|
|
|
سلام تو خوبي؟؟
منو ببخش چون مثل تو مودب نيستم وزياد بلد نيستم رسمي حرف بزنم..مشكل از وبلاگت بود وگرنه من ديروز تو كامنت اولم تورو هم دعوت كرده بودم به همدان برفي كه قاطي پاطي شد..جايت خالي...همدان هر چيزي نداشته باشه برف اش به راست..
در كوچه برف مي بارد
بفرماييدهمدان..
نوشته ات رو مي خونم وبرمي گردم البته بعداينكه از اصفهان برگشتم..از اون داستان پيچ گوشتيت خيلي خوشم اومدغيراز اون جاهاييكه بايد مثل شعربا ريتم خونده مي شد..
خيلي روده درازي كردم ..فعلا..
بياهمدانپرازبرف پرازپرستوي پر از ماياكوفسكي وفروغ
به اميدديدار
parastou azadi abad |
Homepage |
01.01.08 - 2:19 am | #
|
|
چقدر خوشگل نوشتين... منم دلم خواست.البته برف بازي رو با معشوق.من معشوق رو تو برف خيلي دوست دارم.امروز هواشناسي اعلام كرد موج سرما در راهه. من كه خيلي اميدوارم. شما هم باشين.اميدوار و شاد
Najmeh |
Homepage |
01.01.08 - 7:14 am | #
|
|
سلام
هر روز صبح، که نه تقریبا ظهر که چشم باز می کنم امیدوارم که برف و روی تنها کاج حیاط خونمون ببینم خیلی سفیدی برف و روی سبزی کاج دوست دارم .
تقریبا ده دوازده سال پیش موقعی که بچه دبیرستانی بودم عاشق مسیر خونه تا مدرسه بودم چون دو طرف خیابون و کاج های سبز با برفهای سفید پوشونده بود الان سالهاست که این صحنه رو ندیدم و با دیدن کاج حیاطمون به یاد مدرسه و گوله برف هایی می افتم که به هم پرتاب می کردیم و با دست های یخ زده و دماغ های قرمز می رفتیم سر کلاس و کاپشنامون و می پیچیدیم دور خودمون و تا سرما از تنمون خارج می شد گرمای رخوت انگیزی به سراغمون می اومد و پشت بندش خواب و کله ها اریب روی میز و تا چشممون گرم می شد زنگ تفریح و دوباره از سر...
من با برف روحم تازه میشه و رنگم صورتی مخصوصا تو درکه با دنیایی از برف و خاطره...
مادلین |
01.01.08 - 9:55 am | #
|
|
منم مدتیه همین مشکل رو دارم .... مخصوصاً امسال که احتیاج مبرمی به این لعنتی سفید ( برف ) دارم نمی دونم چرا نمیاد !!!...
راستی تبریک !... دوست داشتم داستانی رو که برای شهر کتاب فرستاده بودی و برنده شده بود بخونم ... می تونی اینجا بذاریش برای خوندن ؟...
من که هنوز جرأت نکردم چرت و پرتهایی رو که می نویسم برای مسابقه ای بفرستم ...
پرند & |
Homepage |
01.01.08 - 11:20 am | #
|
|
يك نمه به روزم دوست عزيز
پرست |
Homepage |
01.01.08 - 12:36 pm | #
|
|
بعد از سلام اجازه بدهید صدایتان کنم پوریا
پوریا نمی دانم آیا می دانی که آن بازی کلماتت در آن داستانت نقطه اوج داستانت بود و من آن را می پسندم که تو نوشتی چون کلمات می آمدند و می رفتند و تو هنوز مشغول کشتن بودی. آن هم کشتن خودت
پوریای عزیز چقدر دلت برف می خواهد. یک روز برایت خواهم اورد
برف از من و معشوقه از تو
دوستدارتان محمود
mahmood |
Homepage |
01.01.08 - 5:54 pm | #
|
|
دارد برف می بارد.همین حالا. برف بازی هم...
نوشت |
Homepage |
01.02.08 - 1:19 am | #
|
|
ديدي باريد؟ هنوز هم دارد مي بارد...عزيز زودتر مي نوشتي اين پست برفي را... گويي منتظر آرزو كردن ما بودند اين دانه هاي برف...دعوت كرديم... اجابت شد
Najmeh |
Homepage |
01.02.08 - 2:00 am | #
|
|
هر روز صبح که نه ظهراز خواب که بیدار میشم پرده رو می زنم کنار به امید اینکه روی تنها کاج حیاط خونمون برف نشسته باشه ول هیچ وقت نیست.
یادش به خیر ده دوارده سال پیش توی مدرسه این قدر گلوله برفی به هم پرت می کردیم تا ناظم به زور مارو می فرستاد تو کلاس بعد کاپشنامون و دور خودمون می پیچیدم و یک گرمای رخوت انگیزی و بعد کله هامون اریب روی میزو بعد هم کم کم تا می اومد خوابمون ببره زنگ تفریح و همه چیز از سر...
یادش به خیر درکه و برف
من با برف صورتی میشم
maudlin |
01.02.08 - 5:13 am | #
|
|
معشوقهي برفي من سفيد ترين تن جهان را دارد ، آغوشي براي غرق شدن در هوسناكي شوقي كودكانه
او زن روياهاي من است زن كه از روياهاي من متولد شده زني كه من او را خلق كرده ام كف دستان من انحناهاي تن او را ميشناسند و تپش هاي دلم با لحظه لظحه ظهور او از ميان تودههاي بي شكل برف آشنا است
معشوقهي برفي من در اين جا ايستاده است و آسمان براي مان با دانههاي درشت برف
جشني مخملي گرفته است
پوريا جان عالي بود
كلي با خواندن داستانكي كه نوشته بودي حال كردم
علير |
01.02.08 - 8:21 am | #
|
|
salam man barf nadidam...dark nemikonam chy migy?! ama hesssam mogheye baridane baroon vasf nashodanie
sara.;.k |
Homepage |
01.03.08 - 4:04 am | #
|
|
ديشب بايد ميديدي اين آسمان از غيظ حرفهاي تو چه تكاني به خودش داد . غيرتي شده بود . اگر از خانه پيچ شمرون بيرون ميآمدي حتما ميديدي .
حتما ديدي و كاسهات را زير برفها گرفتي .
وقتي ساعت 11 شب برف به اوج باريدن خود رسيد . پشت پنجره خانه يكي از دوستان در شيخ هادي ايستاده بودم و به دانههاي درشت برف نگاه ميكردم .
بالاخره يك برف درست و حسابي باريد .
خلوت & |
Homepage |
01.03.08 - 11:03 am | #
|
|
توي اين وانفساي سرما و احساسات كه اگر كسي خيلي گر بگيره شروع مي كنه از دانه هاي برف و بارش و بچگي هاش گفتن ، اين متن متفاوترين عاشقانه اي بود كه مي شد نه تنها در يك وبگردي شب سرد زمستاني خواند، كه متني بود براي كتابخانه اي ذهني كه مدتهاست جاي چند خطي را خالي نگه داشته بود براي چنين معشوقه اي ... خوب بود
زاغچ |
Homepage |
01.04.08 - 2:34 pm | #
|
|
سلام خوب هستين .مثل هميشه كامل وجالب و پر محتوا و رويايي و بامزه ... خسته نباشيد.
parisa |
Homepage |
01.05.08 - 9:17 am | #
|
|
سلام من از اصفهان برگشتم آنهم با دست پر!!!!!!
اما زمستان در شهر ما تكانهايش رسده به100ريشتر ...حاضر به معامله هستيم
parastou azadi abad |
Homepage |
01.06.08 - 4:08 am | #
|
|
Commenting by HaloScan
|