سلام ... آشنا بنظرم میاد ... کاملا درکت میکنم ... برای من هم قابل درک نیست، اما دیگر تعحب نمیکنم ... خنده دار ترین اتفاق برای من:یک از مسئولین همش به بهانه کوچک (از سیگار کشیدن تا ...) میرفت و چند ساعت غیبش میزد. اونجا 63 کارمند بودند و فقط دو نفر درست و حسابی کار میکردند که یکیش من بودم و یکی یک مسئول دیگر. یکبار اون مسئول رفت سیگار بکشد و دو ساعت بعد آمد و شروع به بدوبیراه گفتن به عده ای از کارمندان که چرا به کارشان درست و حسابی نمیرسند (ببین کی کار اون راانجام نداده بود ...). من صدام در آمد و گفتم من رفتم. اون مسئول کارکن آمد که منو راضی کند بمان. دلم سوخت و داشتم فکر میکردم که اگر من برم بیچاره همه کارها را باید اون بکند که یکی از کارمندانی که بدوبیراه بهش گفته بود آمد و به من گفت بمان ... خب دیگر فکرش دیگر نبود، همچون رییس و مسئولی میتوانم مدتی تحمل کنم اما هرروز با چنین شخصی کار کردن ...اوه داستانها دارم ... البته فقط دو سه بار بخاطر خودم بود (میخواستند کلاه سرم بگزارند یا حقوق کم بدند و ...) اما همیشه تنها من حاضر نشدم تحت شرایط نادرست بکار ادامه دهم... ... اما اگر همه تعریف کنم از خنده میمیرم، بشر انگار عاشق این هست برای خود بند و زنجیر ببافد و بهانه بتراشد که چرا توان رهایی ندارد ...از کودکی ترس و دلهری در فکر و قلب مان میکارند و ما کله در ماسه میکنیم و به چرا ادامه میدهیم ... شاید مشکل تو من این هست که این شستشوی مغذی در ما اثر نکرد، حرف گوش کن نبودیم و ترس را برهبری قبول نکردیم ... یا بلد نیستیم بهانه بتراشیم تا تحت هرگونه شرایطی زندگی کنیم ....


Gravatar فقط یه جمله می گم (میدونی که بخوام حرف بزینم میشه یه کلیله و دمنه 500 جلدی)

اون یه جمله این بود:




قرار بود یه جمله بگم اما مثل اینکه 10 تا شد!




Name:

Email:

URL:

Comment:  ? 

 

Commenting by HaloScan