|
واحه ای در لحظه |
|
سلام گیتس جان |
|
واي...؛ چه خبره اينجا...؛ چند وقت بود نيومده بودم...؛ امان از دست اين "اِلندا"ي "گيتي" و "گيتيِ" "اِلندا"...؛ مثل اينکه دل نوشته ها رنگ و آهنگ حس کردن به گونه اي ديگر به خود گرفته اند؛ چيزي شبيه کاسه شکستن ليلي و مجنون تر شدن مجنون؛ بگذرم...؛ صبح پست هايت را خواندم، اما راستش حيرون شدم و چيزي نتونستم برات بنويسم...؛ اذان را مي گفتند ياد "گيتي" و "اِلندا" افتادم و اومدم سراغ نت؛ اما همون موقع خواستم که خواجه شيراز سخن شيرين به کام دل همه ما بريزه؛ فاتحه اي و تفالي...؛ تفالي زدم، تا اومدم بفرستم ديدم تلفن قطع شده و در اين حکايت ذهني که نکنه قسمت نبوده که بفرستم، تو اين حال و هوا بودم که تلفن وصل شد و گفتم که نه..، وصل بايد اين حکايت هاي ما... و حالا اينه حکايت حافظ لسان الغيب...؛ |
|
|
|
|
Commenting by HaloScan |