|
|
|
میتوان باد شدوتند وزید، میتوان زخم شد وکاری شد،میتوان رفت به جنگ جلاد زآنکه منصورها سر داری کرد،به من آموخت حبابی ناچیز میتوان کاری کرد؟میتوان کاری کرد؟؟
آزاد کرمانشاهی |
04.20.08 - 3:00 am | #
|
|
عصریکشنبه ی غربت تنها خسته ازگردش ایام دورنگ،من یک سلسله اوهام وخیال،میزنم پرسه به صحرای تلخ،پلکهایم شده پنهانگه اشک،اخمهادرهم جانم درجوش،خسته ازاین همه سرگردانی،میتندبانگ سکوتم درگوش،دلم ازانده عالم لبریز،مانده ازبی هدفی تنهایی،گاه باخویش سخن میگویم،سخن ازعاشقی وشیدایی بایدای خسته زجان کاری کرد،سینه خصم دریدن باید،تیربایدشدوفریادکشیدب
رسرخصم پریدن باید،چه توان کردبخودمیگویم،دست فریادکه بسته است، ولی چون حبابی که نمی پاید دیرعمرتصمیم گسسته است،نه دهانی که کشم فریادی تا بهرهای بگویم هویی،نه امیدی که برارم نفسی،غیرتی،خاصیتی یاهویی،میرسم برلب مردابی کوچک وساکت وصامت،سردوبی جان،باد بی زمزمه مرداب خموش ودشت بی حوصله وبی جوش وخروش،ابربرخاک سیه مینگرد،خاک انگارگشوده است تابوت،راحت ازقصه ی صیدوصیادمرغکان برده به زیرسرپر،خسته ازفتنه ی باروت وتفنگ وووووووووووگفته میشودازسکوتی که درمرداب است تا بدانجا که؟من دراندیشه ی خودغرق شده که ازبن برکه حبابی سرزد لحظه ایی ماندوبه سستی ترکید،پشه ازترس بسویی پرزد،قوک برجست بگیردپشه راقوک دیگربه هوایش برجست،سطح مرداب دگرگون گردید،جیغ آن زاغ برامواج نشست،ناگهان ناله ی قوکان برخاست،مرغهاجیغ کشان دورشدند،من بهرسوهراسان حیران،دشت پرول وله پرغوغا شد،ازسرسنگ عقاب مغرورپرزدوپرزد،بالارفت همچوشمشیرفرورفت به ابر،ابربرقی زدوصبرش سررفت،طاقت وحوصله ی دشت شکست،من که ویران شده بودم درخویش زین همه شورپریدم ازجاباشگفتی بخودم میگفتم،آه یک دشت درایستاده بپا،من ویک دشت سراسرهمه شورمن ویک سلسله امیدونوویدمن واحساس هزاران فریاد من وپروازبسوی خورشید،این چه شوریست که درعالم است،چه کسی بانی این طغیان شد؟؟تک حبابی که به هیچش نگرندموجب زلزله شدتوفان شد،کردبیدارحبابی همه راناله ایی کردسپس ویران شد،لحظه ای بیش نپائیدامابرتن مرده ای دشتی جان شد؟زین سبب من همه جامیگویم میتوان سیل شدوجاری شد،میتو
آزاد کرمانشاهی |
04.20.08 - 2:55 am | #
|
|
Commenting by HaloScan
|