نیست،تمومه خبرا اونطرفه،یه روز دیگه میگم اونجا چی کار می خوام بکنم...مهندسی مکانیک خوندم،4 ساله تو آژانس هواپیمایی کار میکنم!میگم بیام بیافتم تو دنیای آی تی وپیشرفت و یه آینده روشن و.. کنسرت بیانس رو از نزدیک ببینمو و..!،بعد میگم بی خیال آسمون همه جا یه رنگه،خوبیهاش به تنهایی و دردسرای دیگش نمی ارزه.به قول بابام بچسبم به کارمو و فکرمو متمرکز کنم رو یه کار .نمیدونم...راستی از کامنت های قشنگ دوستان هم ممنون.همگی خوش باشید
------------------------------
هما: سلام یاسر. بالاخره آدمیزاده و هیجان زندگی اش. بعضی آدمها از سکوت و آرامش به وجد میان. بعضی های دیگه مثل من و شما و خیلی های دیگه آرامش مریضشون می کنه و در به در دنبال بالا رفتن از تپه ها و سر بالایی ها هستن که ببینن اون ور چه خبره حتی اگه باز هم خبری نباشه باز هم قانع نمی شیم و من همین رو دوست دارم
یاسر |
01.08.08 - 7:10 pm | #
|
|
Commenting by HaloScan
|