|
|
|
قشنگ بود مثل همیشه... اشک داشت بیشتر از قبل و آشفته بود مثل من...
آیدا |
Homepage |
03.13.09 - 2:50 pm | #
|
|
چون از شکیب و ناشکیب گفتن همی کردی، مر مرا یاد آمدم که گفت:
به دشواری ار دل شکیبا کنی
ببینی که سهل است و دشوار نیست
سهل و سخت را معنا چون بکردی و از یاد همی ببردی که تنعم افزون شدی و این جز رنج وصلی نیست که به درد هجرت هدیه کردهاند. دل قوی دار تا نگویمت به روز وصلت ندیدم و نیستی مرد وصال.
چون بگفتی به قدر عمری، غیض ورزیدی؛ سخن از شیخ اجل یاد همی آوردم که بگفت:
کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان
بازآمدی که دیده مشتاق بر درست
چون در «بیراهه» اوفتادی، «شراب»ی نوش تا که «فردا» را زیستن همی توانی، کین فرصت را به بهایی عطایت کردند ...
بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه
ز دست جبر در بندست پای اختیار تو
علي |
Homepage |
03.13.09 - 8:24 pm | #
|
|
منتظرم روزهای شیرین پس از سختیها برات برسه وتو باز هم با وارستگی از زندگی بگی برام!منی که هنوز مثل همون چند سال پیش از مرگ می لرزم وجای حسن میام پیشت که تو ارومم کنی !
حسین |
Homepage |
03.14.09 - 1:42 am | #
|
|
بی شک نه همراه بودم نه همروح. نه دار به دوش نه دور گرد. به راه بودم و بی منت و بدون کلمه، مدافع سکوت. شاید فقط یک نگران آن هم نگران محکوم...هیچ نبودم، اما نمیدانم چرا بوی زمستان سرد تهران، بهار بینور عراق و گرمای بیروت را از این سالنامه خوب حس میکنم هرچند که نه همراه بودم نه همروح. نه دار.....بگذریم؛ درانتها در این زمستان گرم، بهاری تابستانی در سالی پر از آرامش آرزو میکنم. بیصبرانه منتظر سال دیگر این موقع میمانم تا ببینم آرزویم را. موفق و موید باشید.
شراره |
Homepage |
03.14.09 - 2:42 pm | #
|
|
"تويي جانم به جان تو".
در سياست ، هم عشق به ديگري لازم است هم نفرت از ديگري. ديگري مي تواند فرد، گروه يا فكر و انديشه يي باشد. اما در عرفان ، جايي براي عشق و نفرت نيست . تو هم اهل "سياست"ي و هم اهل عرفان. جمع اين دو ، براي هر كس ، به ويژه تو، رنج آور است. "همه عشقي، همه عقلي همه جاني به جان تو!" انا نجيناك و اهلك من الكرب العظيم.
پيشاپيش نوروز باستاني را به شما و خانواده ي محترم صميمانه تبريك مي گويم.
باباي فريده.
24/12/87
حسن |
03.14.09 - 3:02 pm | #
|
|
بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ...
(
قلمت محشره حاجی... مست میکنه لامصب)
عباس |
03.16.09 - 10:34 am | #
|
|
که اینطور؟
"آزادی, مذهب من است!!!"
نمیدونستم تغییر مذهب هم دادی حضرت آقا!
خدا عاقبت همه ما رو بخیر کنه
ناشناس |
03.16.09 - 10:38 am | #
|
|
خدایا! شکرت.
حسن گلاب |
03.17.09 - 11:35 pm | #
|
|
یادمه اولین روز کلاس استادمون یه حرف هایی زد که حس کردم سرم سنگین شده..
از کامو برامون گفت، می گفت او معتقد بود که سرنوشت بشر، مثل سیر تاریخ پوچ و بی معنیه، اما رستگاری و خوشبختی فقط و فقط در همین دنیاست و انسان می توانه با تن خود با دنیا یکی بشه مثلا از یک شعر عاشقانه ممکن بهترین قواعد عمل و مبارزه بدست بیاد... کمک به دیگری تا حد ایثار و از خود گذشتگی شاید بهترین شیوه برای ابراز هستی باشه:پیوستن به دیگران در عشق و رنج و غربت که تنها یقین مشترک انسانها در زندگیه
شاید علی |
03.21.09 - 1:11 am | #
|
|
بهار ، روح زمانهاست
امام رضا
سال نو شما و خانم و پسرت مبارک
ساقی |
Homepage |
03.24.09 - 12:48 am | #
|
|
سلام خسته نباشی عیدت مبارک جویای احوال هستم به خانم و بسرت سلام برسون سر بزن خوشحال می شم.
حسن |
Homepage |
03.26.09 - 12:30 am | #
|
|
سلام جواد جان . قبل برات بیام داده بودم . اما گفتم تحویل نمی گیره ولش . چکار کنیم هنرمندی و هزار جور حساسیت. دیشب گفتم یه تیر تو تاریکیه دیگه اشکال نداره. یادت اگه باشه تازه داستان و شروع کرده بودم اومدم دم در خونه تون تو چند جلد ادبیات داستانی و چند تا کتاب جواد محدثی رو بهم دادی بعد ها داستان نذرم ادا رو تو مشهد خوندی و همونجا برام زنگ زدی و کلی تشکر کردی وقتی که تو چلچراغ مطلب می دادی حالا هم به خاطر همه چیزبرای تشکر داستان نذرم ادا رو تو وبلاگم گذاشتم دو سال حرفه ای برای اینطرف و اونطرف داستان می نویسم داداش خدا خیلی دوسم داشت یه دختر ده ماهه دارم غزل عکس حامد و تو وبلاگ خانمت دیدم همیشه سالم باشی به زینب خانم سلام برسون و حامد و هم ببوس غزل خوابیده همین حالا می رم از طرف تو می بوسمش درباره کارام نظر بده داستان و برای تو گذاشتم بخون نامردی نکن ها به زینب خانم هم بگو بخونه یاحق
حسن |
Homepage |
03.26.09 - 10:51 pm | #
|
|
میگم این کامنت آخری با همه ارادتی که به این دوست نادیده دارم از نظر ادبی یک شاهکار مطلق و بیبدیل در تاریخه.
علي |
Homepage |
03.27.09 - 4:27 pm | #
|
|
سلام چطوری برادر سال نو مبارک همین . دوستت دارم .
majid |
03.27.09 - 7:50 pm | #
|
|
گاهی اوقات که معمولا شامل همه اوقات میشود به رنجهای دیگران بسیار غبطه میخورم.
نه به رنجهای متعالی که از هر نوعش.
چرا که این خاصیت رنج است که بیش از هر چیز انسان را متو جه تنهایی خویش میکند و شاید هیچ ثروتی گرانبها تراز این تنبه و توجه به اساس خلقت نباشد. مادام که انسان چه ازروی نفرت ، چه از روی عشق ، در تعامل با غیر است از خود غافل میشود و بالتبع از خدا.
رنج اما کیمیایی است که در عین تعامل، بیکسی و غربت را به انسان گوشزد می کند و انسان را از غفلت زدگی مزمن میرهاند.
برایت آرزوی رنجهای فراوان و تعالی ناآسان دارم و امیدوارم هیچکس را در تنهاییهایت شریک نکنی چرا که اگر تو هم بخواهی هرگز چنین امری امکانپذیر نخواهد بود.
اسماعیل |
05.24.09 - 4:03 am | #
|
|
Commenting by HaloScan
|