اينجا پيادهروييست جلوي «دكــّـون» ؛ سندش به نام عابرين است
|
|
آهان منظورم همین هاست!
حورا |
10.04.09 - 7:42 pm | #
|
|
واي! تو بهتم الان.
تو يك عدد نابغه اي!
نمي تونم به اينايي كه نوشتي بخندم چون خيلي وقتا شبيه خيلي قسمت هاش بوده م... ولي مثل اين بود كه دارم از بيرون به خودم (و خيلي وقتاي خيلي از دخترا) نگاه مي كنم. قشنگ بود فقط نمي دونم تو چطوري تونستي از درون بنويسي ش. يعني دخترا اينقدر دستشون روئه؟ )
(
ضمنا" من فكر نمي كنم اينقدرم تهوع آوره كه بيسو گفته) 
nasim |
Homepage |
01.03.09 - 6:48 am | #
|
|
ohaddese is terribly on my nerve
I hate pink girls... I really hate pink girls...the coulr that never reach the peak...Ohhh
... |
11.29.08 - 5:30 am | #
|
|
از یک نظر با ایرج موافقم.آخر این نوشته گره گشایی عجیبی داشت.اما به گمانم بدون این گره گشایی نوشته اصولا چیز دیگری می شد و در حد یک هجویه ی خلاقانه باقی می ماند. من هم هر وقت این نوشته های صورتی را می خوانم احساس می کنم در پشت اینهمه اظهار شعف و طعم گیلاس و پوست نازک انگور و عطش رنگ و موج زدن زندگی، چیزهای دیگری هست. مثلا بوی بد دهان یا فکر مردن و وسواس قیافه و متلک های شنیده شده در میهمانی پنجشنبه شب و صبح های جمعه ای که طرف چشمهایش را باز می کند و می بیند زندگی اش هنوز به طرز غیرقابل تحملی بی معنی است.به نظرم تو در این نوشته مرتکب مکاشفه شده ای.عحب نوشته ی خوبی بود .
mekabiz |
11.20.08 - 1:19 pm | #
|
|
به سنجی:
اون وقتا که جنگ بود منم بچه بودم. انقدر هم از موشک بارون و اینا ترسیدم که شب ادراری گرفتم. تو مدرسه هم اگه پشت لبمون رو بر می داشتیم از مدرسه اخراج موقتمون می کردن. ما هم گناه داریم. ما هم اولای دهه 60 هستیم اما به خدا یه عالمه مون احمق نیستیم. ما رم راه بدین تو نسل سوخته 
فرنی |
Homepage |
11.18.08 - 8:26 pm | #
|
|
تازه باگ مورن اش خوبتر هم هست.|( این اصلا هم تهدید نبود!!)
فرنی |
Homepage |
11.18.08 - 8:18 pm | #
|
|
شما خیلی خوبی اما خداحافظ گری کوپر و لاست هم خوبن. اصلا تقصیر شما هم نیست. خدا باعث و بانی اش رو لعنت کنه که خز کرد اینا رو...
فرنی |
Homepage |
11.18.08 - 8:14 pm | #
|
|
ببین آقا مرتضا! تو خدایی.
Nazgol |
Homepage |
11.14.08 - 7:28 pm | #
|
|
سلام.
شما كه ديگر كامنتها را پاسخ نمي دهي و بلكه معلوم نيست مي خوانيشان يا نه. ولي به هرحال نكته اي نظرم را گرفت كه پاراگراف آخر اين نوشته از جنس بقيه ي آن نبود و شايد بتوان گفت اصلا به بقيه ي نوشته معناي تازه اي مي داد. اين تغيير در لحن و زاويه ي ديد تا چه حد عمدي بوده است؟!
ايرج |
11.14.08 - 1:39 pm | #
|
|
)
خدا نیاره اون روزی که شما بخوای یکی رو قهوه ای کنی!
)
مهندس خسته |
Homepage |
11.14.08 - 2:35 am | #
|
|
آفتابپرست ازيز، ژانر اشاره شده، اتفاقا ژانريست که گل سرخ و دفتر شعر کاهي را مسغره ميکند، عوضش ماگ و آلاستار دارد و مثل ميناي کنعان است.
red |
Homepage |
11.13.08 - 5:05 am | #
|
|
عجالتن يه گزيده اشعار خانُم فروغ رو با جلد كاهي(گراف) و يك گل سرخ خشك شده لاي همان كتاب، ميچپانديد وسط متن همچي چرب تر ميشد.
ضمنن كامنتدوني نگو بگو چت روم.
aftabparast |
Homepage |
11.12.08 - 9:47 pm | #
|
|
آره آزمو جان ولی ما مجبوریم می فهمی؟مجبور!
ما همه میدانیم این کار بد است اخ است پیف است اما این کارمان می آید.در ضمن اعتراف می کنم که یه دهه ی شصتیه فریب خورده ام!
gellare |
Homepage |
11.12.08 - 6:42 pm | #
|
|
یعنی خدا بود، تو عمرم ساعت 8 صبح انقدر نخندیده بودم
soud |
11.12.08 - 2:35 pm | #
|
|
((:
کیثافت
n3g |
Homepage |
11.12.08 - 8:43 am | #
|
|
چهجور سربازايي هستين شماها؟
کجايين پس...
red |
Homepage |
11.12.08 - 4:49 am | #
|
|
اين مافوق ما مُرخصي بده نيست، پاس شب ِ امشبم با منه، از اونجايي که حجخانم شما، چاخانکي حجخانم شده و عمرا مکه نرفته و تازه شوماها سرباز صفرين، اگه برين باسه من از شهر آموکسيسيلين بيارين (که مَرَض اخير من درمون شه)، باسهتون 4روز مُرخصي رد ميکنم.
--
نکته: بياييد شاديهايمان را قسمت کنيم. من نمدونستم يکيتون مَسودهس که من گرامي ميدارمش و با دامادمون هم آشناييت داره و رفتوآمد دارن کلبهي هم.
نکته2: chaingang برگرد.
red |
Homepage |
11.12.08 - 4:11 am | #
|
|
برای سنجی:
سنجیجان, بنده کاری نکردم. فقط و فقط وظیفه ی خودم دیدم این نکته را که از قلم افتاده بود, زنده کنم. و جمله بندیهایم چکیده ای بود از تمسقرهایی که دوستان در وبلاگهایشان در اعتراض به جلف نویسی انجام داده اند.
پایان پیام.
Biso |
11.12.08 - 1:03 am | #
|
|
جناب مافوق گرامی ( دامت برکاته فوق رئوس اهل بلاجستان)
نظر به اینکه شما خودتون به ما دو تا طبق نامه و قرارداد شماره الف-23456 تاریخ نوزدهم آبان ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت پول داده بودید که واستون کامنت بگذاریم تا وبلاگ از این افسردگی در بیاد و نظر به اینکه چک شما به شماره 12398 تا این لحظه وصول نشده و نظر به اینکه ما خرج داره زندگیمون و حج خانوم مهمون داره و ما باید خرج تام بوی بازیمون رو در بیاریم ، این جانبان مسعوده دالان دل ( معروف به مسی ) و سنجیتا ب. سنجی ( معروف به سنجی ) از آن مافوق محترم و بخشنده تقاضای دو روز مرخصی و همچنین دستور فوری جهت پرداخت مطالبات را داریم.
با احترام
سربازان صفر مسی و سنجی
--
پ.ن: چیزی که عوض داره گله نداره.
Sanji & Masi - Co Ltd |
11.11.08 - 5:57 pm | #
|
|
عزيزان در نظر داشته باشند که به لحاظ مسغرهبازي و کولگري ممکن است يهو يهچيزي بفرمايند که منجر به تارگتشدگيشان شود.
حتي هرکي.
امزا:
رد
red |
Homepage |
11.11.08 - 10:26 am | #
|
|
سلام
غش ضعف غلت تیر دروازه...گل
Mohammad Reza |
Homepage |
11.11.08 - 8:09 am | #
|
|
پهنم... سلام بر سرهنگ و عرض غش و ضعف.
Lenny |
Homepage |
11.11.08 - 7:09 am | #
|
|
=))
آزمو مواظبت جون خودت باش برادر )
-------------
به سنجي: خودم مي كشمت! تو پس كي مياي؟
ضمنن درست خاطره تعريف كن دخترم:
-: تو بالشی؟
+: نه من چای کیسه ای گلكيس م.
-: پس بیا با هم دوست باشیم.
-----------------
به مسي:
من هواتو دارم مسي! من ديدم سنجي چجوري مي لمبونه!D:
ئه سرين |
11.11.08 - 6:39 am | #
|
|
اين پست، يه مجسمهست. مثل يه مجسمه كه از كنارش رد ميشي و بعد هي برميگردي و دوباره نگاش ميكني. من دارم حتا تراشهايي رو كه بهش دادي ميبينم. و تحسين ميكنم
مهدي |
Homepage |
11.11.08 - 6:29 am | #
|
|
واااااااااایییی! محی جونم، اینا یعنی من. دقت کردی روز به روز بیشتر شبیه هم از آب در میآیم. گمونم جدی جدی باید همو ببینیم. خدایا باورم نمیشه... منم یه ماگ وال ـ ای (یا جان لنون... میبینی؟ حتی حافظهم) دارم... شبا میشینم باهاش حرف نمیزنم. این روزا آخه با هیچ کس حرفم نمیآد. دلام میخواد تو دلام با خودم خلوت کنم... اینم بگم، خیلی وقتا فکر میکنم میتونم فقط با تو حرف بزنم. هنوز باورم نمیشه، این همه نزدیکیم ما به هم و این همه دور بودیم.
راستی! لینکمو هنوز نذاشتی؟
بوس بوس از طرف یه خرس آبی
خواهر ساسان م. ک. |
Homepage |
11.11.08 - 5:58 am | #
|
|
عاشقتم
آنانانا |
11.10.08 - 11:31 pm | #
|
|
مسی و سنجی از جلوی دوربین در هیبت نچرالیستی رد میشوند و [...] (ادای احترام و اینا =)) ) و مردم با تفنگ [...] و این فیلم را برای آزمو سند میکنند!
Masi |
11.10.08 - 9:30 pm | #
|
|
هممم آره دیگه . من کلا دخترکش هستم ... هیچی ولش کن. کاش می شد اون ماجرای شکار خرس رو هم اینجا بگیم.
من کم کم باید رفع زحمت کنم ، فقط می خواستم بگم آزمو! آسوده بخواب که من مث شیر نشستم بالا سر وبلاگت و هیچ کدوم از حرکات این محدثه از چشمم مخفی نمی مونه. با ادای احترام شدید به کامنت گذاری به نام Biso که مساله ی ماگ رو مطرح کردند.
sanji |
11.10.08 - 9:28 pm | #
|
|
من از ماگ خاطرهی خوشی ندارم چون یه بار واسه یادگاری یکی ماگ مزخرف سبزرنگ دهنیشو داد به من، با خودشم فکر میکرد من باید الان ذوق کنم. منم دست بش نزدم که مریض نشم. فقط چل گیسامو ریختم توش.
---
اوه! بعد میگه دختره تو استخر چرا چشش منو گرفته بود! تو دخترکشی میکنی که!
مسعوده |
11.10.08 - 9:22 pm | #
|
|
هه هه! خب! جان مسی من یه ماگ دارم که روش یه دختره است که دست و بالش با فنر بهش وصله! یعنی واسه یکی خریدم! بعد تکونش می دی دست و پاش بررررررررررر تکون می خوره.
----
نذاشتی بگم که کلی در خارج خودم رو برنزه کرده بودم. همه اش هم دامن گل گلیه رو که با هم از بنتون خریدیم پوشیده بودم تو شهر و کلی مکش مرگ ما بودم... ایشششششش
sanji |
11.10.08 - 9:18 pm | #
|
|
داییم تا اونکارا هم رفته!
---
سنجی بیخیال بیا ماگ رو برو جلو! این فاز نداره!
مسعوده |
11.10.08 - 9:16 pm | #
|
|
هه! من خودم یه بار با اتوبوس تا آنکارا رفتم! حتی تا استامبول! پز دایی خارجیشو به من می ده!
sanji |
11.10.08 - 9:15 pm | #
|
|
داییم از خارج آورده!
Masi |
11.10.08 - 9:13 pm | #
|
|
از کجا خریدی اگه راس می گی؟
sanji |
11.10.08 - 9:11 pm | #
|
|
نوچ! ولی من یه ماگ به هیبت ذرافه دارم که از گردنش باید قهوه بریزی از دمش بخوری!
شتر اصغر آقا کور شه اگه دروغ بگم!
Masi |
11.10.08 - 9:10 pm | #
|
|
مسی اون ماگ سیاهه ی منو دیدی که روش علامت ماهم رو داره؟ دو تا بچه اند که به صورت روشنفکرانه - گی- پدوفیلانه ای در هم تنیده اند. دیدی؟
sanji |
11.10.08 - 9:04 pm | #
|
|
اهم اهم
[سرفه]
Masi |
11.10.08 - 9:01 pm | #
|
|
Ha Ha it made my day so bad!
shaghayegh |
11.10.08 - 5:01 pm | #
|
|
ما به طور رسمی و به شکلی بی بازگشت پشم هایمان ریخت و سر در کف شدیم.
اتاق تمام فلزی |
Homepage |
11.10.08 - 2:49 pm | #
|
|
و تو چه میدانی که فنچ چیست؟تو اصلا تو عمرت لذت همشنینی با پدیکوریستی که برای لقمه ای نان کار می کند را دیده ای؟ تو چه میدانی که معنای شهوت زده عریانی در فردای بی کوتکس به کجاها نمی کشد؟ تو از کجا میفهمی که ریشه های بائوباب که دهن اخترک دویست شش نقره آبی صندوق عقب جنیفر لوپزی را مورد عنایت قرار دادهاند به کجا ها نمی رسند. تو از فردای بی سرانجام و تاریک همسر فردوس کاویانی در سریال دسپرت هوس وایوز خبر داری؟ به این برکت از تو حرکت که نداری؟
بایرامعلی |
11.10.08 - 10:47 am | #
|
|
ببین من دقیقاً نمی دونم اینجا تو این کامنت دونی چی میگذره، ولی خوبی پسر؟ نیستی که! ببینم این روزا اون شالگردن یه متر و 70 سانتیه که بعد از شرط فوتبال ایران-المان بافتیو دوست نداری؟
نازنین |
11.10.08 - 9:47 am | #
|
|
ما اومدیم با نیش تا شقیقه باز،سلام کنیم . دمت گرم رو قبلان تو دلمون گفتیم.
تق |
Homepage |
11.10.08 - 6:15 am | #
|
|
(محدثه همان شب که از کافه برمیگردد عکس ماگی که هدیه گرفته را توی وبلاگش میگذارد)
.
Biso |
11.10.08 - 5:56 am | #
|
|
محدثه, آقا عنتره از خارج چند تا ماگ خوشگل برات آورده, تا تصمیم نگرفتم بپیچونمش یه قرار بذار توی کافه 122 دور هم جمع شیم بهت بدمش. کلی میس یو. بوس.
.
Biso |
11.10.08 - 5:55 am | #
|
|
محدثه, آقا عنتره از خارج چند تا ماگ خوشگل برات آورده, تا تصمیم نگرفتم بپیچونمش یه قرار بذار توی کافه 122 دور هم جمع شیم بهت بدمش. کلی میس یو. بوس.
Biso |
11.10.08 - 5:54 am | #
|
|
ميخواستم بگم مامور بهداشت بياد درب چلوکبابيت رو پلمب کنه بابت بيتوجهي به اون بچهي بدبخت که با هزار درد و مرض افتاده گوشه خونه... حيف که سرفرازم کردي و ميخوام پزت رو به دومادم بدم (راستي از دوماد من خبر داري؟ دمبالت ميگشت چندوقت پيش)-
ضمنا نامبرده از لفط کولکشن استفاده نکرده و با تلفظ صحيح ميگويد : کالکشن
red |
Homepage |
11.10.08 - 4:38 am | #
|
|
))))))))))))
صورتک خیالی |
Homepage |
11.10.08 - 4:17 am | #
|
|
به مرکز آسفه ××درمون به شعاع آهو نمیشوی
اینو باید تو ××نوشت میزاشتی
??? |
11.10.08 - 3:00 am | #
|
|
انگار خیلی توپ بوده که به این دو بانو اینقدر برخورد کرده، اصلاً انگار رخنه کرده ای که رخنه کرده اند اینجا. خیلی توپ بود، حال کردیم مثل همیشه
Mody |
11.10.08 - 2:48 am | #
|
|
دقیقاً ما دخترا (معوق) هممون یه همچین شخصیت ططی درونمون داریم (ریشترش کم و زیاد میشه), که مال بعضیامون بیشتر توی نوشته هامون نمود پیدا میکنه. خداییش خودتون رو جدا نکنید, نگید نیستیم :-j
لابلز: کلاًگ
بازم میام.
.
Biso |
11.09.08 - 10:43 pm | #
|
|
وای وای واااااای واااای =)) آزمو, ))))
دوباره میام.
=))
.
Biso |
11.09.08 - 10:33 pm | #
|
|
برادر عاليجاه آزموسيس
احساس گناه ميكنم. حيف نيست محدثهاي كه با تلاش روزمرهي خود ثابت كرد زمان را ميتوان - دست كم در چاردهسالگي- متوقف كرد دلش بخواهد بميرد؟
پیكولو |
Homepage |
11.09.08 - 9:33 pm | #
|
|
من-خروس بی محل- پیادهرو را پاورچین ترک میکنم تا سنجی نامی از خواب نپرد.
هیششششششششششششش!
Masi |
11.09.08 - 9:15 pm | #
|
|
موردی که مشاهده میکنید یک سنجاقک ِ اشی مشیست که یا میخورد یا میخوابد و با ابل زدن مگس از خواب میپرد. این نمونهی نادر فقط در جنگلهای آریزونا یافت میشود.
این سنجاقک مادر و پدرش را گم کرده از یابنده تقاضا میشود بالشتی نرم و غذایی گرم برای این حشره فراهم کند
Masi |
11.09.08 - 8:56 pm | #
|
|
خاک بر اون سرت که با اس ام اس بیگاهت از خواب پروندیم.
خروس بی محل.
sanji |
11.09.08 - 8:50 pm | #
|
|
آیا مسی دیر رسیده و سنجی شتابیده است! این چیزیست که هنوز نفهمیدهایم! آیا میفهمیم؟ کی نمیفهمه؟ نفهم خودتی!
[
لیبل: برنامهی امشب سینماهای تهران]
Masi |
11.09.08 - 8:48 pm | #
|
|
مسی نه تنها شتابیده بلکه گرخیده و در فراق این دو جوا زار و زار عررر میزند!
آزمو ابولی شماره اینا نداره؟
Masi |
11.09.08 - 8:44 pm | #
|
|
آه! ای سنت اگزوپری ما هم گل سرخ میخواهیم! آخ ای ارنست یونسکو کجایید تا ما را بار دیگر کرگدن کنی؟ آی آدمها که هر روز کراوات میکنید توی حلقهتان یخهةاتان را میبندید باز کنید آن دستمالها را، در بیاورید شلوارها را. بکنید دکمهها را بکذارید که اخساس هوایی بخورد
Masi |
11.09.08 - 8:42 pm | #
|
|
d: d:
بر آزمو تکبیر!
خواب بزرگ |
Homepage |
11.09.08 - 8:09 pm | #
|
|
آیا مسی هم شتابیده است؟
این چیزیست که بعدا می فهمیم!
sanji |
11.09.08 - 8:07 pm | #
|
|
اووووه! اینجا رو ! ما اصلا دقت نکردیم به این نکته که ابولی و محدثه به هم زدن! دختر مجردهای جهان اینجا چه می کنید؟! بشتابید تا فرصت هست و ابولی هنوز دل در گرو دیگری ننهاده
sanji |
11.09.08 - 7:56 pm | #
|
|
در دوردست ، مرد تنهایی که دردهای عمیقی بر دوش می کشد (!) ، دو دست را در موهای خویش فرو برده و بر صفحه ای از کتاب خم شده و دفتر کاهی کنار دستش از جملات تلخ و زهرآگین آغشته است ، از شاملو ، از نعره های شبانگاه شمس تبریزی ، از کافکا ، از کامو از کاموا حتی . او قهوه ی زهرماری می خورد و قلپ قلپ ابسولوت می رود بالا مثل آب خوردن. او پک عمیق تری به سیگارش می زند و دهه ی شصت را به استهزا نشسته است و با چشمهای غم زده اش به کلاغ نگاه می کند که بر مرگ گنجشکک کوچک رویاهای خویش نشسته است...
---
چه چرندیاتی می گیم ها مسی! آزمو ما رو بَن می کنی الان؟
sanji |
11.09.08 - 7:48 pm | #
|
|
تلآلوی آب بر سقف ایوان! کلاغی زار میگرید بر حال گنجشککان نحیف. باد لابلای پرهةای دوچرخه زو زو میکند. سنجی داد میزند آی نونوا من از گشنگی مردم که خب! کباب بیاور
Masi |
11.09.08 - 7:41 pm | #
|
|
به تایمینگ توجه کنید! چه استدلال بیهوده ای. همه می دونن من به اندازه ی یه گنجشک با چشمای درشت و سیاه و قلبی که تند تند می زنه غذا می خورم. گنجشککی که لب پنجره ی شما می شینه و نگاه می کنه به عبور بی معنی پیاده ها و سواره ها از لابلای شمعدانی لب ایوان ....
یک متولد دهه ی پنجاه فریاد زد: زنده باد کلاغ! من از گنجشک ها متنفرم!
----
خب مسی که می گه همه گرخیدن و صداشون در نمیاد و حیف که من اهل ریا نیستم وگرنه می گفتم که بی.ام. آی من هفده و چهار هست... مدلهای جهان بشتابید...
sanji |
11.09.08 - 7:30 pm | #
|
|
از اتاق فرمان بهم اشاره میکنن که سنجی غذا نمیخوره میلمبونه!
به تایمینگ توجه کنین!
Masi |
11.09.08 - 7:17 pm | #
|
|
چیزی که زیاد استفاده شه دیگه رفرنس نیست!
bahareh |
Homepage |
11.09.08 - 7:16 pm | #
|
|
مسی !
مسی!
من و تو با هم دوستیم ، تو یه جبهه ایم. دعوا نکن.
---
-: تو بالشی؟
+: نه من چای کیسه ای گلستانم.
-: پس بیا با هم دوست باشیم.
sanji |
11.09.08 - 7:12 pm | #
|
|
اگر به انتظار سنجی نشستهاید، رفته ناهار! وظیفهی شرعی-عرفی-اجتماعیم بود که اطلاع بدم!
Masi |
11.09.08 - 6:59 pm | #
|
|
من جز تعریف از بلاگستان کلنی چیزی نمیگویم، شاید در ضمن نقدی فریختهگانانه، روشنفکرارانه و اینها هم در پیاش بودهبودهباشد!
نذار بیام جاهای خالیو پر کنما! بعد دیگه کلن کوله ببندی بری ازین کبابی!!
Masi |
11.09.08 - 6:56 pm | #
|
|
مسی خیلی نامردی که تقلب می کنی.. منم بیام فحشاتو اینجا کپی پیست کنم که دیگه هیچ بلاگری محلت نذاره؟! اونوقت همه اشون لینکتو پاک می کنن و از تو گودرشون حذف می شی
...
بای د وی آزمو ، وب نازی داری ، به کلبه ی خالی من هم سر بزن.
[گل]
sanji |
11.09.08 - 6:49 pm | #
|
|
آزمو: کرگدنی که همه چیز را میبیند چیزی نمیگوید و یکهو میترکاند!
[قال سنجیعلیهدرود]
Masi |
11.09.08 - 6:41 pm | #
|
|
تکبـیـــــــــــــــــــر!
Masi |
11.09.08 - 6:39 pm | #
|
|
محض یادآوری به اونا که کامنتای من و مسی رو در این مکان می شمرند ، آقا جون! دم دکون کبابیه آزموئه ، دلمون می خواد واستیم ، شما برو دم بنتون.
sanji |
11.09.08 - 6:37 pm | #
|
|
جاهای خالی را با جاهای مناسب پر کنید!
Masi |
11.09.08 - 6:35 pm | #
|
|
[...] [...] [...] بلاگستان مسی ی ی ی !
=))
sanji |
11.09.08 - 6:34 pm | #
|
|
در ادامه شماها اصن نسل سوخته نیستین که فقط آدمایی که از سی رد شدن میفهمن زندگی یعنی چه!شماها یه مشت احمق بچهاین. دههی پنجاه پر از شر و ور و چیزای روشنفکری بود که شماها اصن حالیتون نیست. ما فک میکنیم هرچی آدم بیجرات تر باشه و زندگی خصوصی و عمومیشو یکی کنه و خودشو همه جا جار بزنه باحال تره. ماایم که میایم میگیم دوستمون دیشب با فلانی [...] و هارت هارت به ریش خودمون میخندیم. چون چی؟ ما ها باحالیم!!!
Masi |
11.09.08 - 6:32 pm | #
|
|
خب خواستم در تایید پایینی که خودمم پایینیش بگم که مام همین الانه داشتیم رو مدینگ بلاگستان و [...] و [...] و [...] و اداهای روشنفکریشو اینا حرف میزدیم و تکبیرو اینجا بیا سنجی
Masi |
Homepage |
11.09.08 - 6:28 pm | #
|
|
ان شا الله اشهد که بلدی آزمو؟
مسعوده |
Homepage |
11.09.08 - 6:24 pm | #
|
|
آزموی کبیر!
تو بزرگی!انقدر که ازت می ترسم. تو باهوشی و خوب می نویسی و من و مسی همین یه ربع پیش داشتیم در مورد این جو زدگی های بلاگستانی فحش چهارحرفی می دادیم. نوشته ی بالا خطاب به تو نیست... فقط دلم می خواست بنویسمش و جا نداشتم و فکر کردم اینجا همه می بینندش.
به احترام اون قسمتی که در مورد مینای کنعان نوشتی و خندیدی به همه ی این میناهای مید این چاینای وبلاگستان ... سه بار واست هورااااا می کشم!
هیپ هیپ هوراااا
هیپ هیپ هوراااا
هیپ هیپ هوراااا
sanji |
11.09.08 - 6:20 pm | #
|
|
بله ما ، این فرزندان بی گناه این مرز و بوم که هر کدام فرار کرده ایم یک گوشه ای از این دنیای پهناور و در غربت زار زار می کنیم و در وطنمان در خانه دانشجویی های حقیر زندگی می کردیم ، آدم های ویژه ای هستیم. به ما احترام بگذارید. ما در کمبود نایک فضایی بزرگ شدیم. آه ه ه چقدر ما بزرگواریم ... آه ه ه ما چقدر تلخیم ، چقدر کتاب خوانیم...ما بودیم که آقای اسپایک (؟) می دیدیم ، ما بودیم که تلویزیون فقط دو کانال داشت شاید هم یکی ، ما در مراسم مهدکودکمان شیربچه و پیشاهنگ می شدیم ، ما را در خانه می گذاشتند و در را قفل می کردند و می رفتند تظاهرات ... آه پدر و مادر های گول خورده ی ما....ما جوانمردان و دلاوران غیور دهه ی پنجاه برای محمد علی کلی در دو سالگیمان دَ دَ دَ دَ می کردیم.... شما متولدین دهه ی شصت احمق خر! که بیشترتان هم دختر هستید ... ما خود نوسالژی هستیم... ما خود نامجو هستیم....
sanji |
11.09.08 - 6:15 pm | #
|
|
من متولد دهه ی پنجاه هستم! اونوقتها که جنگ بود من نوجوون بودم. نوجوونی های من توی جنگ گدشت. ما دهه ی پنجاهی ها نسل سوخته هستیم. ما همه اون پسره تو علی سنتوری و کنعان و حتی سریال یوسف هستیم! ما گناه داریم. ما گم شدیم. ما پسرهای دهه ی پنجاه خیلی روشنفکریم. ما دیگه به بکارت و ازدواج اعتقاد نداریم. ما خیلی فیلم می بینیم. بچه های دهه ی شصت احمقند و این نسل بی شعور و بی تربیت! ما شلوار لی می پوشیدیم تو مدرسه کتکمون می زدن!
sanji |
11.09.08 - 6:09 pm | #
|
|
Commenting by HaloScan
|