اينجا پيادهروييست جلوي «دكــّـون» ؛ سندش به نام عابرين است
|
|
fantastic...
O.J:
خودتي!
فغانس... |
05.11.07 - 7:41 pm | #
|
|
ببین! یرما هم که به کله پاچه و بادمجون رضایت نمی ده! بیا و مرام بذار و به همون لیموناد و بستنی یخی و سایه ی درخت راضی باش. ترشیجات هم اوکی! خودمم پایه م.
elham |
Homepage |
05.11.07 - 8:16 am | #
|
|
این take care dada که گفتی رو نمیدونم چرا جذاب ترین قسمت پاسخیه ت بود...khobes ...باربارا سلام میرسونه ...به ابولی هم بگو خاک تو سر ذلیل فمینیستت کنن ... باربارا اگه میخواست فمین باشه که کلاهش پس معرکه بود....روزا به جای از کوه بالا رفتن باید میرفت روبه روی وزارتخونه ها پلاکارد دست میگرفت.
chain gang |
05.11.07 - 1:16 am | #
|
|
Y I am Here
؟: فقط آمديم كه مراتب تاييدمان را بر گفتهي تايدي ابراز كرده باشيم . ولي بيشتر ازينكه بخواهم با ژانر پيشنهادي ايشان موافقت كنم بايد بگم به نظر من اتفاقن چيزي كه هست آزموسيس داره نشون مي ده كه هيچ زندگي اي گند نيست . بلكه همه ي زندگيها فصل مشتركهاي لذت بخشي داره كه به راحت يميشه ديدشون و فقط كافيه كه هدفت لذت از زندگي باشه .
+
Basic Laws: اصولن به نظر مياد قراره اين طور گفته بشه كه هيچ غمي اونقدر بزرگ نيست كه آدمو از پا دربياره و اگه دقيق نگاه بشه اصلن غمي وجود نداره يه سري اتفاقات پشت سر همه كه نياز نيست صبر كنيم كه آنتراكت بشه و لذت ببريم ميشه از همون موقعيت لذت برد !
+
Memories : گاهي من ياد يكي از دوستام ميفتم كه الان توي استرالياست و هر وقت ازش پرسيدم كه چه خبر . هميشه انقدر زندگي رو خوب ديده و ازش لذت برده كه بعضي وقتا آدم ميمونه كه يعني انقدر زندگي قشنگه !
+
Pardon me : ها ؟ خب !آره من فضولم !مي دونم زيادم حرف مي زنم !خب گفتم بيام يه ساپورتي از حرفهاي فرندمون بكنيم بريم .
مسعوده |
Homepage |
05.10.07 - 10:59 pm | #
|
|
در باغ لیمو چه کسی اضافه بود ؟
وقتی جایی را به نام کسی می کنی ، نباید انتظار داشته باشی گاهی راحت بدهند به بهانه ی تازه شدن خاطرات حتی ، مثلا ، انگار
اما مگر مرده باشم من که بوی کله پاچه و بادمجان راه بندازید میان لیموهای نازنیم
yerma |
Homepage |
05.10.07 - 9:51 pm | #
|
|
و همانا آن تفريح، خود شكافتنی است، شكافتنی.
((:
ابوالفضل |
05.10.07 - 7:47 pm | #
|
|
آخه برادر من! الهی من خودم شخصا در دو جهت ساعتگرد و پادساعتگرد دور روحیهی وانیلیتون بگردم، اگه این چارتا لیموی محصول ماه آگوست اینقدر از نظر شما بیارزش بود، چرا بحثشو پیش کشیدین خوب؟ من که از اولشم به این تسهیم یک به یازده راضی بودم. شما اومدین زمزمههای زیادهخواهانه سر دادین... در ثانی، شما قدمتون در تمام ماه آگوست روی چشم منه! هر وقت خواستین با اهل و عیال و ایل و تبار تشریف بیارین، دیگه لیموناد و بستنی یخی که قابل او.جی. رو نداره که! سایهی درخت هم همینطور... شمام بیایین کینهها و کدورتها رو کنار بذاریم و مشت محکمی بزنیم بر دهان ایادی استکبار جهانی که میخوان بین ما تفرقه بندازن و حکومت کنن، و هپیلی اور افتر زندگی کنیم. خیرشو ببینی بلند صلوات بفرست!
O.J:
خب طبیعیه که من خواستم گشادهدستی و بلندهمتی و ایولبهاینمرامی خودم رو خاطرنشان کنم خواهر. ولی حالا که اینقدر اصرار دارین و دارین درخت لیمو رو از ریشه در میارین، چشم، خارج از تعارف خدمت خواهیم رسید. لطف کنید یادداشت کنید: کلهپاچه برای صبحانه، چلوکباب با گوجهی اضافی و ماست و نوشابه و یک جور خورش به انتخاب خودتون که ترجیحاً بادمجون باشه، بعد بستنی و شیرینی و ترشک جات. و برای شام هم خودتون به نحو بایسته سورپریزمون کنید.
elham |
Homepage |
05.10.07 - 3:29 am | #
|
|
نه بابا. من که این جا رو می خوندم. ولی می دونی که از تنبلی کامنت نمی ذارم. فقط می خواستم حفظ کنم. وگرنه آدرس رو که دارم. ولی دیدی چه قدر خوش تیپ تشریف دارم. اصلا بهم نمیاد که این قدر روشن فکر باشم و دغدغه داشته باشم. خیلی درد کشیده هستم من و تمام بار جهان روی کولمه.ولی خب بعضی وقت ها ژل هم می زنم. خیلی کم پیش میاد آدم هم روشن فکر باشه هم خوش تیپ. خوب باشی. تا بعد...
O.J:
الان یادم نمیاد که کجا بود ولی یه جایی دیده بودم که بحث روشنفکرهای خوشتیپ شده بود و تنیچند از حاضرین سریعاً شما رو خاطر نشان کرده بودن. بههر حال از اینکه همزمان کولهبار حداقل دو نفر رو به دوش میکشی باهات سمپاتی میکنم، چون خودم هم از اون آدمای ویژهام که کم پیش میان.
محمد رضا زمانی |
Homepage |
05.10.07 - 1:56 am | #
|
|
ازمسيس جان
قربان احوال پرسيت. يك مدتي سفر بودم، يك چند وقتي تلخ بودم، ده روزي هم بلا نسبت مثل كاميون كار مينمودم. اينجور شد كه نمينوشتم. حالا هم خيلي خوبم و دارم از مزمزهي نوشتههايت -در متن و كامنتها- لذ_ذت ميبرم.
O.J:
ارادت. خوشحالم که دوران تلخی و کامیونگی سپری شده و چی بهتر از این که الان خوب خوبی.
پي كو لو |
Homepage |
05.10.07 - 12:57 am | #
|
|
دوست عزيز! اولاً، کلينت ايستوود در اينعکس کمي خوشتيپتر «افتاده»است. جوان، اينکه شما با ما مشکل داريد دليل نميشود که اينچنين مغرضانه و بدسگالانه، چهرهي آن بدبخت را زشت و معوج نشان خلقالله بدهيد.
http://upload.wikimedia.org/
wiki...ry_Callahan.JPG
ثانياً، براي غيبتمان هم گواهي پزشکي و نامهي والدين را آوردهايم که بعداً نشانتان ميدهيم.
______
روزي دوباره؛ تکچرخ درپيادهروي ليمبو
و نشخوار آن حکمت قديمي:
هيچکجا «ملک طلق» خود آدم نميشود.
O.J:
دوست عزیز، خیال نکن که ما هم در گشودن باب دوستی و مذاکره از سیاست منوچ.م و رفقا استفاده میکنیم. ما استریت فوروارد عمل میکنیم. دست دوستی دراز کردیم با چاپ کردن عکست که انگار اسم خالد اسلامبولی رو عوض کرده باشیم. قرار نبوده که برای شما پروفایل اورکات و ۳۶۰ باز کنیم که. به قول خارجیا: تحت تاثیر قرار بگیر، اند بیــهـِـیو !
پیادهرو هم که ما مالکیتی روش نداریم، خواه تکچرخ زن، خواه چشمچرانی کن، خواه تخمه آفتابگردان و ...
Dirty Harry |
05.10.07 - 12:54 am | #
|
|
درمروري که داشتم متوجه بحص!ي راجع به« طنزدرليمبو» شدم که مرا بر آن داشت تا نکاتي را که نتيجهي بررسيهاي فاضلانهي من و همکارانم است، به عرض برسانم:
عليرغم تنوع ژانرها و تکثر موضوعات در ليمبو، تم غالب در نوشتهها را مي توان با « تعجب کنيد از اينکه حتي گندترين زندگي ها هم مي توانند گاهي، خيلي خوش باشند...» يا «آدم خردکنندهترين غمها را هم فراموش خواهد کرد، اگر مقاومت منفي نکند...» معرفي کرد. چيزهايي شبيه به همين ها را ميتوان در آن نوشتهي "غيراخلاقي و جوانپسند" مجلهي «هزارتو» هم ديد...
اينکه زيستن (هوشمندانه زيستن) بدون پناه بردن به شوخطبعي، بسيار دشوارتر خواهد بود، کشف جديدي نيست اما سبک آکروبايتک و زيگزاگ بين شوخي و جدي -و گاهي- شادي و اندوه از ابداعات اسمز وبلاگستان است. سختي (کرگدنيدگي؟) اي که هم - که به گفتهي خودش- نانش را ميخورد، احتمالاً همين شوخطبعي است و چيزخيلي alienاي نيست!
ـــــ
راستي آزموسيس جان! با اين کودکي سخت(!)ي که داشتي حتماً حالا خيلي خوشحالي که در جمع ما دوستان همراه و ياران همدل به سرميبري، نه؟
[
برگرفته از يک لطيفه!ي بيمزهي افواهي]
O.J:
هری، خب این مسلمه که هیشکی با مداقه و مجاهدهی تو اینجا رو نمیخونه و هیشکی هم نمیتونه همچین تحلیلهای پرمغز و پیلافکنی ارائه بده. من برای هر نفری که میشناسم حداقل یک بار این کامنت رو گذاشتهم که بابا دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمیارزد. و البته این به این معنی نیست هیچوقت غمگین نباش و الکی هر و کر کن. دیگه بقیهش رو خودت میدونی دیگه... توزیه! نمیدم.
در مورد قضیه سختی هم الان جوکش رو یادم نمیاد درست ولی خب تابلوئاً باید یه چیزی تو مایههای راننده کامیون و دیگه گوزیدی باشه! با اینحال، آره، خوشحالم. ضدحال نزنین و کاری نکنین که عیش مت منقّص بشه!
Tidy-Harry |
05.10.07 - 12:29 am | #
|
|
آقا این کامنتی که گذاشتی منظورت چه مفاهیمی بود؟بگو من جنبه ام بالاست ناراحت نمی شم
O.J:
برادر جان، مفاهيم مثبتي مد نظر بود. نگران نباش
خاک |
Homepage |
05.09.07 - 9:01 pm | #
|
|
او.جی. جون! برادریمون جای خود، بزغاله دونه هفت صنار! والا تا جایی که من یادمه، از اول اولشم قرار بود محصول ماه آگوست مال من باشه، محصول ماه های دیگه مال حضرت عالی... حالا چی شده که داری می زنی زیرش برادر؟ به قول سعدی علیه الرحمه: "گفت چشم تنگ دنیادوست را، یا قناعت پر کند یا (دور ازجون شما البته!) خاک گور..." به خاطر این دنیای فانی سهم منو بالا نکش! حالا اگه خواستی تو گرمای ماه آگوست بعد از ظهرا بیای باغ و یه لیوان لیموناد و یه بستنی یخی مهمون بشی، ایتز اوکی! ولی دیگه بالاغیرتا مدعی همه محصول ماه آگوست نشو برادر من! اصلا می دونی چیه، در طول تاریخ شما مردها ما زن ها رو استثمار کردین... (در اینجا اشک در چشمان گوینده حلقه زد و نتونست ادامه بده)
O.J:
يه او.جي جون اون اول گفتي و بعد تاختن آغازيدندي ديگه؟ به خاطر چار تا دونه ليمو دنيا رو گذاشتي رو سرت بعد واسه من گلستان سعدي ميخوني؟ حيف كه روحيهي وانيلي من اجازه نميده با شما خواهر عزيز تندخويي كنم وگرنه كه ... نه بابا بازم تندخويي نميكردم چون به شدت تحت تعقيب احساسات رقيقهي شما قرار گرفتم و محصول ماه آگوست كه سهله، به جبران اون استثمار، ميذارم بعد از ظهرا زير سايهش دراز هم بكشين. بعله. رسد آدمي به جايي...
elham |
Homepage |
05.09.07 - 9:05 am | #
|
|
ببین من یه مدت تصمیم گرفته بودم، آدرس تو رو حفظ کنم به خاطر این که زیادی طولانی بود. یه نوع مبارزه تو مایه های انقلاب شیلی. خب تموم شد. راستی فهمیدی هنوز هیچ کس منو نشناخته. هه. با سلام...
O.J:
نويسندهي خوشتيپ ما، ديدم يه چند وقتيه خبري از شما نيست به دلم افتاد كه شايد ايراد از ادرس باشه، واسه همين سر و تهش رو زدم كه بشه يه چيزي تو مايههاي : تهران- پلاك پنج
شما رو هم كه با اسم و عكس مستعار عمراً كسي بشناسه!
محمد رضا زمانی |
Homepage |
05.08.07 - 8:08 pm | #
|
|
ببین، من دلم نمیاد برای همچین پستی کامنت بذارم. یه جوری احساس خودته. ربطی به فهم من و بقیه آدما نداره. احساس می کنم ازون چیزاییه که فقط خود کسی که نوشتتش می دونه داره راجع به چی حرف می زنه.
همین . خواستم بگم چرا کامنت نمی ذارم!
O.J:
دوست قدیمی.
چیزی که من الان دارم مشاهده میکنم اینه که شما کامنت رو گذاشتین. آیا این به قول خودتون قید استفهام انکاریه؟ و آیا چه؟ بهر حال حرفتون درسته واین روحیهی متعهدانه و روشنبینانهی شما واقعاً منو تحت تشنج قرار داد. بازم سر بزن!
nazanin |
Homepage |
05.08.07 - 12:13 pm | #
|
|
خداییش هی من میام اینجا هی بیشتر بهت ایمان میارم! به قول عادل فردوسی پور: چه می کنه این کرگدن!
O.J:
باشه. قبوله. ایمان داری. حالا نمیخوای در راه اعتقادت یه بستنی یخی ما رو مهمون کنی؟
elham |
Homepage |
05.08.07 - 8:07 am | #
|
|
یااااااا خدا ... چار روز نبودما... خبر میکردی بیام کمک واسه اسباب کشی... این باربارا خانم تو اساس کشی قبلی، یه یخچال ساید بای ساید گذاشت رو کولش ، یه تنه ، 4 طبقه رفت بالا، همه بچه های محل براش سوت زدن... کمک اینا خواستی بگو بهر حال ... اهل تعارف و اینا هم نیست
O.J:
بعله دیگه. وقتی پستی رو که بهتون واگذار شده بیخبر ترک میکنید همینجوری میشه که بیاین و کلید بندازین تو در و برین تو و ببینین که ای دل غافل، این که اسمال آقا قصابه. پس چاملی اینا کجان. بعدش هم تو مگه نمیدونی این چاملی فمینیسته؟ نباید حرف ساید بای ساید رو بیای در ملا عام بزنی که. من خودم مشکلی ندارم. بهرحال زوجین باید توی کارها مشارکت کنن ولی بازم اون قسمت سوت بچههای محل این ابولی رو چنان آتیشی کرد که با نانچینکو زد پیشونی خودشو ناکار کرد. مواظب باش برادر
chain gang |
05.08.07 - 7:04 am | #
|
|
از دیروز تا حالا دارم فکر میکنم و هنوز نتونستم کلام مناسبی پیدا کنم برای بیان حسم.. جز سکوت.
الان هم سکوت رو شکستم که فقط بگم آزموسیسا! همیشه چیزی برای غافلگیری در چنته داری (:
O.J:
ممنونم ازت شانهبسر. و از اینکه اینقدر برات جالب بوده خوشحالم.
شانه بسر |
Homepage |
05.08.07 - 3:32 am | #
|
|
هیچکس به یک مومیایی نمی گوید عجب هوای محشری/چه نگاهی!
وقتی که هر روز تو،دیروزتر می شود؟...خط نازک/ارتفاع ندارد...احمقانه بود:کاشف آتش را صدا زدن...خواهرانی با چشم های صورتی...تیر خوردن در خیز واپسین...بی آنکه برای دوپارگی توان ام باشد...نهایتاً از سلامتی مردن...آزاده های بی شرافتی/در هوا ول اند...اينقدر خواب نباشم/ وقتي شهاب، از پس پنجره ميگذرد... چنـد كار سادهي ديگر/ كه بيش از حـد خصوصياند...استحاله شدن به هیچ....
ترکیب ها و تصویرهای درخشان!
و این پایان بندی فوق العاده است:فراتر از فـراترين حدّ نقطـهبودنام؛/ آنقـدر نزديـك و سفيـد/ كه نميتوانم برايتـان بكشم.
عجب طرح ای شد/از زندگی...
O.J:
اجازه بدین شکستهنفسی نکنم و فقط خوشحال باشم از حرفاتون.
نقطه الف |
05.08.07 - 12:49 am | #
|
|
سلام آزموسیس
تجربه که آسان به دست نمیاد.
از پیشنهاد شما ممنونم...
ferani |
Homepage |
05.07.07 - 11:03 pm | #
|
|
گــمــشــده
ماوس را روي لينك بلغزانيد
http://thumbsnap.com/v/6UqIPOEM.jpg
.
Osmosis Jones |
Homepage |
05.07.07 - 10:03 pm | #
|
|
بارها ریشه زده امت ... تنهایی را نقش زدم ... ریشه به ریشه خواندمت یکی گلی الماسی جاش . یکی طلایی خاکی جاش ...
یکی سیاه گلی جاش آبی جاش ...
تو را آزاد می کنم از میان نقش این ترنجها .
من از نسل همان دختران پریشان مو در کرکها و ابریشم نخها در لابه لای تارها و پودها زاده شدم .چشم دوخته ام به نقشها و ریشه ها تا رسالتم را به سرانجام برسانم ...تو را با انگشتانم آزاد می کنم ریشه به ریشه . تار به تار ...پود به پود
O.J:
با توجه به كامنت آگرانديسمان/يرما به نظر ميرسه كه شما در صنعت فرش چيرهدست تر از منيد
ممنون كه ما رو شريك كردين در اين شعر
و «پريشانمو» و «ژوليدهمو» چه جناسي داشتن!
Nightsweat |
Homepage |
05.07.07 - 7:32 pm | #
|
|
عموی مهربان
بنده مصرانه بر این باورم ، در هر برهه ای از تاریخ ، این گونه از پسران بیست ساله یافت می شوند
O.J:
مثكه من نارسا نوشتم. منظور از «پسر بيست سالهي اون زمان» صرفاً شخص شخيص خودم بود
حرف شما كه مسلماً درسته
yerma |
Homepage |
05.07.07 - 7:20 pm | #
|
|
شما كه دستي داريد در كار و مسلكتان با بقيه فرق دارد چرا طنز را چشبانده ايد به خنداندن !طنز را كه در جريانيد از طنازي مي آيد و نهايت اعجاز است . حالا ولي موافقم كه كسي اين جا نمي آيد براي خنديدن مقصود من هم اين نبود ، مقصودمان اين بود كه اگر لابه لاي نوشتن هايتان گاهي دستتان را به رنگ طنز مي آلاييد طنز نابي از آب در مي آيد و اين كلام هيچ سنخيتي ندارد با اينكه بگوييم تم شما طنز است .
مثل اينكه كسي بگويد در دالان دل اگر قصه اي نوشته مي شود قصه ي خوبيست و من بگويم تم آن جا اصلن داستاني نيست ( مثال گفتم ها ! اصولن مي دانيد كه كسي براي ما هندوانه نمي فروشد) . به هر حال خواستم روشن شود كه موضوع اين جاست كه تعريف كردن از يك بحث خاص و فوكوس كردن رويش دليل اين نيست كه تم كلي را همان در نظر بگيريم ! شايد هم نقصان كلام من اين معني را تعبير كرد كه اگر اين چنين بوده در حضور جماعت ميهمان حرفم را پس مي گيرم و اعتراف مي كنم كه من اين جا كه مي آيم انتظار داريم چيز نابي را كه پيش از آن نخوانده ام يا نديده ام بخوانم و ببينم . چيزي كه تحسينم را برانگيزد . مثل همين پست آخر كه هنوز هم در كفش مانده ام .
خب من باز زياد حرفيدم !
لطف عالي متعالي
O.J:
مسعوده گرامي، من با همون توضيح اوليه شما هم كاملاً روشن شده بودم و سوءتفاهمي هم واقعاً از اول نبود. مسئله اينه كه هر وقت اينجا نوشتهي طنز گذاشته ميشه تعداد مراجعين سه-چهار برابر ميشه. يعني يه عدهاي فقط واسه اون جور چيزا ميان. كه خوشايند نيست واسه من
اجماعاً صلوات
.
مسعوده |
Homepage |
05.07.07 - 6:34 pm | #
|
|
من اومدم این جا که بگم ...می دونم که الان وقت برنامه ی ترانه های درخواستی نیست...ولی بدین وسیله می خواستم بگم که یرما جان دوستت دارم
O.J:
كاش گفته بودم سر راهتون به اينجا دو كيلو گوجه سبز واسه ما ميخريدين كه ما اينقدرا هم مغبون نشيم!
خرمگس خاتون |
05.07.07 - 6:19 pm | #
|
|
تک یاخته عقیم ازون تعبیرهاییه که از ذهنم نمیره
O.J:
هوووم
amir |
Homepage |
05.07.07 - 5:50 pm | #
|
|
مرد بزرگ!یعنی تو الان در حوالی سی وشش سالگی به سر میبری؟
O.J:
ای بابا. امیرانه، میخوای زوری ما رو سوار سرویس بهشت زهرا بکنیا! بابا تازه از دروازهی سی رد شدم. خیلی هم خوب موندم . بیسپنج بیشتر نمیزنم جون ابول !
amir |
Homepage |
05.07.07 - 5:49 pm | #
|
|
و من نخوابیدم
و من فکر کردم بارها که آدم پشت این نه گانه چه می تواند باشد
نتایج ازین قرار است : سبیل دارد یا می خواسته داشته باشد .. یک تی شرت چه گوارا زیر لباس های آدم حسابانه اش قایم کرده و گاهی یواشکی چروک هاش را وا می کند و.. پاره ای وقت ها جلوی آینه فکر می کند چه می شد اگر ریش پروپیمانی داشت .. نامبرده سرخ آتشین را برای لباس های زیرش برگزیده و اطمینان دارد که دست در دست هم دهیم به مهر ( یا با ابزار تیز هم ) .. وی عمو فیدل را به عنوان عاقد در نظر گرفته و برای ماه عسلش کشوری را انتخاب کرده که هفده سالی است دیگر نیست
در بررسی های خُردتر و بند به بند ، شخص مزبور می تواند در هریک از زمینه های زیر مشغول به فعالیت ( و البته به سازی امور باشد ) :
1 _ باستان شناسی ، تاریخ
2 _ متالورژی ، شیمی
3 _ فرش
4 _ زیست
5 _ معدن ، زمین شناسی
6 _ ستاره شناسی
7_ منوچهر طیاب ، علی پارسا ، حمید بُریری
8 _ بادکنک سفید ، روزنامه نگاری ، عمران
و در مجموع نگارنده براین باور است که مورد موضوع بررسی :
در دوره ی کودکی با بحث های متمایل به دستی که کمترها با آن می نویسند ، به خواب رفته
در دوره ی ابتدایی مورد هجوم صمد و علی اشرف درویشیان قرار داشته
در دوره ی راهنمایی شریعتی می خوانده
دیپلم ریاضی گرفته
دانشگاه تجربی رفته
در وقت اضافه فلسفه ی یواش و روانشناسی با حروف درشت می خواند
و از تماشای نقاشی های نکرده اش لذت می برد .
( و حتی در هنر هم بر عقایدش استوار است )
و دورش که شلوغ شود ، فکرهاش هم نزدیک ترمی آیند
O.J:
اول از همه از اون موارد هشتگانه شروع کنم که بدون شک یکی از باحالترین چیزاییه که تاحالا در این «آراکده» به منصه ی ظهور رسیده. توپ!
.
اما در مورد این تحلیل روانشناختی که از نویسنده کردی، با اینکه اینم باحاله و با اینکه نمیخوام موردی برخورد بکنم و بگم که هیچوقت تیشرت چهگوارا نداشتم و هیچوقت افکارم جوری نبوده که طعمهی احتمالی مککارتیسم باشم و هیچوقت ریش و سیبیل نداشتم چون صورتم خارخاری و خارشکی میشه و هیچوقت درویشیان و شریعتی و کتابهای روانشناسی نخوندم، و با اینکه تاکیدی هم ندارم که عمو فیدل رو دوست دارم و خودم چپدست هستم ذاتاً و دیپلم و دانشگاه رو هم که قبلاً خودم نوشته بودم و صمد و اولدوز و کچل کوراغلو پای ثابت بچگیام بودن و اینا... تحلیلت از پسر بیستسالهی اون زمان زیاد به واقعیت نزدیک نیست و اینو در کمال مهربونی دارم میگم...
yerma |
Homepage |
05.07.07 - 9:48 am | #
|
|
و من انقدر خسته ی خیابان و راه و خوشیم که که فکر کردم هفتاد وشش همین سال ِ پارسالی بوده و حالا دیدم که انگار نه .. همان سال آمدن خاتمی بوده و پاسبان ها همه شاعر بودند.
کف همه هم که بریده و من هم که یا تابع جمع کف بر باید بشوم و یا هم که جداسری بشود ارزشم
حالا تا فردا اگر بیدارتر شدم ..
اما .. اما .. می دانی که ما بچه های روغن نباتی پیوستگی حالیمان نیست و سریال و داستان کوتاه و حالا هم تیزر و داستانک ، شده جایگزین رمان و فیلم نفس بر صد و بیست دقیقه به بالامان ..
شما هم مرحمت می کردید تکه تکه می کردیدش توی نه روز و یا نه هفته و یا نه سال و ایشالا یا خبری میرسه یا نامه ای یا خودش.
و مدیونی اگه جوابیت این باشه که تو برو بخواب یا هرچی.
شما ملزم به خوش برخوردی هستید.
مهمانم ناسلامتی ها ..
O.J:
اتفاقاً این شمارهبندی نهگانه صرفاً بخاطر شما نسل نوباوهی کمحوصله هست و حالا که اینجور شد تا نه روز خبری از نوشتهی جدید نخواهد بود که فرصت کافی برای غوص و غور رو داشته باشین!
yerma |
Homepage |
05.07.07 - 8:59 am | #
|
|
خودم كه خواندم ديدم مثل اينكه اين علامت گذاريها زياد هم بيراه نيست خودم نفهميدم چي نوشته بودم اينست كه دوباره:
ممابقي جمله هايش را ننوشتم چون بي جنبه بازي بود . ولي اگر به من بود و اگر ترس از حرف مردم نبود دانه به دانه اش را مي نوشتم ، و همه اش را با هم ، كه در عين اينكه جمله به جمله اش قشنگ است ، معنايي كه جمله ها در كنار هم به متن مي دهند چيز ديگريست !
+
خيلي عالي ها ! يعني فكر نكني يه ذره دو ذره ها!زيـــــــــاد !
O.J:
مهندس هاشا طایای عزیز، از این تعریف که کردی حسابی خوش خوشانم شد (منِ ۱۰سال پیش رو میگم!) و اصلا هم به حساب شور حسینی و مرام ملکمطیعی نمیذارمش.
در مورد طنز و اینا، من اصلاً به شما ایراد نگرفتم. خودم دوست ندارم کسی بیاد اینجا «صرفاً» واسه اینکه بخنده. وگرنه شما که از اساس فرق فوکولین.
مسعوده |
Homepage |
05.07.07 - 4:35 am | #
|
|
عالي عالي عالي عالي !!!
دنيايي كه با من است من است : فوق العاده !
و از گامهاي ناشناخته عقب مي رود : حرف نداشت !
به اندازه ي چند قطره خون واژگون تشنه بودم : چه كردي !!!
حتي سراب نبود براي هوشباري عطش : واااي !
و از تبلور ذغال هيچ نمي داند : محشر !
در نقش آهوي درمانده/.... : فوق العاده !تصوير سازي ! نهايت تمثيل !
،/ وقتي كه هر روزِ تو، ديروزتر ميشود : عالي!
عالي عالي عالي !
+
مابقي جمله هايش را كه ننوشتم چون بي جنبه بازي بود ولي به من بود و اگر ترس از حرف مردم نبود دانه به دانه اش را مي نوشتم و همه اش را با هم كه جمله به جمله اش كه قشنگ است هيچ معنايي كه جمله ها رد كنار هم به متن مي دهند چيز ديگريست !
+
و هيچي كه در همه و همه اي كه در هيچ ظهور مي يابد ! نقطه اي كه هر چقدر هم كوچك باشد مرز دارد براي خودش و ديگران همه جا تكرار مي شود جزء به جزء و كل مي سازد با اين حال هر جا هست نقطه است ! و نقطه يعني انسان ! يعني وجود !
+
خصوصي : آقا ما پس مي گيريم تم شما اصلن اون چيزي كه گفتيم نيست ! ولي البته من+زورم اين نبود منظورم اين بود كه مسلمن كه هميشه نوشته هاتون خوندنيه ولي در تمي كه عرض شد دستي بالاي دستها دارد !يادم نمي آيد تمي براي وبلاگ تعيين كرده باشم !
+
شما از سال هفتاد و شش كار درست بوديا ! مراتب احترام رو به جاي مي آريم !
مسعوده |
Homepage |
05.07.07 - 4:29 am | #
|
|
من شماره 3 و 4 رو چند دفعه خوندم. نمیدونم چرا حس میکنم این دو تا بند رو خیلی خوب درک میکنم. شما هم پس از بالای سی سالههای وبلاگستان هستی. من همیشه توی این دنیای مجازی حس مامان بزرگ بودن بهم دست میده.
O.J:
خوشحالم که ارتباط برقرار کردین با اون بخش از نوشته. منم چون تازه از دروازههای سی گذشتم، زیاد صداشو در نمیارم. شاید این نوشتهی قدیمی هم بهونهای بود برای جواننمایی !!

S. |
Homepage |
05.07.07 - 2:21 am | #
|
|
این دیگه راستی راستی راستی شاهکار بود... کرگدنه در حوالی بیست سالگی هم چه چیزایی بلد بوده ها!!!
O.J:
خواهر، من اگه ۳۰ تا هوادار مثه شما داشتم، خیلی راحت سر و ته سپاه سیصدنفرهی اسپارت رو تو فیلم ۳۰۰، یکی میکردم
Elham |
Homepage |
05.07.07 - 1:52 am | #
|
|
نه حالا جدی جدی این ۱۳۷۶ یعنی چی؟ نه واقعاً یعنی چی؟ جوونم جوونای قدیم دیگه 
O.J:
اي بابا گيوتين. حالا جلوي مردم بحث سن و سال رو نكش وسط! راستش خودمم حواسم نبود كه ده سال گذشته!

گیوتین |
05.07.07 - 12:02 am | #
|
|
آي او.جي اندوه ستيز
اين سروده رنگ اندوه داشت چرا؟
O.J:
بخاطر شما تاريخش رو هم اضافه كردم كه معلوم بشه اينا حرفاي كرگدني در حوالي بيست سالگيه نه وصفحال حالا

آذين |
Homepage |
05.06.07 - 10:00 pm | #
|
|
از بند استحالش بیش از حد ارضا شدم ./
O.J:
چه خوب. و ممنون طوبي
Tooba |
Homepage |
05.06.07 - 9:37 pm | #
|
|
و یه خواهش بزرگ٬ لطفاً به کامنت قبلیم جواب نده. این شعرو خیلی دوست دارم. بذار اون عکس العملل اولیه همونطوری ثبت بشه. ممنون.
O.J:
«زبان در قفا» در خدمت شماست
گیوتین |
05.06.07 - 6:30 pm | #
|
|
مســـــــــــــــــــــــــــحور کننـــــــــــــــــــــــــــده.
گیوتین |
05.06.07 - 6:27 pm | #
|
|
niazi be keshidan nabud. kalame ha jaye tasvir ha ro kamelan por kardan...
estehale be hich in hame por bar bud o ma nemidunestim!
i like this post
O.J:
چه خوب كه دوست داشتي سان.
sun |
Homepage |
05.06.07 - 4:20 pm | #
|
|
ببین !
چگونه رگ گیاه گره می خورد
به دستهای گریزان هنوز گرم تو
نگاه کن ببین چگونه گذار ِ بودنی
گواه گوارای حضور گران توست
شب
در این شب سنگبار سترون سرآسیمه
ببین!
ببین که سیلی سرمای سینه سوز
چگونه اعتبار صورت سرختاب می شود
با یال باد و بال بلند درد ...
بازو گشاده به کنار ایستاده ام
از کوله بار بی آرامی ات
وامی به من بده،
سهمی به من ببخش ..
....
برخیز !
بالا نشین بتکده برخیز !
برخیز پیش از آنکه که تبردار
با بشارت سهم بخشش اش،
به حقارت تسکین
از در براندت آرام…
O.J:
مرا نه ياراي هماورديست،
سكوت پيشه ميكنم
مریم |
Homepage |
05.06.07 - 4:08 pm | #
|
|
Commenting by HaloScan
|