اينجا پيادهروييست جلوي «دكــّـون» ؛ سندش به نام عابرين است
|
|
مدتها! گذشت تا متوجه بشم این از اون نوشته هاست که مثل عاشقانه ها باید یواشکی برسه به پسر- دخترهمسایه. که با آب پیاز نوشته شده و سرعت اینترنت من اونقدرام ضایع نیست.
*
و آرزوی این که ان شالاه همه چیز گانا بی اور رایت.
Mary |
Homepage |
02.16.08 - 8:14 am | #
|
|
شما همون قدر که که خوب لبخند رو می نشونید......درد رو هم..
این چند روز گذشته گی و آفتاب پریدگی نوشته ها امیدوارم به دلت هم ..
نسیم |
Homepage |
02.11.08 - 3:18 am | #
|
|
original pain!l
sherry |
Homepage |
02.08.08 - 11:14 am | #
|
|
khooob kardi ke koshtish, haghesh bood
VanillaSky |
Homepage |
02.08.08 - 7:56 am | #
|
|
. .
[
اينا چشمام بودن كه دارن همينجوري وَققي نگاه ميكنن]
22 |
02.08.08 - 6:10 am | #
|
|
سلام فرین ممنون از لطفت!
این ناجوانمردانه ترین حمله ای بود که به سطحی از اراضی دنیا که فعلن در اشغال وجود من است طی این سال های بعد از پدر وارد شد.
مسخره است، اتفاقات بد زیادی دور و بر آدم می افتد دور و بر همه آدم ها و در این سرزمین همیشه بیش از هر جا و این روزها که می گذرانیم بیشتر از هر وقت.
چرا این پست تو که من اصلن حتا به اندازه بقیه هم نمی فهمم یعنی چی باید اشک من رو اینجوری در بیاره!با این آهنگ لعنتی قشنگت که بی اون که در بزنه از در پشتی میره بیرون!
شاید به خاطر این که بالاخره بعد اون همه جنگی که با زندگی می کردم از تو و از نوشته های لعنتیت تونستم حقیقت این روزهای دنیا و آدم هایش را بی درد بپذیرم و حتا گاهی به همه چیزهای احمقانه این روزها لبخند بزنم و یادم بماند که نام ها که قضاوت که ثکص با همین املای تو و ...
امروز پایم سوخت و علامت داد که عزیزی می آید که نخواهد ماند و من یاد تو افتادم و در دلم به غصه ای که می خوردم خندیدم که اصلن برای چه باید بماند!
و حالا هم به من چه که تو چه می کنی یا آن غول باریک لعنتیه زیبایت به تو چه که من سونامی می شوم و سرنتیپیتی را آب می برد با اشک های من و به آن عزیز چه که آمدن و بودن و رفتنش و به آن که پای تلفن دکش می کرد چه که من هم روزی شاید مثل او یا تو...
روزهایت پر از چلو کباب.
Farin |
Homepage |
02.08.08 - 4:35 am | #
|
|
سلام
ار طریق وب لاگ هفت رنگ (محمدرضا) با وب لاگ شما آشنا شدم و از نوشته هاتون خیلی خوشم اومد. با اجازه شما رو لینک میکنم. این موسیقی که گذاشتید جادویی است. مرسی
allooche |
Homepage |
02.08.08 - 4:13 am | #
|
|
خوب کردی که کشتیش. باید این کار رو میکردی
آسمان وانیلی |
Homepage |
02.08.08 - 3:04 am | #
|
|
برای دوستت ...که یک غول باریک زیباست...می خوایم، که آرزو می کنیم، برگرده و چیزی بگه...انگار همین.
نقطه الف |
Homepage |
02.08.08 - 12:34 am | #
|
|
هم اين پستت رو دوست دارم هم خودتو . خود واقعيتو .
تازه دارم مي شناسمت
نازي |
Homepage |
02.07.08 - 8:11 pm | #
|
|
غول زیبایی بود که پیمانهاش پر که میشد میرقصید
رقصیدن غول شد جاودانه، بدبختیها را کسی به یاد نیاورد، مگر شاید با لبخندهای
زوربا را خاطرتان هست؟
yerma |
Homepage |
02.07.08 - 7:17 pm | #
|
|
وای مادر ..
نیوشا |
02.07.08 - 5:56 pm | #
|
|
اوه آزمو جونی . غم آلوده هستم
نیوشا |
02.07.08 - 5:44 pm | #
|
|
به دوستت
اگر دیدی اش یک روز
پیام ما را برسان :
در روزگار خستگی ها
در روزگار نبودن ها
هستیم به جایش
... اگر قابل بداند
کاش بگذرد این دوران غمت
کاش زود و خوب بگذرد...
سپهر |
02.07.08 - 6:44 am | #
|
|
می دونی سه ماهی مریض بودم و یه جورایی فلج افتاده به روی تخت ... همون موقع با وبلاگستان آشنا شدم بعضی وقت ها در اوج کلافگی که حوصله کتاب و فیلم ودوست و هیچی نبود میومدم آرشیو ت رو می خوندم ..و تسکینی بود.. یه جایی یه جوری می خواستم ازت برای این لطف ندانسته ات تشکرکنم.
افسوس زیادی خوردم وقتی این پستت رو خوندم و می دونستم که نمی تونم اندوه ستیز ت باشم
تق |
Homepage |
02.07.08 - 3:42 am | #
|
|
what the hell is going on here???
Anonymous |
02.06.08 - 10:15 pm | #
|
|
سوزناک میخونه...غرغره ی آخر جمله هاش ، شخص غمه
شجدید |
Homepage |
02.06.08 - 9:51 pm | #
|
|
هی مرد...مرد...مرد چقدر دلم خواست نزدیکت بودم حالا.جز آرزوی رهاییش به خیر هر چه زودتر کاری از دست من بر میاد رفیق؟
amir |
Homepage |
02.06.08 - 8:56 pm | #
|
|
انگار یه نفر جلوی دهنمو گرفته ...
صدام در نمیاد ....
یکی بهم مفگت بالاخره یه روزی تنگ غروب همه چی درست می شه ...
باور کن ..
توکا |
Homepage |
02.06.08 - 8:10 pm | #
|
|
چقدر درد داشت. کاش غول زيبای باريك زود برگرده...
Pantea |
Homepage |
02.06.08 - 6:36 pm | #
|
|
تمام تنم خواب رفت حتی موهای سرم ، چي شده؟
delphica |
02.06.08 - 6:25 pm | #
|
|
آدم چه تاسف میخوره برای بعضیا.
اونی که میاد اینجا فقط برای خنده، بهتره یه فکری اساسی به حال خودش بکنه.
ferani |
Homepage |
02.06.08 - 4:19 pm | #
|
|
چقدر درد داره آقای عزیز. آقای عزیز سازنده آزموسیس من می دونم که بیشترین کاری که می تونی برای دوستت انجام بدی فعلن همینه.
آقای عزیز من به شدت وحشت سفید و یخی ای رو حس کردم وقتی این رو شنیدم.
عجب روزگاری.
Nazgol |
Homepage |
02.06.08 - 3:15 pm | #
|
|
سلام آدمی که آزموسیس رو ساختی. می دونی من رو یاد چی انداختی؟ یاد وقتهایی که تو بچگی هامون داداشم می خواست من رو بترسونه. می گفت من دزدم. من علی نیستم. پوست علی رو پوشیدم. می خوام تو رو هم بدزدم ....
دختر |
Homepage |
02.06.08 - 2:46 pm | #
|
|
what happend?
sun |
Homepage |
02.06.08 - 2:30 pm | #
|
|
چقدر این موسیقیه سوز داره، مثل حرفهات.
مکین |
Homepage |
02.06.08 - 9:08 am | #
|
|
چی شده؟ واضح بگو!
نیم |
Homepage |
02.06.08 - 8:59 am | #
|
|
سازنده ازموسیس عزیز ...الان اصلا در اینمورد نظری ندارم . بنابراین اجازه بده برات چیزی ننویسم . برای من فرقی نمیکنه که کدوم یک از شما بنویسید مهم اینه که مینویسید و به ما اجازه خوندن میدید. سبز باشید .
shohreh |
Homepage |
02.06.08 - 7:31 am | #
|
|
ریدی به احوالاتمون که!
الان که پیمونه ات پر شده بخندون جماعتو.
آزموسیس جو گیر که نشدی؛ مثل قدیما؟
سیگاری |
Homepage |
02.06.08 - 7:20 am | #
|
|
خب...
باید غمگین بشم الان اما، دارم فکر می کنم که، اون دوست غولتون، که مث اون پرنده هه، ققنوس، قراره از خاکستر دوباره متولد بشه، باید یه کوچولو حالش بهتر باشه الان، اگه اینجا رو ببینه، ببینه که آقای اندوه ستیز عزیز، نقاب برداشته، روی چارپایه ی وسط صحنه نشسته و رو به روی آدمایی که با دهن باز نگاش می کنن، آدمایی که تا همین چند دقیقه پیش، پا به پای آقای او جی می خندیدن، از دوستی می گه قراره طاقت بیاره یا، امید ببنده، که دوباره ای هست.
تازه بعدش هم که آقای اندوه ستیز سکوت می کنه، این خانم یاسمین لوی اییییین همه خوب می خونه.
بعد از آواز، هیچ کدوم از تماشاگرا، نمی دونن باید پاشن دست بزنن یا که چی، که طلسم لحظه هه باطل نشه...
آذین |
Homepage |
02.06.08 - 4:59 am | #
|
|
پیداش کردم !! به فال نیک می گیرم اش.
http://www.youtube.com/watch?
v=J...feature=related
بهاره |
Homepage |
02.06.08 - 4:38 am | #
|
|
این موسیقی یه فیلم فوق العادست. آخر فیلم، ماشین جاده ی بی انتهایی رو می ره که هیچ نوری به جز چراغ های ماشین روشن اش نمی کنه. خط های جاده جابه جا می شه. مثل جاده های کوهستانی خودمون. و این موزیک، با اجرایی متفاوت و قشنگ تر، زمینه ی تیتراژ پایانیه. خیلی دنبالش گشته بودم. روی یه نوار ویدیو که ضبط اش کردم و من و مامان هر بار گوشش می دادیم گریه می کردیم. ترجمه ی شعرو از رو زیرنویس فرانسوی اش جایی نوشته بودم که گم کردم. آدم گاهی چیزهای مهمی رو گم می کنه.
بهاره |
Homepage |
02.06.08 - 4:34 am | #
|
|
خیلی وقته نمیتونم چیزی بگم. الان هم که دیگه کلاً هیچی..
شانه بسر |
Homepage |
02.06.08 - 4:08 am | #
|
|
سلام!
پويا |
Homepage |
02.06.08 - 2:55 am | #
|
|
از خودش خواهیم شنید..
تق |
Homepage |
02.06.08 - 2:08 am | #
|
|
غولها فقط خود را پنهان می کنند، نه بیشتر.
میرزا |
Homepage |
02.06.08 - 1:58 am | #
|
|
اميدوارم اتفاق بدي نيفته
ما ميتونيم كاري كنيم؟ اگه آره، حتما خبر بده.
پيكولو |
Homepage |
02.06.08 - 1:26 am | #
|
|
خیلیم خری که سریع آپدیت کردی نذاشتی من بیام حرفای مهممو رو پست قبلیت بزنم! آره واقعن یه کرگدن خری که لشکر حشرهها ازت حمایت میکنن!
مسعوده |
Homepage |
02.06.08 - 1:22 am | #
|
|
خب من کمی باز عذاب وجدان میگیرم همینطوری اینجارو ترک کنم. خب اصلنشم فکر نکن که من خیلی آدم باحالا و وجداندار و نتوان درد همنوع بینی هستم. نه این فقط یه سمپاتی وبلاگیه و من کلی الان دلم میخواست که میشد یه کاری کرد که این خانومه همین یاسمین ِ خودمونو میگم یهو اون وسط بزنه و پشتش بخاره و نتونه بخارونه و به خودش بپیچه و ما بهش بخندیم. خب بسه لوس بازی باز بابا!
ببین شبه ِ آزموسیس! خدای آزموسیس! پدر ژپتو یا هرچی دیگه که میشه تو این موقعیت صدات کرد مثل اینکه خوب نخوندی اون شعره که اون پایین نوشتموها!بگذرد بگذرد دوران هجران نیزهم . این یعنی الان اگه فکر کردی که من کم آوردم و حرفی ندارم که بزنم سخت در اشتباهی! ببین کلن ختم کلوم آزموسیس باید برقصه! [یک کاره!!!]
مسعوده |
Homepage |
02.06.08 - 1:21 am | #
|
|
من ترجیحم این بود که حرفی نزنم یا اگه خیلی باحال بودم میومدم و میگفتم که جاس سیمپلی لت ایت گو!اونجوری که یه روزی یه دکترِ درازی بهم گفت! بعد که بهش گفتم تو اینو یه روزبم گفتی گفت که غلط کرده اون دکتره! حالا آزموسیس این حرفا رو ولش کن ... هیچ جنایتی اونقدرا هولناک نیست که نشه باورش کرد و تو انقدر آزموسیس نیستی که خودتو پشت چلوکباب قایم کنی.
حالا منم مثه سنجی که غصه داشتمو برام اینو خوند، میزنم زیر آواز:
* چون سر آمد دولت های شب های وصل / بگذرد ، بگذرد دوران هجران نیز هم... *
یا یه چی تو همین مایه ها و بعدش یوهاهاهاها ....
شنگول زی پسر!
مسعوده |
Homepage |
02.06.08 - 1:10 am | #
|
|
سلام آقا.
خوشحالم که بالاخره با خود شما صحبت میکنم.
آقای عزیز، برادر من... روزهای گندی را میگذرانیم، از درودیوار خبر بد میریزد سرمان.
آقای عزیز، شرمنده، ما دیگر نا نداریم.
آقای عزیز؛ جدیدا همهچیز خراب شده.
آقای عزیز، همه باید به داد هم برسیم.
آقای عزیز، دوستت را کمک کن.
پ.ن.: آقای عزیز، برای زار زدن بر بدبختیهای دنیا همین یک آهنگ کم بود...
آقای عزیز، آهنگ غمناک و قشنگ بود.
red |
Homepage |
02.06.08 - 12:19 am | #
|
|
چه دردی پیچید یهو...
Sir Hermes Marana |
Homepage |
02.06.08 - 12:10 am | #
|
|
Commenting by HaloScan
|