|
|
|
به عنوان اولین قربانی به قربانگاه میروم. آیا کسی هست که یارای کشتن این قربانی را داشته باشد؟ آیا هست .. هست .. هست؟ [ایم الان پژواک نبود صدا بود که فید میشد]
مسعوده |
Homepage |
06.07.08 - 10:29 am | #
|
|
من تازه فکر میکنم همهشون لال هم بشن بد نیست. چون حالا اومد مثه اون آقاهه ابوریحان بیرونی یکی باشه گیر بشه. اونم کجا تو حال احتضار و اینا. تو بستر مرگم ول نکنه. اون وقت یک کلمه یکی بگه که رشتهها پنبه شده که!
neutrino:
یعنی پیش از مرگ لال هم بشوند؟ احست...
جالبه که اسم خودش رو هم گذاشته "نایس"... با این همه قساوت
---
سلام مسی.
مخلص ِ واقعنی
مسعوده |
Homepage |
06.07.08 - 10:34 am | #
|
|
داماد عزیز، تایدماید، در نهایت بیشرمی خواستار مرگومیر ماها شدهای....
بههرحال بنده به این مفتیها جان به عزرائیل نمیدهم و حافظهام هم مثل ساعت کار میکند و حتی آن منشور دوار و نامههای نادژدا را هم بهخاطر می آورم.
پس بیخود و بیجهت برای مرگ ما نقشه مچین.
ما حالا حالاها در خدمت عزیزان هستیم.
راستی، تو روز روشن داری تقلب میکنی، اون مافوق من که روایت رو به عهدهش گذاشتی حتی یادش نمییاد صبونه چیخورده، چه برسه به گذشتهی وبنازت...
---
neutrino:
شمایی که نمتونی یه کارتن سیبزَمَنی رو از زمین بلند کنی، خواهشاً (مرکب از واژهی خواهش فارسی و تنوین تازی) واسه من شولوغبازی درنیار... همینه که هست.
---
سلام رد مهربان. 
بله. قبلاً هم کرامات فراوانی از حافظهی شما دیدهایم و اگر بخواهی میتوانم خودت را به جای یارو مستثنی کنم، به خصوص که یک خویشاوندی سببیای هم داشتهایم... 
red |
Homepage |
06.07.08 - 4:14 pm | #
|
|
دوست عزیز نمیدانی از این که دیدم آپ کردهای چقدر خوشحال شدم، حتی پس از این که دیدم با مطلبی درباره مرگ ما به روزی هیچ از شادمانیام کم نشد. باید بگویم از خواندن وبلاگ آموزنده شما هربار چیز تازهای یادمیگیرم، مثلا امروز به یکی از معانی پنهان کلمه وبناز پیبردم
وبناز: وبلاگی که با هزار ناز در آن مینویسند
تنها میتوانم بگویم سپاس، سپاس، ...
---
neutrino:
ای آقا. "اگر کار بر مراد من بودی و قلم بر مراد خود بر کاغذ نهادمی..."
ها ها. سلام پاسپارتو. مخلص.
آدرس ایمیلت هم خیلی بامزهس. دقت نکرده بودم قبلاً
((:
Pasparto |
06.07.08 - 7:26 pm | #
|
|
دوست ازیز و نه چندان محترم، بنده هم از دیدن پستتان مشعوف شدم ولی دلیلی نمیبینم که شما به انکار(xxکار) گذشتهی خود پرداخته و ذهن ما رااز آنچه در زمان غیبتتان به آن مشغول بودهاید منحرف سازید. به راستی آیا این گونه میتوان به توجیه گذشته، حال و حتی آینده پرداخت و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد؟ باشد که بیندیشید.
neutrino:
مهدیجان، برادر ارزشی، شما یه نگاه به بالا و پایین کامنتات بنداز. ببین بقیه چطور اظهار نظر کردهان. جدای از بحث فرم (اغلاط املایی تکاندهنده)، نظری به محتوای کلامتان هم انگیزهی پاسخگویی را در مخاطب زایل میکند.
این همه خشونت برای چه؟
---
سلام H.R.T
مهدی |
06.07.08 - 8:20 pm | #
|
|
تایدی مایدی عزیز، من حس کردم مدت هاست که این طور حس می کنم و نامردیه که نگم بهت، دوست دارم نوشته هاتو. نه که حالا بگم "دوست" دارما، اما وقت خوندنش"سیخ" می شینم پای مانیتور!
neutrino:
سلام مدوسا. هرچند که بین "دوست دارم" و " نه که حالا بگم «دوست» دارم" تناقض خفیفی مشاهده کردم، اما خوشحالم کردی.

Medusa |
Homepage |
06.07.08 - 10:40 pm | #
|
|
آخر و عاقبت علمی-نویسی همینه سید {آره منم باورم نمیشه که ایشون همون آســِـد هری معروف باشن (: }. دست وردار از این کارا. برو توو کتگوری آطفی-احساسی.
---
neutrino:
دوست عزیز، سلام. کاملاً با حرفهات موافقم و ای کاش همهی هموطنهامون بهرهی هوشی و فراست و کیاست و ذکاوتی معادل من و شما داشتن. جدی
--
ارادتمند

Biso |
06.07.08 - 11:24 pm | #
|
|
- مرديم
- در راستاي قصهي سيمرغ و تئوري توطئهي وحدت وجود ياد اين افتادم. چيزي كه عوض دارد بد نيست 
---
neutrino:
سلام پیکولوی عزیز
خواستید بگید که اینبار بزّاز[قاه قاه] در کوزه افتاده؟
هرچند که تعمق در«اون» و کامنت پایینیش ما رو به این نتیجه میرسونه که قیاس معالفارق فرمودهاید ولی این نشون میده که همهی اونچه که زمانی، جایی در وب گفتهایم؛ ممکنه بعدها علیه خودمون به کار بره.
((:
پيكولو |
Homepage |
06.08.08 - 1:37 am | #
|
|
هیهات.
با برادر مهدی وحدت می کنیم_میرزا کدومتونه؟- به جای این آرزوهای کسیف بیا نقشتو عوض کن ،قهرمان نباشی هم ما و ادامه ی گلکاری(با اینهکه گلکاری چرا گلستون نمیشه اینجا؟)
H.R.T |
06.08.08 - 10:20 am | #
|
|
پسرم( حالا خوبه همسن اسرافیل ئه که بیگ بنگ یادشه (؛ )، خشانت از در و دیوار پستت میباره ، ناسلامتی تاید هستی قدرت پاکنندگی و شویندگی ت در حال و گذشته زبانزد ئه. بعدشم اگه نشد وایتکس مایتکس .
حیفا |
06.08.08 - 9:50 pm | #
|
|
سلام H.R.T راستش من متوجه منظورت از «خشانت از در و دیوار پستت میباره» نشدم. ظاهراً مشکلْ لحنه که از طریق نوشته، خوب و کامل منتقل نمیشه. یه احتمال دیگه هم اینه که من و شما، به تناوب، شوخیهای هم رو «جدی» میگیریم...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
---
به هر حال ممنون از توجهت 
neutrino |
06.10.08 - 1:21 pm | #
|
|
اگه میخوای جنثینویسی و لاسینویسی کنی، بکن، ولی اینهمه قر و قمیش واسه ما نیا خواهشن (کلمهی کاملن فارسی).
Osmosis |
06.12.08 - 6:18 am | #
|
|
با مافوق ازیزم موکدا موافقم.
امزا:
رد
red |
Homepage |
06.17.08 - 3:23 am | #
|
|
ببّخ، از خودت دفاع کن. یا اگه راحتتری، در وکن.
Osmosis |
06.20.08 - 9:16 am | #
|
|
چه دفاعی بکنه آزموسیس؟
اون دفاعی نداره، ما همهچی رو میدونیم و بهقول یارو، اظهر من الشمس ِ .
تاید، بهتره کلاهت رو با خودت وابشکنی و xx رو یک xxه کنی و آنچه دل تنگت میخواهد بگویی
red |
Homepage |
06.21.08 - 2:12 am | #
|
|
چه شولوغ بازی در آوردند این مافوقه و زیر دسش.هولش نکنین جواب میده دیگه اِهه.
H.R.T |
06.21.08 - 1:33 pm | #
|
|
ممنون اچ.آر.تی. همینکه شما میفهمی برای من مکفیه. در پاسخ به شما همونی رو میگم که به بیسو، همین پایین گفتهام.
در جواب اون ازیز ناراضی هم... خب گفته میشه که جواب امثال ایشان خاموشی است. هه هه.
اون یکی هم که چه عرض کنم، زود جوگیر شده... حیف که نمیخوام تو روی بزرگتر بایستم و گر نه . . .
neutrino |
06.24.08 - 2:52 pm | #
|
|
Commenting by HaloScan
|