|
|
|
...
آزاد مرد |
06.21.09 - 4:09 am | #
|
|
دکتر دلن چیش میر حسین عزیزمونه... سر پیری ببین دارن چیکارش میکنن و ببین این مردم چطوری تو غبار غم غرق شدن...
آزاد مرد |
06.21.09 - 4:11 am | #
|
|
آقا شما واقعا بسیجی هستی؟ باور میکنی تونستی در تصور من از بسیج تغییر ایجاد کنی؟ این بچه بسیجی های امروز نصف سن من رو دارند (حساب کن حدودا من چند سالمه) تا امروز فکر نکرده بودم میتونم با یه بسیجی همکلام بشم ولی شما تصور منو عضو کردی. امروز صبح میتونستم خرخره هرکسی رو که اسم بسیج از دهنش بیرون بیاد بجوم ولی شما تصور مرا عوض کردی. و چه درست گفتی که آن روزها حد اقل بسیج احترام میگذاشت چه بچه های هم مدرسه ای ما که بسیجی بودند و با هم فوتبال بازی میکردیم و ما با ادبیات آنها شوخی میکردیم و آنها با ادبیات ما. ما با ظاهر آنها شوخی میردیم و آنها با ظاهر ما ، اما هرچه بود شوخی بود و بعد رفاقت و پشت یک نیمکت رسیدن. اما اینها امروز که هستند ؟ یادما بچه بسیجی های دوران ما مشهور بودند به بچه مثبت ( از بس که مودب بودند و در انتخاب الفاظ دقیق) امروز دیدم آنچه از دهان یک بچه در میاید که من به عمرم نشنیده ام. اینها که هستند؟ از کجا آمده اند که نام شما را برای ابد لکه دار میکنند؟ تصور مرا تغییر دادی برادر اما امید وارم این تصور مثبت من از بسیجی دائمی باشد. نمیدانم باز فردا چه خواهم دید
رهگذر |
06.23.09 - 5:40 am | #
|
|
برادرم رهگذر عزیز!
دوست مداحی دارم به نام مهدی منصوری، خب البته از صاحبان سبک است و زهرماری هم نمی خواند. یا کمتر می خواند. و از به نامان این مقول است. نقل می کرد که روزی به محفلی وارد شده است که مسابقه ای گذاشته بودند برای بهترین فردی که سبک منصوری را تقلید کند.
می گوید انگار کسی او را نمی شناخته. می نشیند و خود نیز در مسابقه شرکت می کند.
با مزه می گفت در این مسابقه، خودش مقام پنجم یا ششم را آورده است.
یعنی منصوری در مسابقه سبک خودش که البته دیگران برگزار کردند رتبه نیاورده است.
نقل دوران ماست، داوران کسان دیگر، مسابقه موضوع ما، و شرکت کنندگان هم یک نسل فاصله از ما، خود گویند و خود خندند و خود مرد هنرمندند!!!
رفتند کیان و حق پرستان
دادند زمین به زیر دستان
این قوم کیان و آن کیانند؟
بر تخت کیان ببین کیانند!
نثرما |
06.23.09 - 1:21 pm | #
|
|
روزگاری تکه ای از مولانا جلال الدین محمد، مولوی شنیدم که امروز معنی آنرا دریافتم:
ما ز قران مغز را برداشتیم
پوست را بهر خران بگذاشتیم
من هیچگاه اعتقادات مذهبی نداشتم، اما بزرگترین احترام را برای آنانی داشتم که اعتقاد قلبی و مغذی (ایدئولوژیک) به اسلام داشته اند. بهترین دوستان من بچه های مذهبی بودند که من لذت میبردم که همراه آنها به شب های قدر برم، که در آنجا من تنها تماشاچی بودم ولی با شور آنها غرق در شور آنها میشدم.
امروز اینها به هیچ اعتقاد ندارند، نه مثل آن رفقا به مارکس اعتقاد دارند نه مثل ما به کرامت انسان و نه مثل شما به محمد نبی (ص)، اینها پوست را برداشتند، شاید حتی ای کاش که پوست را برداشته باشند که دائم خبر از حساب های میلیاردی و کارخانه های تحت تملک سران آنها می آید (مثل همان فرمانده بسیج که تصویرش پخش شده) و بچه هایی که نمیدانند برای چه چماق را بر سر هموطن خود میکوبند. من به یاد ندارم که بسیجی هموطن خود را که برای کرامت انسان و میهنش تلاش میکرده آماج دشنه خویش قرار داده باشد. امروز حفظ نام و آبروی بسیجی به عهده توست برادرم که این روزها جامعه را تقسیم کرده اند به منافق و بسیجی.
به امید روزی که باز دوشادوش هم در حفظ کیان میهن و اسلام بایستیم که بعید میدانم اگر امروز عراقی باشد که حرمت مرز های ما را بشکند، بچه های امروز هم دوش بسیجی امروز علیه دشمن مشترک نبرد کنند.
به امید بازگشت به روزهای سپید پیشین
رهگذر |
06.23.09 - 3:12 pm | #
|
|
دوست من، این آدرس وبلاگ من است:
http://koorzad.blogspot.com/
رهگذر |
06.23.09 - 7:38 pm | #
|
|
مطلبتون رو چند روز پیش خونده بودم اما نظری براش نداشتم. اما امشب که این اتفاق افتاد یادم اومد که بیام اینجا و نظرم رو حتما در باره بسیج و بسیجی و فرهنگ بسیجی بنویسم.
امشب می زنه به سرم که برم بیرون . با
ماشین میرم که یه دوری بزنم. وقت برگشت نزدیک های خونه چهار تا جوجه بهم ایست میدن. دقیقا چهار تا جوجه . میزنم کنار . میاد کنار ماشین اول کارت ماشین و مدارک میخواد و بعد یه دوری اطراف ماشین و بعد هم چهار تا دری و وری هم این وسط از من می پرسن که تا این سن بابام این سئوال ها رو از من نپرسیده و اگه هم بپرسه من جوابی به این سئوال هاش نمی دم.اما چرا من جواب دادم؟ چرا به ایست این چهارتا جوجه توجه کردم؟ واقعا چرا؟
ببخشیدا آقای دکتر، اما من یعنی نسل من چه اون موقع که بچه بودیم و چه اون موقع که جوون شدیم و چه الان از این جماعت بسیجی فرهنگی ندیدیم جز قلدری و چماق سالاری .و صد التبه که مدرسه عشق میر حسین موسوی هم خوب یادمون هست .مگه میشه ابهت و جذبه جماعت بسیجی زمان میر حسین رو به این سادگی ها زا یاد برد.
فکر میکنید که اگه این لباس مزخرف امشب تنشون نبود ، من اجازه میدادم که چهار تا جوجه فوکولی منو و شخصیتم رو این طور تحقیر کنن. این تحقیر ها جمع شده، جمع شده، جمع شده ، و شده این تنفری که الان هست.
سبزه خانوم |
06.25.09 - 1:03 am | #
|
|
اول سبزه خانم سلام که خانم ها اولند و در اولویت:
وقتی امثال شما برایم می نویسید کمی آلام و دردهایم تسکین می یابد. به خدا یاد ندارم بسیجی جنگ نشین آن زمان حتی یه تو به عراقی گفته باشد چه رسد به هموطنش. که در نزد او انسان ، انسان بود و نه مارک و هویت و وطن. البته در آن زمان هم بسیجیانی داشتیم که از مارک بسیج، فقط لباسی داشتند و پایگاهی که سر محلشان بود و دور تر را و جنگ را و ناموس را نمی دانستند. کارتشان در دسترس بود که اگر موهبتی از نظام رسید، تندی بدوند و بگیرند و نوش کنندو چاق شوند.اما به مدد معنویت و لطافت بسیجی خاک که از افلاک بود، نسل فرصت طلب آنان مجال رشد کمتر می یافت. علی ایحال، امیدوارم با برخوردهای امثال شمایی این جوجه های زشت، کم کمک دریابند که می توانند قوی زیبایی شوند.
نثرما |
06.25.09 - 9:21 am | #
|
|
دویم اما رهگذر عزیز، سلام
بلاء و مصیبت، یکی از امتحان های محبوب است تا درجه حب و دوستی یار و مدعی را بسنجد.به بسیجیان این زمانی، جزء چندین مانور و ماموریت روزمزد، چه رسیده است تا در الک الهی جداسازی و مطهر شوند؟
کسی که چماق و باتوم و ابزار وحشت به دست دارد در مقابل هم نوع و نه دشمن،در همین اولین آزمون نمره منفی گرفته است، چه رسد به اینکه زمانی رسد که بخواهد بر کرکسانی که طمع خاکش کرده اند غیورانه بتازد!!! افسوس و صد افسوس که معلمان و مربیان این امروزی ها فراریان سابق آن دوران بلایند! می فهمید که چه می خواهم گفت؟
نثرما |
06.25.09 - 9:30 am | #
|
|
دوست عزیز سبزه خانم
آمدم درب خانه وبلاگتان به همان آدرسی که در این خانه است اما کسی نبود. دق الباب کردم
به نظر رسید خانه راتخلیه کرده اید!اگر صلاح می دانید آدرس مرحمت فرمایید تا در منزل جدید خدمت برسیم.،
نثرما |
06.25.09 - 9:35 am | #
|
|
آقاي نثر ما از خوانندگان ساكت و خاموش سالها نوشته هاي شما بوده ام از طريق گوگل ريدر و ... اما ... اما اين پست تان باعث شد تا ديگر نخوانم و نباشم حتي در سكوت. نميدانستم شما بسيجي هستيد و برايش تقدس قائل هستيد. من به موسوي راي دادم اما هيچ وقت تندروي هاي دهه شصتي موسوي رو كه سه رنگ براي لباس خانمها تو دانشگاه بخشنامه كرده بود يا ميگفت دليلي نداره زن بدون دليل از خونه بياد بيرون و ... رو يادم نميره. اما ميدونيد من همه اين حماقتهاي بسيجي وار آقاي موسوي رو به ابتذال و رذالتي مثل الف نون ترجيح ميدهم اما به اين معني نيست كه موسوي و بسيج تندرو رو قبول دارم و بهش حق ميدهم. اون بسيج دهه شصت كه ميگوييد رو هم اگه دشمني مثل عراق نبود حتما يه دشمني براش جور ميكردند از بين همموطناش كه بزنه و بكشه و به بهشت بره. چرا ميخواهيد دروغ بگيد؟؟؟ اين بسيجي كه امروز ميبينيد دست پرورده همون بسيج دهه شصت است. نتيجه همون شعارهاي انقلابي دهه شصت است كه با كشتن هر يه منافق به بهشت خدا نزديك تر ميشويد كه هشت سال بي دليل پرپر كرد جوانان پاكي رو كه .... آقاي نثر ما لطفا با بازي كلمات و احساسات و ... حساب بسيج دهه شصت رو با بسيج دهه هشتاد جدا نكنيد كه همه با هم هستند و يكي هستند و يك جور هستند. من بين دست و پاي بسيجيان دهه شصت بزرگ شده ام و با بسيجيان دهه هشتاد هم كلاس. همه اشان مثل هم هستند يك مشت تندروي بي پرواي زورگوي چماق به دست كه فكر ميكنند ايران ارث پدري اشان هست و آدمهاي درونش بايد همان باشند كه آنها ميگويند. حقيقت ماهيت بسيج آن فيلم شهيد آويني از دستگيري يك عراقي است كه اگر به صداهاي كوتاه و يواش رزمنده هاي بسيجي گوش ميكرديد فحشي بود كه نثارش ميكردند. حتما ميدانيد كه در جنگ نقل و نبات پخش نميكنند، هم شما كشتيد و هم عراقي ها شما رو ميكشتند و ... پس اينقدر يه تقدس از بسيجي دهه شصت نسازيد و سعي كنيد حسابش را بسيجي امروز جدا كنيد. بسيجي دهه شصت شعارش اين بود "كربلا ما مي آييم" و دهه هشتاد "بهشت منتظ
يك زن |
06.26.09 - 3:07 am | #
|
|
بسيجي دهه شصت شعارش اين بود "كربلا ما مي آييم" و دهه هشتاد "بهشت منتظر ماست" خودتان و ما را گول نزنيد. بسيج دهه شصت يك دشمن داشت و خيالش راحت بود براي وجود خون ريز و خون طلبش و ميكشت و ميزد و نابود مي كرد. بسيج دهه هشتاد هم خون ريز و خون طلب و چماق به دست است اما براي هر كه كه مثل او نبود. كاش نميرفتيد جنگ. كاش بسيج نداشتيم كه با عراقي بجنگد كه امروز چون شمايي سوء استفاده كند و حساب تندروي هاي بسيج دهه شصت رو از بسيج دهه هشتاد جدا كند. بسيج دهه شصت توپ و تانك و چماقش ديگر به اندازه داخل مملكت نبود كه بزند و بكشد و سركوب كند مجبور بود توپ و تانكش رو ببرد براي صدام اما بسيج دهه هشتاد توپ و تانكش براي كشتن و زدن و سركوب كردن در داخل كافي است حتي اگر دشمن خارجي باشد. از صدام ممنونم كه هشت سال جلوي تندروي هاي بسيجي ها رو گرفت. از صدام ممنونم كه زد و كشت و نابود كرد تا بسيج فرصت نداشته باشه هموطنش رو بكشه كه اگه صدام نبود دهه شصت دهه ديدني و خون بار كشور ما بود براي خاموش كردن عطش خونبار بسيج. بسيج دهه شصت بعد از جنگ بازسازي كرده و حالا دوباره قدرتش رو به دست آورده. مگر همون دهه شصت نبود كه نوجوانان دريادل و ... عضو بسيج بودند و ...؟؟؟ مگر اين همه در بوغ و كرنا نكرده اند كه چه جوانان غيوري داشتيمو ...؟؟؟مگر الان اين همه نوجوان و جوان نيستند كه عضو بسيج هستند؟؟؟ چه فرقي كرده؟؟؟ آقاي نثر ما خونخواري و خون طلبي نسل جوان ميخواهد نه نسل پير. معلوم است كه بسيج دهه شصت ديگر نميتواند خونخوار باشد. بايد جوانان باشند تا خونخوار شوند و ... نسل دهه شت بازنشسته شده است. تو رو خدا سعي نكنيد حساب ها رو جدا كنيد. من همانقدر از بسيج دهه شصت و جنگ متنفرم كه از باتوم به دستها و لباس شخصي ها و بسيجي هاي دهه هشتاد و نود. از هر چه كه بسيج است . بسيج يعني تندروي. بسيج يعني "خونخواري مساوي است به بهشت رفتن" من از اين بسيج خوشم نمياد. كاش ميگذاشتيد صدام بيايد و ببرد و بدزدد و بكشد و تج اوز كند اما كشورم
يك زن |
06.26.09 - 3:13 am | #
|
|
كاش ميگذاشتيد صدام بيايد و ببرد و بدزدد و بكشد و تج اوز كند اما كشورم رو دست اين بسيجي ها نميداديد. همين شمايي كه در تاييد اينها رفتيد و جنگيديد و گذاشتيد مملكت در دست اينها باشد به اندازه همين چماق به دستها مقصر هستيد. ان روزي كه ميجنگيديد ميدانستيد كه داريد به كي و به كجا خدمت ميكنيد؟؟؟ به همين چماق به دست هاي امروزي. به همين بسيجي هاي امروزي كه شما نسل بازنشسته اش هستيد. سي سال پيش انقلابي شد كه هدفش جداسازي مردم و طبقه بندي آنها بود با شعار حمايت از فقرا و ضعفا و از خرداد 42 تا خرداد 88 خون گرفت و خون گرفت و خون. بسيج زاييده اين تفكر بود و هست. بسيج زاييده اين نظام است. فرزند خلف آن است. نظامي كه روي خون استوار است هميشه خون ميگيرد و ميخورد و ... بسيج از دل همين شعارها بيرون آمد. چرا خودتان را به آن راه ميزنيد؟؟؟ چرا ميخواهيد اصرار كنيد كه بسيجي كه شما عضوش بوديد با بسيجي كه الان هست فرق دارد؟؟؟ هيچ فرقي ندارد. شما آن زمان جوان بوديد و تندروي هاي خودتان رو نميديد و نميخواستيد ببينيد و يقين كه اگر كسي هم لب به اعتراض ميگشود خونش را حلال ميكرديد. اما مروز بازنشسته اي هستيد كه از دور به ماجرا نگاه ميكنيد و به حماقت جوانهايي ميخنديد كه ديروز شما بر جاي آنان سوار بوديد. ديروزتان را نميبينيد چون جوان بوديد و شعار زده و ... امروز را هم ميبيند و باز شعار ميدهيد كه "آن بسيج كو و اين بسيج كو؟" اما يادتان ميرود كه 20 سال ديگري هم خواهد بود كه يك بسيجي بازنشسته بگويد "آن بسيج كو و اين بسيج كو؟" و همه اينها يعني اينكه بسيج ايران يك ماهيت دارد و ماهيت آن چيزي نيست جز خونخواري، سركوب و كشت و كشتار.
يك زن |
06.26.09 - 3:19 am | #
|
|
ببخشيد اگه براي اولين بار كامنت گذاشتم و براي اولين بار ممكن است حرفهايي زده ام كه شما رو آزرده كنه اما واقعا نميتوانم انكار كنم همه تندروي ها و خفقان آوري هاي هر بسيجي اي كه ديده ام. دلم ميخواست اندازه يكي از اين بسيجي ها و جان بركف ها بي ادب بودم و چندتا فحش بلد بودم تا كمي دلم خنك ميشد.
به هر حال من با اين شعرهاي شما خام نميشوم و فكر كنم بسيجي كه شما عضوش بوديد با بسيجي كه الان هست فرق دارد. هيچ فرقي ندارد. ان زمان جنگ فرصت نميداد كه اين تندروي ها ديده شود و اين زمان جنگي نيست كه اين فرصت گرفته شود. آن زمان بسيج براي راحتي خونخواري خودش گروهي زندان سياسي ميكرد و گروهي ميكشت. اين زمان چماق و باتوم و صدا و سيما به كمكش مي ايد. هيچ فرقي ندارد منتها اين بار بسيج انفرادي ميكشد. من از اين موسوي هم كه گفته بسيج مدرسه عشق است دل خوشي ندارم كه هر لحظه كلمه "اعدامي هاي دهه شصت" روانم رو آزاد نميگذاره.
يك زن |
06.26.09 - 3:30 am | #
|
|
در عجب ام! از این روزگار نامرد! کاش کمی با عاشقان مهربانتر بود!
Shabgozar |
06.26.09 - 12:39 pm | #
|
|
بسیج میقات پابرهنگان و مصتضعفان جهان است! بسیج مدرسه عشق است!(امام خمینی)
البته جای تعجب نیست که که اصل جمله امام را فراموش کردی! برات بهتر است با قرائت میرحسین بیادش بیاوری! ضمنا شما که یریده ای و میگی قدیم بسیجی بودیم اگر موقع اعدام منافقین میبودی چه میگفتی؟ حتما همان سپاه و بسیج را هم ضد رسول الله میدانستی! کمی تریخ بخوان ببین وقتی حضرت علی سکوتش را در جنگ جمل میشکاند چه خونی برپا میکند! حضرت علی که مسمان میکشت چی؟ او هم حتماً ضد خدا بود
سوره |
Homepage |
06.26.09 - 3:08 pm | #
|
|
سرکار خانم «یک زن»!سلام
اول: آب دهانم را به سختی و سردی قورت داده می دانم که هر چه بگویم،و شما بخوانید، شاید با خاطرات تلخی که از این جنس دارید، نتوانم حق مطلب را ادا کنم.
خواهر عزیزم! من اصلا از سخنان شما رنجیده نشدم. خیلی خوب کاری کردید برایم نوشتید. اگر شانسی برای تصحیح و اصلاح برای من کمترین باشد این است که در حرف های شما دقت کنم و اگر مصداقش در من ظهوری و بروزی دارد آن را چونان لکه ای نامیمون بزدایم.
دوم: بله در زمان من و ما هم بسیجیانی بودند که مصادیق نوشته های شما بودند. اما چون نیک می دانم شما سخنان و حرف های مرا با آن ذهنیت نمی پذیرید، شما را حوالت می دهم به نامه ای که سرکار خانم مهر انگیز کار، در خاطراتش آورده است. خانم کار در انسانیت از جنس من و توست اما در منش احساس می کنم به شما نزدیک تر باشد:
http://www.kamidarma.blogfa.com/...om/post-
76.aspx
نثرما |
06.27.09 - 2:24 am | #
|
|
دوم:حالا شما و من باید سعی کنیم دوران جدید را درست پیش برویم. یا حداقل این زمان را به کرده های گذشته نیالاییم.
گذشته درسی است برای نیک زیستن. من سعی می کنم خود را در حدی که شما فرمودید تصحیح کنم. فرض کنید من همانی باشم که شما تند و تیز خرلبم کرده اید. می سازم خودم را و از شما هم دعوت می کنم به نوعی که خود صلاح می دانید جاده را سبز کنید. سنگلاخی کردن مسیر، نرمی و لطافت پاهایتان را به سختی و زخم و فروماندگی از سایرین بدل می سازد. من دارم تمرین می کنم دموکرات شوم. هر چند سوابقم به خرابی آن باشد که شما نوشتید! ضمنا پیرمرد نیستم و باز نشسته! سفت در میدانم. محکم و مثل جوانی تازه و با نشاط.
شما تعبیر به دموکرات شدن کنید من تعبیر به خودسازی و اصلاح خود.
نثرما |
06.27.09 - 2:32 am | #
|
|
و سوم و آخر:
تمنایی داشتم!
خوشحال می شوم این گفتمان را ادامه دهید.شاید باعث رجوع عمیق تر یک بسیجی به گذشته اش شوید. البته دوست تر دارم به عنوان انسانی هم نوع و برادری کوچکتر هر چه در دل تنگتان هست بگویید. قول می دهم بر اعصابم مسلط باشم.
نثرما |
06.27.09 - 2:35 am | #
|
|
سوره عزیز با سلام
انتظار پاسخی در خور شایسته آن چه نوشته ای از من نداشته باش!
آن زمان بسیجی جوانی بودم با اوجی از احساس به عالم معنی، وطن پرستی و دندان هایی روی هم فشرده از تعصب نسبت به میهن در مقابل دشمن. ورودم 14 ساله بودم و پایان جنگ هم 17 یا 18 ساله!
هیچ ادعایی هم ندارم.
روی اعدام های شتابزده آن زمان زیاد فکر کردم، ولی به نتیجه ای نرسیدم که من مودی آنهایی باشم که این کار را کردند.من آن زمان نه مسئول مرگ آنان بودم و نه قاضی دانا و عاقلی که بتواند منافق را از غیر منافق تشخیص دهد. کلاً در زمان غیر معصوم، که تفسیرها اکثراً به رای است و حاصل تشخیص یک انسان ، سخن گفتن از کشتن و قتل نفس یک انسان محل بحث زیادی است.
اگر فرض کنیم همین امروز، حکومت به دست دیگرانی بیفتد که متضاد با حاکمان کنونی باشند، آیا درست است که فوراً جوخه های اعدام را به راه اندازند و تک تک هر آن که علاقمند به اینان بوده است و یا حتی خود اینان را اعدام کنند؟
به عقل من درست نیست.
در مورد دوم هم همان گونه که فرمودید بهتر است تاریخ را بخوانم.بعد نظر دهم.
نثرما |
06.27.09 - 2:58 am | #
|
|
سلام آزادمرد، توی آسمونا دنبالت میگشتم روی مانیتور پیدات کردم...برای من تو همون هم بازی مهربونی هستی که یک روز دوچرخش رو گوشه خیابون گذاشت و رفت یواشکی سوار اتوبوس اعزام شد...دیگه نیومدی تأ من گلی که لای کتاب فارسیم برات خشک کرده بودم بهت بدم...تو خونه ما هم که حرف جنگ رو زدن قدغن بود حتّی تو زیرزمین بعد از آژیر قرمز... سالهای سال ازت خبر نداشتم ولی هربار میرفتم مشهد زیر صحن تموم دوستات رو میدیدم که از تو نگاه عکساشون میگفتن ما رفتیم ولی چند تأ از بچهها هنوز هستند که یه روزی میبینیشون، شاید هم بشنویشون. در حالی که بیشتر از نیم میلیون از بچهها رفته بودن، باورم نمیشد که یه روزی صدات رو بخونم...بدون که اونایی که خلوص تو رو با دزدیدن عنوان زیر سوال میبرن حتما نمیدونن کفتار رنگ کرده رو نمیشه جای قناری جا زد. چه خوب شد هستی...دلم خیلی تنگ شده بود.
doost |
06.27.09 - 11:32 am | #
|
|
سلام
آقای نثر ما به جهت تجدید خاطره ،لینک نامه ی مهرانگیز کار را رفتم لینک تان مشکل دارد لینک درست این است:
http://www.kamidarma.blogfa.com/post- 76.aspx
اما همین خاطره در سایت خانم کار:
http://www.mehrangizkar.net/arch...ives/
000359.php
چه خوب که هنوز قدرت گریستن داریم
چه خوب که یادمان آوردید
ممنون
میترا |
06.27.09 - 4:30 pm | #
|
|
اما "
یک زن" عزیز آنچه من از کلمات شما دیدم همه را به یک نگاه و به یک چوب راندن!همه را از بدان دانستن!به کلمه خشونت خرج کردن!همه ی بدی ها و نامردی ها را یک جانبه به پای کسی نوشتن!اندیشه ی هر که بامن نیست پس بر من است را به
کلمه خشن نوشتن!انصاف به خرج ندادن حتی به اندک ذره ای!و... اگر من شما را یک بسیجی امروزی بدانم که به جای چماق چوب و آهن ،از چماق کلمه استفاده می کند بر من خورده نگیرید یک بار دیگر کلمه های تان را مرور کنید!!!عجبااز ما مردمان
یک زن عزیز من هم مثل شما همه ی این دوره را پشت سر گذاشتم توهین و تحقیر ها را دیدم و چشیدم و دندان بر جگر ساییدم
اما سعی کردم، همیشه سعی کردم
و میکنم تادرست ببینم ،درست بشنوم واگر نتوانم درست قضاوت کنم دست کم بی انصافی هم نکنم ...
حساب اعدامی های دهه شصت و تعیین رنگ مانتو و روسری من و شما و جداسازی محیط های دانشگاه و غیره هم از حساب موسوی جداست به گمانم
حرف زیاد است
میترا |
06.27.09 - 4:32 pm | #
|
|
به سوره هم :بسیج مدرسه ی عشق است به هر روایت و قرایتی!چرا بدتان آمده که قرایتی از موسوی نگاشته شده؟اما بحث جنگ جمل از ید قدرت این کلمات و از ورای این فاصله ممکن نیست،در ضمن اینکه تاریخ روایت های متعدد دارد اما همه ی روایات بر سر این نامه مکتوب علی (ع)به تواتر رسیده که:
"
ای مالک مبادا همچون درندگان به جان مردم افتاده و خورد نشان را غنیمت بشماری.
آنها از دو حال خارج نیستند؛ یا برادر دینی تواند و یا همنوع تو"
این اعتقاد علی بود و نه جنگ و نه خونریزی که اگر غیر از این بود علی (ع) چهارمین خلیفه نمی شد آن هم به اصرار زیاد مردم زمانش
...
...
...
خداوندا قدرت تشخیص و تمیز حق و باطل را به ما(من ،و همه ی جامعه ی بشریت)عنایت فرما که بسیار به آن محتاجیم.
میترا |
06.27.09 - 4:35 pm | #
|
|
ان الانسان لفی خسر / الا .... بله دکتر جان / سخته
افشین داورپناه |
Homepage |
06.27.09 - 7:04 pm | #
|
|
اقاي نثر ما آنچه را كه داديد خواندم و نميدانم چرا با اينكه ديگه نميخواستم به اينجا سرك بكشم بابت كنجكاوي از اينكه اگر دلي را شكسته ام، جبران كنم برگشتم و ... نميدانم شايد احساس بي انصافي اي كه بعد از زدن دكمه اينتر بهم دست داد و بعد از يكي دو روز دست از سرم برنداشت و ... شايد هم مشتاقي براي خواندن پاسخ شما و شايد هم ... نميدونم اما هر چه بود برگشتم برخلاف حرفي كه زده بودم.
علي رغم اينكه شما خواستيد من رو تحت تاثير آقايي به اسم دوست محمدي بگذاريد، من رو تحت تاثير بزرگي خانمي به اسم "كار" قرار داديد.اينكه با اين همه تحقير و توهين و فشار و زور وقتي كسي رو ديده كه كمي در اين وانفساي بي انساني باهاش كمي خوب و درست برخورد كرده، از ياد نبرده. آقاي دوست محمدي براي من فقط ارزشمند شد در اندازه انساني كه به جنگ رفته است كه همه كساني كه 8 سال جنگيدند براي من ارزشمند هستند در كل. بهشون احترام ميگذارم اما نه به مثابه اينكه ايده و عقيده و مرامشان را قبول دارم و نقد نخواهم كرد و ...حرفي نخواهم زد و ... مثال خانم كار از آقاي دوست محمدي و آن پاسدار فرودگاه مثل مردي است كه ميشود خزانه دار معاويه و ميخواهد كه "علي وار" بيت المال را تقسيم كنيد كه اگر ميدانست كجا نشسته است و چه ميكند؟ قطعا و يقينا آنجا نبود و چه چيزي بالاتر از طمعات دنيوي او را بر سر چنين پستي گذاشته است؟؟؟
مملكت آمده است يك مشت انساني را كه مثل آنها فكر نميكنند و شجاعت ابراز عقيده اشان را دارند را زنداني كرده است و بدترين بلاها را سرشان مي آورد و بيچاره اشان ميكند، بعد يه آقايي مي آيد در زندان سعي ميكند با آنها خوش برخورد باشد. برگرديد عقب و برويد از همان آقاي زندان بان مهربان بپرسيد كه چقدر به عقايد آن اقاي پير احترام ميگذاشته است و فكر نميكرده است كه حقش است در زندان باشد يا نباشد كه اگر احترام به عقيده را ميدانست و حق آن پيرمرد را زندان نميدانست به ظلم بر سر مسندي نمينشست كه زندانباني اش را بكند. آن آقاي پيرمرد د
يك زن |
06.27.09 - 9:38 pm | #
|
|
آن آقاي پيرمرد در زندان هزاران برابر بيشتر و برتر و والاتر از آقاي زندانبان مهربان براي من ارزش دارد. كسي كه ميدانست با بيان عقايدش در ظالمانه ترين رژيم هاي دنيا عقوبتي بد خواهد داشت، باز حرفش را زد و شجاعتش را داشت. اما احترامي را از نظر من براي آن آقاي زندانبان مهربان ايجاد نكرد. اگر امثال اين آقاي زندانبان مهربان و پاسدار فرودگاه به اين بسيج و رژيم خونخوار در اوايل شكل گيري اش كمك نميكردند امروز خواهران و برادران ما در خيابانها كتك نميخوردند و كشته نميشدند. جز اين است كه اين آقاي زندانبان براساس قواعد اين رژيم كه "هر كه مخالف من است، مرده باد"؛ زندانبان شده اند؟؟؟ آنها چه كسي را بر سر چنين مسندي ميگذارند كه از خودشان نباشند و شبيه به خودشان نباشند؟؟ آقاي نثر ما حقيقت بسيج هماني است كه گفتم و شايد نخواهيد كه پذيرفت. حقيقت بسيج همان است كه من نوعي براي كمك به يك بسيجي قديمي در عين بدبختي و بيچارگي خودم بروم و وام بگيرم به حساب خودم و به او كمك كنم و بعد ببينم فردا روزي محصول عقايد و افكارش باتون به دست بر سر دوستاني ميكوبند كه ... نه آقاي نثر ما اين نوشته هاي احساسي از اقاياني كه بر مسند زور نشسته اند باعث نميشود من گول بخورم. مثلتان مانند اين ميماند كه من بيايم از يكي دو تا از رفتارهاي عادلانه ناصرالدين شاه مثال بزنم. در حقيقت ماجرا هيچ فرقي نميكند او شاه بود و بر مسند ظلم نشسته بود گيرم كه گاهي اندك برخورد انساني هم داشت اما اصل و هويت ماجرا رو عوض نميكنه.
يك زن |
06.27.09 - 9:45 pm | #
|
|
حتي اگر بپذيرم استثناهاي شما رو در مورد بسيجيان و ... نميتوانم اين حقيقت را انكار كنم كه از هر ده بسيجي اي كه شما مثل ميزنيد به عنوان انسان شريف و ... من هزاران بسيجي مثال ميزنم براي شما به عنوان انساني نا شريف. حتما ميدانيد كه يك گروه را براسان اسنثنائاتش نقد نميكنند براساس كليتش نقد ميكنند و كليت بسيج چيزي نيست جز انچه كه من گفتم. اگر ناراحت شديد اگر حرف و سخن و نقد من تيز و برنده و دل شكننده بود براي اين است كه چيزي را نقد ميكنم كه تيز و برنده و دل شكننده است. چون حقيقتي كه از آن حرف ميزنم همين است، نه اينكه سخنان من اينگونه باشد كه ميشود همين آدم را در مقام نقد يك شعر عاشقانه ديد و ديد كه چقدر زبان و سخنش لطيف و دوست داشتني و عاشقانه است. آنچه كه اينجا زبان من را تلخ و شكننده ميكند، من و زبانم نيستيم بلكه حقيقتي است كه زبان من آن را واگويه ميكند.
يك زن |
06.27.09 - 9:53 pm | #
|
|
آقاي نثر ما آن شعارها و تندوري هاي كه در دهه شصت باعث شد نوجواني 14 ساله مانند شما به جنگ برود و بجنگد و ... امروز باتون به دست نوجوان و جوانان 17-18 ساله اي داده است كه وقتي ميزنند لذت ميبرند كه جوان سوسولي رو ميزنند كه پولشان را خرده. لذت ميبرند كه خانم غير چادري اي را كتك ميزنند كه بايد برود ته جهنم و ... و با عقده ميزنند با همون عقده اي از پولدار و بي حجاب كه 15 خرداد 42 خون به پا كرد. آن عقده هنوز هم هست و هنوز هم زنده است و نفس ميكشد. اگر بگذريم از انچه گذشت كه گذشتني نيست. نميشود گذشت از آنچه ميگذرد. شما اگر واقعا اينقدر شجاع هستيد و هنوز محكم ايستاده ايد و 14 سالگي چيزي را تجربه كرده ايد كه پيران 60 ساله، پس امروز هم برويد و به هم قطارانتان بگوييد : "نزنند، نكشند و ايران را ارث پدري اشان ندانند" من هم سعي ميكنم از كنار هر بسيجي و پاسدار وسپاهي و ارتشي اي و نيروي انتظامي اي و گشت ارشادي و ... و هر آنكه به احمدي نژاد راي داده است و ... كه رد شدم نگاه پر از خشم و نفرت و كينه ام را معطوف زمين روبرويم كنم. (البته الان اينقدر نفرت و كينه دارم و دلم پر است كه اگر اسلحه اي كشنده در دست داشتم تا ميتوانستم سپاهي و بسيجي و ارتشي و نيروي انتظامي را ميكشتم. ولي اميدوارم همه نوشته هايم را به پاي اين خشم كنوني نگذاريد كه اين حرفهاي ساليان دراز زندگي من است. با صداقت از احساس كنوني ام و با صداقت از نظرم حرف زدم اميدوارم كه تعبيرش نكنيد به فضاي كنوني كه در آن هستيم)
يك زن |
06.27.09 - 10:04 pm | #
|
|
آقاي نثر ما من فقط گفتم سعي نكنيد حساب بسيج اون دوران را با بسيج حالا جدا كنيد. چون حتي با وجود نيمه مدرنيتي كه در جامعه جهان سومي ما به وجود امده هنوز هم شعارهاي بسيج چه در ظاهر و قيافه و شكل و چه در مفهوم و معني همان شعارهاي خرداد 42 تا بهمن 57 و شهريور 59 است.
يك زن |
06.27.09 - 10:07 pm | #
|
|
شما بگوييد آقاي نثر ما! با اين "عقده" اي كه ميزند و ميكشد و ميبرد و تجاوز ميكند، من فردا فرزندم را چگونه با امنيت وارد خيابانهاي اين خاك خسته كنم؟؟ اگر از هر انچه كه ديروز گذشته است بگذرم، از هر انچه كه آينده اتفاق مي افتد نميتوانم بگذرم كه اكنون ما آينده گذشته امان است و چه بد مردم و بدبختي ما هستيم كه هر روز از آينده امان تكرار گذشته تلخ و نابسامان امان است. خيلي سخت است آقاي نثرما! ب سرعت در برابر آينده اي از فرزندت قرار بگيري كه هيچ نقشي در آن نداشته ايد. اگر شما و هم نسلان اتان 30-40 سال پيش رفتند و شعاري دادند و جنگيدند، امروز رو اينده اي كردند از گذشته اشان و لااقل جوابي دارند براي فرزندان اشان اما من چي؟؟ مني كه حتي امروزي ندارم كه فردا آينده اي چه درخشان و چه كم فروغ براي فرزندم بسازم تا در پيشگاه قضاوتش پرونده اي چه سفيد و چه سياه براي دفاع در دست داشته باشم كه دفاعي ندارم جز خفقان به زور و زندگي انگل واري به زور.
برويد و به برادران بسيجي گماشته اين روزها در خيابان ها بگوييد "نزنند و نكشند و ..." بعد برويد زندان و اميدوارم كه زندانباني به مهرباني آن زندانبان شيميايي جنگ داشته باشيد و بعد ها بياييد و بگوييد از مهرباني ها و عطوفتش. شايد بفهميد درد دل پيرمردي را كه از حجم بي انصافي ها، ياد اندك محبتي از زندانبانش در دلش مانده است.
با همه اينها ممنون كه رفتيد و جنگيديد اما به عنوان يك ايراني صدام را شريف تر از يك بسيجي ميدانم. يك عراقي متجاوز را شريف تر از يك بسيجي ميدانم چه او هدفش غصب و غارت و تجاوز است به خاك و مردمي كه از جنس خودش نيستند اما هدف بسيجي اي كه هر كه را مثل او نيست ميبرد و ميكشد و زندان ميكند، هدفش غصب و غارت و تجاوز به كجا است؟؟؟
يك زن |
06.27.09 - 10:18 pm | #
|
|
ميترا جان!
فكر كنم بهتره كمي از اين جمله روشنفكري كه هر كه با من نيست و ... دورتر بايستيد و از خودتان بپرسيد اگر من اين جملات را در نقد هيتلر يا نازيسم يا نئو نازيسم يا صهيونيست مينوشتم باز هم اين حرف رو تكرار ميكرديد؟؟ اگر امروز يه نازي قديمي رو ببينيد كه معتقده ما نازي ها در قديم بهتر بوديم و نئو نازي هاي امروز همه تند رو و هستند و هي هي روزگار و ... شما زبان به نقد نميگشايي كه "اون نازيسم و اصلي كه تو ازش دفاع ميكني و ...ذاتش خراب است و بد است و خونخوار است و ...؟" اتفاقا برعكس شما من هيچوقت شعار اينكه عقيده همه محترمه نميدهم چون براي من ديكتاتوري مثل هيتلر و صدام و ... محترم نيستند.(ميدانيد كه در مثل ماقشه نيست من فقط يه مثال زدم از نوع برخوردي كه داشتم، منظورم اين نيست كه بسيجي ها نازيسم هستند و ... كه اگه به واقع بخواهي به نظر من هستند)
در ضمن من حساب همه را به پاي يك نفر نريختم دقت كنيد يك بار ديگر به كامنتهاي من، گفتم بسيجي كه ايشان ازش دفاع ميكنند همان ماهيتي را دارد كه در گذشته داشت و هيچ فرقي نميكرد، منتها در گذشته مردم سرشون به جنگ گرم بود و زندان اوين پر و خالي ميشد و كسي نميفهميد امروز به يمن ماهواره و اينترنت و ... همه خبردار ميشوند همين. فرقش در همين است. ماهيتش يكي است و الا من شخص آقاي نثر ما را تا حالا نه ديده ام و نه زيارت كرده ام و نه اصلا ميدانستم جنگ رفته اند و ... بنابراين ايشان را نقد نكرده ام. گروهي را كه ايشان ازش دفاع كردند نقد كردم. در ضمن تندي كلام من ناشي از تندي خودم نيست، ناشي از تندي و سختي چيزي است كه نقدش ميكنم. من نميتوانم كشتن و زندان كردن را در قالب يك نوشته احساسي شعر انگيز بنويسم و ... تا به كسي برنخورد. اگر عقيده همه محترم است پس قلم و عقيده من هم محترم است چه تند و تيز باشد و مخالف خواسته شما و چه لطيف و روان و موافق خواسته شما.
چرا بايد قلمم و سخنم براي كساني كه مستقيم و چشم و در چشم من را تحقير ميكنند لطيف و شاعرانه باشد؟؟ چرا بايد
يك زن |
06.27.09 - 10:42 pm | #
|
|
چرا بايد قلمم و سخنم براي كساني كه مستقيم و چشم و در چشم من را تحقير ميكنند لطيف و شاعرانه باشد؟؟ چرا بايد در مقابل ظلمي كه به من ميشود، عاشقانه و لطيف حرف بزنم؟؟ از خدا بالاتر كه وقتي خسته شد گفت "بريده باد دست ابولهب"؟؟ چرا حالا چند تا از كلمات من كه نقد اتفاقات خشني است كه مي افتد از نظر شما اينقدر بيرحمانه است؟؟؟ شما اگر بلديد حرفهاي من رو در يه قالب زيبا از چيزي كه زيبا نيست بنويسيد. شايد معني تحقيرهايي را كه چشيديد بهتر بشه فهميد.
در ضمن من كه گفتم به موسوي راي دادم چون ابتذال و رذالتي مثل الف نون رو نميتوانستم ديگر بيشتر از اين تحمل كنم. اما اين رو يادم ميماند كه كسي كه در اوج انقلاب و تاسيس يك حكومت جديد ميشود "نخست وزير" ، از جنس خودي ها است. يك نگاه بكنيد به سخنراني هاي آن دورانش. يك نگاه بكنيد به نظرياتش در مورد زنان. يك نگاه بكنيد به اون طرح گشتهاي خياباني دهه شصتش كه امروز تبديل شده به گشت ارشاد. تازه از شاهكارهاي اقتصادي و كوپني دهه شصتش نميگويم كه ما را در دوران سازندگي با تورم 50 درصدي روبرو كرد. او هم از همين جنس است اما كمي مدرن تر. كمي به جلو پيشرفت كرده است همين.
من بعد از راي دادنم به او، بيشتر بهش احترام ميگذارم چون خيلي خيلي عاقلانه برخورد ميكنه و نميگذاره حتي الامكان خوني ريخته بشه براي رياستي كه 4 سال بيشتر دوام نداره اما مانع نميشه گذشته اش را فراموش كنم. نميخواهم من هم بشم يه ايراني كليشه اي كه تاريخ رو زود فراموش ميكنه و حافظه تاريخي نداره.
يك زن |
06.27.09 - 10:44 pm | #
|
|
ميترا جان! يادت نره بسيج زماني شكل گرفت كه ما همه سران ارتشي و نظامي مملكت رو تير بارون و اعدام كرده بوديم و كسي نبود كه جلوي عراق بايستد و نظامي گري بداند و ... تو فقط 300 فرمانده جنگي به من نشون بده كه سابقه نظامي داشتند، اكثراشون با آزمون و خطا جنگيدن رو ياد گرفتند، من خودم شخصا حاضرم هم يه شعر عاشقانه در وصف بسيج بگم و هم يه باتون و چماق و چاقو به دست بگيرم برم اين روزها تو خيابون بزنم و بكشم و ....
من خودم در همين صدا و سيماي ج. ا شنيدم از زبان كارگرداني كه ميگفت در زمان جنگ مينشستند برنامه ميريختند كه مثلا ما بايد از الف به ب برسيم و براي رسيدن بايد مثلا تو فلان موضع اينقدر آدم خرج كنيم و ... !!!!!!!!!!!!
ميدوني اين است ماهيت اين بسيج. من حرفم اين است "ماهيت امروز بسيج با گذشته اش هيچ فرقي نميكرد" امروز بيشتر ديده ميشه و گذشته كمتر. من كاري به آقاي نثر ما و هر كسي مثل من نيست ندارم چون لااقل نصف جمعيت دنيا مثل من نيستند و مرد هستند. من دارم ميگم چيزي كه آقاي نثر ما ميگه كه بسيج اون موقع خوب بود و الان بده و ... درست نيست. اون موقع هم همين بود. حالا يه متن احساسي در مورد بسيج كه نميشه دليل بشه من سريع حساب رو جدا كنم و بگم كه بسيج هم بسيج قديم. چون اينجوري ميشه گفت شايد بايد بگيم بين بد و بدتر، بسيج قديم كمتر بد بود و بسيج حالا بيشتر بدتر هست. من حرفم اينه.
يك زن |
06.27.09 - 11:05 pm | #
|
|
من دارم ميگم بسيجي كه به خاطر يه عقيده (درست يا غلط) به خاطر يه كلمه در يه صلح نامه اين همه انسان رو ميفرسته جلوي توپ و تانك، ماهيتش همين است كه گفتم. فرقي نميكند. شما در دوران جنگ و اون تندروي هاي شعاروارانه در جبهه ها نبوديد چون محل كشتن و ... جاي ديگري غير از شهر بود ولي امروز ميبينيد همه اون اتفاقاتي كه يه روزي در مرزها ميافتاد الان در داخل شهرها مي افته به دليل همون شعارهاي تندرويانه بسيجي وار.
اميدوارم اين جمله ام ديگه بيرحمانه و ... نباشه.
يك زن |
06.27.09 - 11:20 pm | #
|
|
عجب !!!!
دكتر تو هنوز دست از فريب برنداشتي .
بيچاره كساني كه دكتر ك رو نمي شناسند.
خوبه كه در اوايل چهل سالگيت برگردي.
يه آشنا
دوئيجي |
06.28.09 - 9:52 am | #
|
|
عجب ندارد!
شما که متقی هستید، همان دانشگاه ع پ اصفهان را بچسبید که فریب امثال منی ( دکتر ک یا کرمانپور)را نخورید.
واما من در اوایل چهل سالگی کجا برگردم؟
پیش شما؟
آشنایی که این گونه پیامبر گونه متن می نویسد، گویی که به عوالم غیب وصل است و خیر و شر برادر می داند؟
من سعی می کنم در این باقی مانده عمر، حداقل فریب نفس را نخورم که بد جانور سرکشی است.
البته از خدا هم طلب یاری می کنم.
شما را هم به همو واگذار می کنم.
نثرما |
06.28.09 - 1:07 pm | #
|
|
doost salam
اینقدر صمیمی و مهربون نوشتی که جرات می خواد ازت بپرسم و من به دلیل همون صمیمیت و مهر با دلی تنگ تر از تو و ذهنی مملو از تخمین!
می خوام که روشن کنی این چراغ فتیله ای نفتی بی حباب را!
منتظر ایمیل ات می شوم با تمام اشتیاق که بوی همان گل را خواهد داد.
kermanpour@gmail.com
نثرما |
06.28.09 - 1:50 pm | #
|
|
سرکار خانم میترا
سرکار خانم یک زن
سلام
به گمانم دو موضوع کوچولو نباید فراموش شود:
1- همه این بحث ها باید به سمتی برود که غلطی، درست شود، نافرمی، اصلاح شود و اگر برای مثال امثال منی قادر باشیم خویشتن را تغییر دهیم این کار را با جرات به همراهی بقیه انجام دهیم.
من نه دستم به سال های قبل از دهه هفتاد می رسد و نه توانی در ارشاد این داعیه داران امروز دارم. اما نیک می دانم که دستم حداقل به خودم می رسد. و صد البته که از جملات شما عمیقا استفاده کردم تا راه را کمی شوسه و هموار کنم برای اصلاح خودم.
من بر این باور درست استوار می مانم که سرگذشت هیچ قومی تغییر و اصلاح نمی شود مگر زمانی که هر یک از آن قوم در درجه اول خویشتن را پالایش کنن.
نثرما |
06.28.09 - 2:00 pm | #
|
|
2- نوشته های شما چه در تایید و چه در رد مطلب من، سرچشمه انبوهی از نظرات است که در جامعه ایرانی وجود دارد.علی ایحال نظرات یک زن مشابهات زیادی در همین عصر دارد و بسیاری با ایشان هم اعتقادند. یعنی بسیج را آن طور می بینند!
همین خانم مرجان ساتراپی هم فیلم انیمیتی به نام پرسپولیس ساخت که در آن بسیجیان آن دوران را بسیار وحشت ناک تر از امروز به تصویر کشیده است و جای تامل دارد.من دوست دارم با حقایق زندگی کنم.
حقیقت این است که بسیاری با یک زن هم داستان هستند و این نشات گرفته از برخوردهای آن روز عده ای بوده است که شاید یک روز هم گرسنگی ها، بی خوابی ها و تکه پاره شدن های فرزندان این مردم را جلو توپ و تانگ صدام ندیده اند.
یک زن یک جایی را تند می رود و آن این است که سرنوشت جنگ و دفاع و ... را با مباحث دیگری مخلوط می کند که مجوع جبری آن می شود مقایسه نازی ها و بسیج.
من نثرمای بسیجی، هدفم از آن پوشش نه زندانبانی یزید بوده و نه خدمت به هیتلر.
و می دانم که همرزمان من هم در قلب های تک تکشان خدمت به مردم و دیار خودشان از هر چیزی اولویت داشت.
آن ها خودساخته بودند و هیچ لات بی سرپایی بدون این خودساختگی قادر نیست داوطلبانه خود را به خاطر دیگران به آب و آتش بزند.
خب نمی دانم اکنون با آن دیدگاه های یک زن چطور باید جبرانی برخورد کرد تا راهمان روشن تر و پایمان استوارتر گردد! اما خدا خود شاهد است که اشک های گاه و بیگاه تنهایی برای خودم به زمین نمی ریزد( البته اگر به قول این دوستمون فریبکاری تلقی نشود)
نثرما |
06.28.09 - 2:16 pm | #
|
|
سلام
دقیقا نظر من هم همین است:اشاعه ی فرهنگ خوبی و مهربانی ای که در همین پست به آن اشاره شده
بسیار نوشتم اما بسیار را نمی توان اینجا نوشت پس من هم در سکوت ،خویشتن را مرور می کنم شاید یک تن از این وطن که اختیارش با من است طی بیراهه ها نکند.
تا بقیه ی تن ها چه کنند و وطن به کجا رود
چشم سوی آسمان منتظر می مانیم
میترا |
06.28.09 - 5:18 pm | #
|
|
اقاي نثر ما پدر خود من هم اهل جنگ و ... بود (البته مدت كوتاهي). همين الان هم اگر جنگي شود من اولين نفر خواهم بود كه خواهم جنگيد و از مملكتم دفاع خواهم كرد اما هدفم با شعار دفاع از اسلام و ... نيست. من هدفم دفاع از كشورم هست. تو وصيت نامه ام هم خواهم نوشت كه به خاطر اسلام و خدا و ... نرفتم بجنگم. يك نگاه كنيد به وصيت نامه هاي شهدا كه پر از شعارهاي تندرويانه و ... است، چه چيزي غير از اون شعارها، اين افراد رو كشونده به جبهه؟؟ اگه زمان شاه هم بود باز اين آدمها ميرفتند بجنگند؟؟؟ (نميدونم واقعا) همه هم ميدانيم كه در جنگ چه بر سر هموطن هاي ما مي آمد و ... من حرفم اين است كه اين جنگ رو اگه تندروي هاي بسسيجي وار نبود، ميشد كوتاه ترش كرد و 8 سال ادامه اش نداد. من حرفم تندروي هاي بسيجي ها است. كاش قبول كنيد كه تندروي هاي بسيجي وار يك سري آدم كوته بين باعث شده تا ما به اينجا برسيم.
كاش يك بار از خودتون بپرسيد چرا عقيده آدمهايي مثل من در مورد بسيج اين روزها بيشتر است تا عقيده آدمهايي دوستدار بسيج و ...؟؟؟ فكر نميكنيد بالاخره يك چيزي هست كه ديگران رو زده ميكنه از بسيج و بسيجي و شعارهاي هر كه با من نيست عليه من است و ...؟؟؟ خود شما مگر نرفته ايد جنگ و ... شما الان محق تر از من و ماي جنگ نرفته به اين كشور هستيد، چرا الان توان اعتراض به بسيجي ها رو نداريد؟؟؟ شايد روزي كه ميرفتيد هدفتان كمك به معاويه نبوده باشه ولي در واقع براساس همون شعارها در 14 سالگي رفتيد و ... شعارهايي كه معاويه ميداد براي حفظ قدرت و ديكتاتوري خودش. بله در زمان جنگ من هم ممكن است بروم از وطنم دفاع كنم و بعد معاويه وار ازش برداشت شود كه من در راه خدمت به معاويه و ديكتاتوري اش قدمي برداشته ام اما تا جايي كه توان دارم حساب خودم رو از حساب اونها جدا ميكنم و اين رو بيان هم ميكنم، اما نمي ايم بگم اون گروهي كه من در اون به معاويه خدمت كردم با گروهي كه الان به معاويه و ديكتاتوري خدمت ميكنه فرق داره. اون دو گروه ماهيت ذاتشون يكي است و
يك زن |
06.28.09 - 11:33 pm | #
|
|
اون دو گروه ماهيت ذاتشون يكي است و هيچ فرقي نداره. من تا جايي كه صدايم به بقيه برسه خودم رو از اين گروه ظالم جدا خواهم كرد و ...
افسوس ميخورم كه وطنم به دست كساني افتاده است كه حتي دفاع من از وطنم به نفع آنها مصادره ميشود. اميدوارم روزي نسل همه آنها از روي زمين نابود شود.
من هم بايد خودم رو اصلاح كنم و بايد يادم بمونه كه اين همه خشم و كينه كنوني از بسيج و ... بايد بندازم دور ... اما اما اما اما وفتي هر روزي كه در خيابانهاي اين كشور راه ميروم توهين و تحقير و ... ميبينم نميتوانم. اميدوارم روزي بتوانم و در قدرتم باشد كه بناي هر چي بسيجي هست از روي اين كره خاكي برداشته شود.
من ترجيح ميدادم تمام كساني كه ميروند و در مملكت من ميجنگند بي دين و ايمون و خدا و پيغمبر باشند. اصلا مسلمون نباشند. باور كنيد ما اينقدر الان بد بخت نبوديم.
يك زن |
06.28.09 - 11:34 pm | #
|
|
واقعیت اینه که در زمان جنگ فقط بسیجی ها نمی رفتند جبهه. بلکه به هر فرد غیرنظامی که به عنوان نیروهای مردمی می رفت که کمک کنه می گفتند بسیجی.
حمید |
06.29.09 - 1:58 am | #
|
|
دوست عزیز سرکار خانم «یک زن» !
من حرف های شما را کاملاً درک می کنم. کاملاً!
ترس و دلهره و نگرانی که شما آن روز شاید در خود حس می کردید من امروز وقتی این برادران که احتمالا فکر می کنند برای دفاع از نظام و اسلام در سر هر خیابان می ایستند را هم خودم و هم بستگانم حس می کنند.
یعنی حتی اگر من باتوم بخورم، بیشتر از شما دردم می آید. یک درد جسمی و یک درد چند برابر هویتی!
با این که من تمام حرف های شما را درک می کنم نمی دانم چرا شما یک ذره هم از منطق مرا نمی پذیرید.
روزی که اتم کشف شد، ولو با هدف ساخت بمب اتم هم بوده باشد، اما امروز بهره برداری از آن غیر جنگی است.
یا یک مثال تندتر!
تریاک وقتی کاشته می شود، قطعاًو بیشتر به نیت سوءاستفاده های اعتیاد آور عمل می آید، اما آگاه باشیم و بدانیم که پزشکی امروز بدون همین تریاک عملاً یعنی درد و رنج و پس رفت!
یا باز هم از مثال بهره ببرم!
آن که دین را به خلایق هدیه کرد خدا بود، قبول؟
اما برخی دین را کسب و کار و پیشه ساختند و برخی مسیری برای رشد، اخلاق و خضوع!
پیامبر را ببینید!
ده ها بار توهینش می کنند و بر سرش آشغال می ریزند، اما وقتی آن متهتک مریض می شود با آغوش باز به دیدنش می رود و آن می شود که می دانیم.
حتی اگر من بپذیرم که هدف از تشکیل بسیج، بنیاناً خدشه دار باشد اما خود با بسیاری محشور بودم که نه جنگ طلب بودند و نه عاشق گلوله و خون.
البته صدام هیچگاه دستش به کلیت ایران نرسید وگرنه حرف مرا نیک تر درمی یافتید.
نثرما |
06.29.09 - 9:39 am | #
|
|
حرف من به صورت خلاصه این است که:
بسیاری از ما و بسیجیان آن زمان، فارغ از خاستگاه و چگونگی و چیستی بسیج، بدون دریافت پشیزی، بدون هیچ چشمداشتی، از جنس کلیت مرمانشان،رفتند و در مقابل متجاوز به خاکشان ایستادند و جان دادند.
یکی از دوستان من نفرات اول دانشگاه صنعتی بود( بدون سهمسه حتی) اما آمد و جان داد.و جالب این که خانواده های این ها هم بعداً یکجا حاضر نشدند از نام و بزرگی فرزندانشان بهره ای ببرند. حتی ناراحت هم می شدند اگر با آنها به عنوان خانواده شهید و غیره برخورد می شد.
من می گم!
خانم جان همه ی اونا را دیدی، همه ی آون ناملایمات و ... دیدی؟
اگر چشمات این رو نبینه بیناییت کامل نیست!
حالا فوراً نگید من گفتم نابینایید ها!
نه فرهنگ اون وری ها می گه نابینایید و نا حق،
اما فرهنگی که من دم ازش می زنم می گم بینایید ولی با بیناییتون به صورت فیلترینگ و بسته عمل نکنید.
آیینه برخورد شما اینه که من هم هرچی شما بگید بگم نخیر،
اینها که شما می گید نفسیر شماست و بسیج پاکتر از اونیه که این تهمت ها بهش بچسبه!!!
و تندی هم نتیجه بگیرم که چون من حقم پس شما باطلید!!!
برای خودم متاسف خواهم بود اگر روزی چنین جزم و سر در زیر برف قضاوت کنم.
عیب کوچول موچولویی که در شما وجود داره اینه که آنقدر سردی هوا روتون تاسیر گذاشته و کرخت و زده شده اید که در ده متری شما اگر آتش تهیه کنند ، نمی توانید تصور کنید که این آتش ممکن است تن و بدن در معرض یخ زدگی شما را گرما بخشد و جان!
ها وولا به قول این بازیگره!!
من هم این بار یه کم شدم آیینه بحث های تند خودتون !
ارادت
نثرما |
06.29.09 - 9:59 am | #
|
|
آقاي نثر ما!
مثل اينكه از هول اينكه مثل من به خودم جواب بدهيد، اينقدر عجله داشتيد كه به جاي "تاثير" نوشته ايد "تاسير".

اما نكته دوم اينكه من هيچ تندي اي در نوشتار شما حس نكرده اما اگر خودتان احساس كرده ايد كه ميخواستيد به شيوه من تندروي كنيد و اين كار را كرديد، ديگر خودتان ميدانيد. اگر طرفدار پيامبري هستيد كه به ديدار فرد هتاك و خاكستر ريزنده ميرود، پس شما هم نبايد تلاش در تندروي كنيد در جواب به من. البته بگذريم.
اما بعد اينكه اگر حرف از علم و ... ميزنيد. قياس اتان قياس مع الفارق است. ترياك را خداوند براي زندگي انسان خلق كرده نه براي نابودي انسان. اما بسيج خلق شده براي كمك به اثبات و ايجاد ديكتاتوري اي بود كه خرداد 42 را به پا كرد چون ارتشي ها و سران ارتشي قابل اعتماد نبودند پس نياز به يك نيروي سركوبگر از بين همان كساني بود كه به خيابانها كشيده ايم و خون داده اند و ... چون احتمال خيانت اينها كم است و ...بنابراين بسيج براي سركوبگري و ويرانگري خلق شده است و ترياك براي سازندگي. فرق است بين اين دو. بياييد بسيج رو با مشابه خودش مقايسه كنيد با حزب نازي و بعث مقايسه كنيد نه با ترياك نه با دين. دين از طرف خدا تشكيل شده، شما كه نميخواهيد بگيد كه بسيج يك حكم خداوندي است كه؟؟؟
ببينيد من بحثم با شما سر معدود افرادي كه رفته اند و جنگيده اند و شهيد شده اند و يا هستند و ... نيست. گفتم كه شما اگر از هر ده نفر بسيجي شريفي كه شما مثال بزنيد من هزارتا بسيجي مثال ميزنم كه شريف نيستند. من بحثم بر سر كليت بسيج است نه افراد و تك و توك و اشخاص. من ميگم حساب بسيج اون زمان رو با الان جدا نكنيد اون بسيج اون موقع هميني بود كه الان بود. يه لحظه فرض كنيد كه ما جنگ نداشتيم، وقتي كه حجاب اجباري شد به نظرتون نقش بسيج خيلي با چيزي كه اين روزها ميبينيم فرق ميداشت؟؟؟ من حرفم اينه. مشكل اينجا است كه ما يك چيز نحسي به نام جنگ داشتيم كه حالا بسيج داره ازش به نفع خودش سوء استفاده ميكنه و همچنين شما. اگر
يك زن |
06.30.09 - 1:13 am | #
|
|
اگر جنگ نبود به نظرتون باز هم اينقدر راحت بين بسيجي اون دوران با الان فرق قايل ميشديد؟؟؟
در ضمن من احساس نكردم كه شما ميگيد نابينا هستم من احساس ميكنم كه شما ميخواهيد من به استثناها هم نگاهي بياندازم اما من ميگويم من با استثناها كاري ندارم، من كليت را در نظر ميگيرم اگر استثنايي هم ديدم احترام ميگذارم و حسابش را از كل جدا ميكنم نه اينكه يك كلي را در يك دهه اي محترم و درست و راست ببينم و در دهه ديگر متفاوت. نه اينكه استثنايي را ببينم و كليت را هم مشابه آن كنم.من منظورم اين است . كاش استثنائات رو اينقدر برايم مثل نزنيد خوب است من هم از زن شهيدي براي شما مثال بزنم كه براي فرزندان نه چندان باهوشش سهميه بهترين دانشگاه هاي تهران را گرفت و ... و الان هيچ كدام ايران نيستند و ... در صورتي كه حتي اگر در مقام مقايسه باشد من همان زمان و در همان مقطع شايسته تر از فرزندان ايشان بودم براي همه امتيازاتي كه انها داشتند. من هم از همكلاسي اي مثال ميزنم كه شايد روزي سه ساعت هم درس نميخواند و خوش خيال بود زيادددددددددددد بعدها وقتي با رتبه دو رقمي در بهترين دانشگاه تهران داروشناسي خواند فهميدم كه چرا اينقدر خوش خيال است و ... گرچه اين مثالهايي كه من ديده ام بسي فراوانتر از مثالهاي شما در مورد آن خانواده شهيد است اما اين بي انصافي را نميكنم و در مورد خانواده هاي شهدا حرفي نميزنم كه به اندازه كافي بي انصافي در حقشان روا داشته ميشود اين روزها. اما اما اما اما كليت بسيج و نيروهاي سپاه و ارتش را منكر نميشوم. خودمان را كه گول نميزنيم كه آقاي نثر ما. پيامبر اكرم و علي و حسين و ... هم براي حكومت تشكيل دادن ارتش داشتند و ... ارتش ديكتاتوري خرداد 42 در كشور ما بسيج بود. ميخواهيد اين حقيقت را قبول نكنيد. نكنيد اما اينقدر مثال از آدمهاي خوب نزنيد كه آنوقت من هم از آدمهاي خوبي مثال ميزنم كه زنداني شده اند و زندانبان مهرباني مثل آن آقا داشتند و ... و از شما ميپرسم كه جرمشان چه بود جز اينكه عضو گروه
يك زن |
06.30.09 - 1:15 am | #
|
|
و از شما ميپرسم كه جرمشان چه بود جز اينكه عضو گروهي شدند كه فكر ميكنند آزادي اشان را برايشان مي آورد و ...؟؟؟ اگر من اينقدر تند و خشن حكم ميكنم پس آنهايي كه اين همه آدم خوب را تند و خشن زنداني كردند و اعدام كردند و ... به كدامين حكم و معيار اين كار را كرده اند؟؟؟ چرا مسنثناها را هم به حساب كليت كشتند و بردند و اعدام كردند و ميكنند؟؟؟ چرا نگاه من تند و تيز است و نگاه آنها معصوم و بيگناه. اگر من بدم به خاطر چند تا كامنت و چند جمله بدي و زشتي، انها چه هستند كه ميكشتند و ميبرند و تجاوز ميكنند و ....؟؟؟
آقاي نثر ما يك حكومت براي بقايش به ارتش و سپاه نياز دارد و خون و خونريزي. شما يه مثال در دنيا به من نشان بدهيد كه دولتي و حكومتي بدون خون و خونريزي بر سر كاري آمده است و برقرار است و ... ترس اين خون و خون ريزي هم بايد هماره باشد و ... در هيچ كجاي تاريخ هيچ دولتي مستقر نشد مگر بر روي خون و خونريزي. حالا شما ميخواهيد به زور حساب بسيج را جدا كنيد، اين كار را بكنيد. اما حقيقت بسيج هماني است كه حقيقت ارتش نازي و بعث و طالبان و ... است. منتها بد بختي اين است كه ما زماني جنگ داشتيم و شما هي مرتب اين رشادتهاي جنگ را ميچسبانيد به بسيج كه ماهيتش را پنهان كنيد. اشكالي ندارد كه اين كار را بكنيد اما تلاش نكنيد كه ديگران هم باور كنند اين ماهيت را.
در ضمن بنابر گفته يكي از سرداران ديني اتان "هيهات من الذله". من هزاران سال در سرما بودن و يخ زدن و فسيل شدن را به ذلتي كه با گرمايي چون بسيج قرار است از بين برود ترجيح ميدهم. مرگ بر من باد اگر روزي بخواهم از گرماي بسيجي وار و تندروي بسيجي وار گرم بمانم و ... در سرما بميرم هزاران برابر شرفمندتر است. البته تا سرما را چي بدانيم و گرما را چي؟؟ شما در زاويه ديد خودتان من را در سرما ميبينيد چون مخالف بسيج و تندروي اش هستم ولي من حس سرمايي نميكنم جز درخشش چشمانم در آينه از اينكه پيش وجدان خودم راحت هستم كه هيچوقت و هيچ جا و هيچ گونه (حتي با مساعد بودن شرايطش) د
يك زن |
06.30.09 - 1:19 am | #
|
|
كه هيچوقت و هيچ جا و هيچ گونه (حتي با مساعد بودن شرايطش) در دام بسيج و بسيجي گري و شعارهايش نيافتاده ام و نمي افتم و ماهيتش را ميبينم آنقدر اين ماهيت واضح است كه حتي ميترا براي خشن جلوه دادن سخنان من آن را مشابه ميكند به "بسيج" و كلماتم را چماق "بسيجي" و ... همين براي من كافي است كه وقتي حرف از خشونت و تندروي ميشود تشابه از "بسيج" مي شود و ....همين
آقاي نثر ما نگذاريد درد دل من باز شود از درد خواهري كه آمدند در خانه اشان و گفتند كه اين مهريه خواهر باكره ات بوده منهاي پول گلوله ها. نگذاريد بگويم اگر امروز شما باتوم ميخوريد و آه ميكشيد و خطر زندان و شكنجه برايتان محفوظ است. براي همه زنان وطنم كه كنار شما باتوم ميخورند و آه ميكشند خطر زندان و شكنجه در كنار تجاوز و شكنجه جنسي و نيست و نابود شدن و فا حشه لقب شدن هم هست. لحظه اي فرض كنيد كه زنگ خانه اتان را بزنند و بگويند دخترتان مفقود الاثر شده است در زندان يا دخترتان را برگردانده اند و جاي جاي روح و بدنش پر از آثار شكنجه جن سي است و ... ببينيد امروز بر سر ندا چه ميكنند؟؟ به گونه اي جلوه ميكنند كه اصلا ندا خودش همكاري كرده بوده است كه كشته شود و ... به گونه اي حرف ميزدند كه انگار دختري است كه ... و من خودم به چشم خودم ديدم كه بعضي ها حتي تحت تاثير قرار گرفته اند و ميگفتند كه اين دختره مثل اينكه خودش هم .... (گزارش هاي برادران بسيجي 20:30 را كه ملاحظه ميكنيد كه؟؟؟) اين است آقاي نثر ما ماهيت بسيج. اگر كه اصراري بر غير از اين دارد، مختاريد اما نميشود همه بسيج را دوستان و رفقاي جنگي شما كه مقابل توپ ايستاده اند خلاصه كرد. نميشود فراموش كرد كه اگه اين همه تندروي نبود ميشد حتي بعد از يك سال اين جنگ را تمام كرد و ... اما چيزي كه در بسيج و ماهيتش اهميت نداره، جان انسانها و شرافتشان است و تنها هدف بسيج زنده ماندن شعارهايش حتي به هزينه و قيمت جان آدمها و شرافتشان ميباشد. چون بسيج مثل همه ارتشهاي همه جاي دنيا و همه طول تاريخ براي حفظ ديكتا
يك زن |
06.30.09 - 1:31 am | #
|
|
و همه طول تاريخ براي حفظ ديكتاتوري خلق شده است نه حفظ انسانها و كرامتهايشان
به هر حال ببخشيد بابت مزاحمت و آذيت و آزارم. همانطور كه گفتم ديگر اينجا پيدايم نخواهد شد. موفق و سربلند باشيد. پيروز و پاينده باشيد. و ببخشيد اگر قلبتان را به درد اوردم كه خداي من شاهد است اصلا قصدم اين نبود و حتي فكر نميكردم كه خيلي خشن صحبت ميكنم و .... در هر صورت اگر قرار است عذري بخواهم، عذر خواهي ميكنم. (اما حرفم هماني است كه گفتم :P)
من هيچ از كامنت شما ناراحت نشدم باور كنيد و اتفاقا اصلا به نظرم تند و خشن نبود و خيلي هم خوشم اومد وقتي خوندمش.
يك زن |
06.30.09 - 1:38 am | #
|
|
سرکار خانم یک زن باز هم ارادت.
دردهایتان، ناملایمات و همه ی آن چه نوشتید در خواطرم می ماند.
به قول امام علی اگر مسلمان خبر شود که خلخال از پای زنی برون کرده اند و از غصه این عمل دق کند حق داشته است.
در مقابل تیزی و دردمندی سخنانتان دفاعی ندارم.
دستم جایی بند نیست و چه بسا همین هم که نوشتم هزینه هایی داشته باشد که یکی دوتایش را در همین کامنت ها دیده اید. چون مرا می شناسند و متاسفم که بگویم نمی شود همه چیز را مکتوب کرد.
از خداوند کریم و مهربان که آفریدگار بی منت من و شماست می خواهم هر جا که هستید در کنار خانواده ی گرامی سلامت و استوار باشید.
نثرما |
06.30.09 - 12:38 pm | #
|
|
Commenting by HaloScan
|