اينجا پيادهروييست جلوي «دكــّـون» ؛ سندش به نام عابرين است
|
|
برای حس کردن این داستان باید دست کم چهل سالت باشه و بدونی که هیچ وقت خوش تیپ، مشهور یا پولدار نمیشی.
Roya |
Homepage |
06.05.07 - 2:40 am | #
|
|
هزار راه نرفته...........
فغانس... |
06.04.07 - 11:48 pm | #
|
|
نه ، اونجایی که ماییم به شیوه ی «بانی و کلاید» اداره میشه:«کلاید» بانک می زنه ، «بانی» ستایشش می کنه...
Bonnie |
Homepage |
06.04.07 - 7:18 pm | #
|
|
راستی . مرسی از آهنگا ت ! اسمت چی بود ؟
سین . قاف |
06.04.07 - 1:36 am | #
|
|
سلام آزموسیس ! ؟ هان ؟
سلینجر ..دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتمش را دوست داشتم خیلی . فعلا حرف دیگری ندارم . نه از سر سیری نه از سر خوشی . شاید از سر هیچی !
سین . قاف |
06.04.07 - 1:06 am | #
|
|
I found aome nice blogs today!
cool!
just wanted to say hi!
now i m gonna go n study the blog carefully.
visit mine:www.faanoos.blogsky.com
farzad |
Homepage |
06.03.07 - 11:13 pm | #
|
|
سلام آقای آزموسیس! من یکی از طرفداران شما هستم که از ابرقدقد با شما تماس میگیرم. از بچگی که می دیدم چطور دیاپدز و فاگوسیتوز را با مهارت انجام می دهید دلم میخواست جای شما باشم حتی تا حد دیاپدز از لابلای نرده های پنجره ها و فرار از خانه هم پیش رفتم اما سلولهای اندوتلیال کجا و نرده های پنجره کجا؟ بزرگتر که شدم از تماشای چمیدنتان در سبزه ها و شاخ گره زدنتان با همنوعانتان لذت می بردم و همیشه دلم میخواست با شما تماس بگیرم و نمی شد ونشان به ان نشانی که عکستان را هم چسبانده بودم به سطح داخلی در کمدم و هی به آن نگاه می کردم. الان که به صورت اتفاقی در این دنیای ویرچوال پرسان پرسان پیداتان کرده ام و می بینم که اینهمه داستانهای فشنگ ترجمه کرده اید به خودم می بالم که از کودکی به جای بت من و حنا دختری در مزرعه و گوش مروارید و سوباسا شما را الگوی خود کرده ام...تمام آرزوی من گرفتن یک عکس یادگاری با شماست آقای آزموسیس یک جوری که شما تمام هیکل در عکس باشید و من هم قابل تشخیص باشم روی شاخ شما ... مساله ابعاد خیلی مهم است ظاهرا.لطفا این آرزوی مرا دست کم نگیرید و برآورده کنید. ارادتمند. میم . سنجاقک.
میم-سنجاقک |
Homepage |
06.03.07 - 8:34 pm | #
|
|
ما باز اومديم اعتراض كنيم كه شما چرا انقدر آپ نمي كني !خب ما دلمون پكيد بسكه اومديم ليمبو ديديم آزموسيسمون دستشو زده زير چونش نشسته زل زده به اين نارنجيا ! هوم؟
مسعوده |
Homepage |
06.03.07 - 7:32 pm | #
|
|
:D
aval ke be salamti ke ghese taum shod bedune dokhtar o pesar o ina o molaghat o kiss o hug o az inaaaaa
sun |
Homepage |
06.03.07 - 3:55 pm | #
|
|
1) بي اغراق مترجم چيره دستي هستي. مسئوليتت سنگين شد.
2) نمي دانم تا به حال چيزي از سلينجر خوانده بودم يا نه. ولي اين داستان منهاي بخش آخرش (كه به نظرم فقط طرح شد تا ستايشي براي تخيل محض باشد) يكي از رقت انگيزترين و زيبا ترين داستانهاي كوتاه بود كه تاكنون خوانده بودمش. چيزي در قواره ي "غول خودخواه" اسكار وايلد. به نظرم علاوه بر ترجمه ات بايد از سليقه ات نيز سپاسگزاري كنم.
وقتت خوش باد!
iraj |
Homepage |
06.03.07 - 3:29 pm | #
|
|
مرسی از لطفتون، تازه ديدم که به من لينک داده بوديد. بايد سر فرصت بيايم و بخوانم و کامنت مربوط بگذارم!
آينه |
Homepage |
06.01.07 - 11:15 pm | #
|
|
شيرين و روان و لذت بخش بود
ممنون
tagh |
06.01.07 - 6:16 pm | #
|
|
WOW... خوب چیکار کنم؟ هیچی دیگه یادم نمیاد... همون حکایت زبون الکن و از این صحبتا... ولی جدا WOW
Elham |
Homepage |
06.01.07 - 8:26 am | #
|
|
اون یه ترفند مادرانه بود برای اینکه حتمن قسمت دومو بنویسی جانم ! خوب نیست آخه صد تا وعده می دی و یکیشم عمل نمی کنی ... سر دستور آشپزیتم همین کارو کرده بودی ...
تازه شم حال می کنم منظورمو میگیری ! همه رو ندید می خرم جون تو ! اینو سیو کردم برم بشینم سر صبر بخونم ! فعلن
مه یا |
Homepage |
05.31.07 - 9:05 pm | #
|
|
تيكه ي باحال ! خب اينم بد نيست ! تيكه ي باحال بودن گاهي بهتر از معشوق يه آدم كور و كچل بودنه (هي ها ها ها )[تريپ بدجنسانه]
+
نه ولي اصولن عشق يه چيز ديگست ! حتمن .. خب مثلني چي مي شده !فوقش براش عادي ميشد !تازه اين فوقشه كه قرار بود اگه مثلني به هم برسن !
+
ولي اين نامه ها آخره قرار بود كه اموشنالم و بزنه بالا كه همچين يه ذره اي زد !
+
كلن وب نازي داري آزي ! جونز !
مسعوده |
Homepage |
05.31.07 - 7:56 pm | #
|
|
اوزموسیس دیلماج باشی / غیر از سلینجر، کار تو هم قشنگ بود / اون یارو "جو گلامور" هم کالج مالج نیست / اسم پدر خانواده ای در یک سریال مشهور هالیوودی دهه ی هفتاد است. / از اون سریال ها که همه ی عروس ها توی رختخواب برادر شوهرشون می خوابند / و همه ی بچه ها به بقالی یا بستنی فروشی سر کوچه شون میگن "پاپا"!
Ali |
Homepage |
05.31.07 - 6:48 pm | #
|
|
آزموسیس جان! خاک کف کفشتو بده توتیای چشم کنیم.به سبیل شاه عباس قسم انتخاب داستان و ترجمه حرف نداشت.به فرموده شاعر:تو خودت نمره بیستی
amir |
Homepage |
05.31.07 - 6:08 pm | #
|
|
آزموسیس قصد نداری این ترجمه رو در ایران چاپ کنه؟ فکر نکنم هنوز کسی چاپ کرده باشه این داستانو ترجمه شو. می تونی اولین باشی! جدا دارم می پرسما...
3T liTE |
Homepage |
05.31.07 - 6:29 am | #
|
|
- ازمسيس جان، مرسي. هميشه دلم ميخاد ترجمهي اينجوري بخونم. به زبان واقعي آدميزاد نزديكه.
- ميدوني چي تو قلم سلنجر جالبه؟ فريبت نميده. اتفاقات واقعي هم با همين بلاهت رخ ميده. منتها به ندرت يك داناي كل هست كه به ما نمايشش بده.
- ايدهي شخصيت دادن به فمفتال از اول مال هر كي بوده، تحسين برانگيزه. راستي، ديدي تو فيلماي اكشن جديد، چقدر از اين جذابيت استفاده ميشه؟
پي كو لو |
Homepage |
05.31.07 - 5:22 am | #
|
|
خوندمش!
الان محل کارمم.کلی صدای بوق ماشین و سر و صدای پلیس راهنمائی رانندگی از پشت بلندگو و داد و بیداد میاد از بیرون. ییهو error دادم اومدم اینجاها و نشستم قسمت دوم رو خوندم...میدونی الان وضعیتم چیه؟ لم دادم رو صندلی و مثل اینا شدم که سه چهار ساعت تو آفتاب داغ تابستون کف خیابون بودن و حالا رسیدن زیر کولر و کنار هندونه ی تو یخچالی....خستگی صبح تا حالا از تنم رفت با این قسمت دوم...
باربارا هم نشسته اون گوشه زل زده به پنجره و یه ابر سفید بالای سرشه و از اون حرکتی که موقع اسباب کشی انجام داده بود خجل شده.
حالا چرا چنگعلی؟ مگه چنگه بیگم چشه؟
جواد و محشر هم هیچ پارادوکسی ندارن باهم....مثلا همین دی جی محشر با جواد یساری دچار هیچ پارادوکسی نیست. چشمها را باید شست.
این هر هر هر هم که گفتی منو یاد ابرقو و فلاورجون و اینا انداخت.
تو جوب : نمنه؟
chain gang |
05.31.07 - 1:00 am | #
|
|
هوس همون چیزیه که توتمام این روابط جریان داشت.
به نظرم جاستین هورگنشلاگ با هاوارد لارنس فرق زیادی ندارن. نه؟
و اون دو تا خانم
«دو تا تیکهی خیلی باحال»
امیر |
Homepage |
05.31.07 - 12:41 am | #
|
|
اول
چه حالی میده اینجا هیشکی نیست! تا حالا به همچین حسی دچار نشده بودم! جایزه میخوام! یالا
میرم بخونم..میام
chain gang |
05.31.07 - 12:34 am | #
|
|
Commenting by HaloScan
|